شعر
v\:* {behavior:url(#default#VML);}
o\:* {behavior:url(#default#VML);}
w\:* {behavior:url(#default#VML);}
.shape {behavior:url(#default#VML);}
30غزل زیبای حافظ برای شماعزیزان الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها به بوی نافهای کاخر صبا زان طره بگشاید ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم جرس فریاد میدارد که بربندید محملها به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید که سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزلها شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفلها حضوری گر همیخواهی از او غایب مشو حافظ متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها غزل شماره ۲ صلاح کار کجا و من خراب کجا ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا چو کحل بینش ما خاک آستان شماست کجا رویم بفرما از این جناب کجا مبین به سیب زنخدان که چاه در راه است کجا همیروی ای دل بدین شتاب کجا بشد که یاد خوشش باد روزگار وصال خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست قرار چیست صبوری کدام و خواب کجا غزل شماره ۳ اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویم جواب تلخ میزیبد لب لعل شکرخا را نصیحت گوش کن جانا که از جان دوستتر دارند جوانان سعادتمند پند پیر دانا را حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا را غزل شماره ۴ صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را که سر به کوه و بیابان تو دادهای ما را شکرفروش که عمرش دراز باد چرا تفقدی نکند طوطی شکرخا را غرور حسنت اجازت مگر نداد ای گل که پرسشی نکنی عندلیب شیدا را به خلق و لطف توان کرد صید اهل نظر به بند و دام نگیرند مرغ دانا را ندانم از چه سبب رنگ آشنایی نیست سهی قدان سیه چشم ماه سیما را چو با حبیب نشینی و باده پیمایی به یاد دار محبان بادپیما را جز این قدر نتوان گفت در جمال تو عیب که وضع مهر و وفا نیست روی زیبا را در آسمان نه عجب گر به گفته حافظ سرود زهره به رقص آورد مسیحا را غزل شماره ۵ دل میرود ز دستم صاحب دلان خدا را دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز باشد که بازبینیم دیدار آشنا را ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل هات الصبوح هبوا یا ایها السکارا ای صاحب کرامت شکرانه سلامت روزی تفقدی کن درویش بینوا را آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است با دوستان مروت با دشمنان مدارا در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند گر تو نمیپسندی تغییر کن قضا را آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند اشهی لنا و احلی من قبله العذارا هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد دلبر که در کف او موم است سنگ خارا آیینه سکندر جام می است بنگر تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند ساقی بده بشارت رندان پارسا را حافظ به خود نپوشید این خرقه می آلود ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را غزل شماره ۶ به ملازمان سلطان که رساند این دعا را که به شکر پادشاهی ز نظر مران گدا را ز رقیب دیوسیرت به خدای خود پناهم مگر آن شهاب ثاقب مددی دهد خدا را مژه سیاهت ار کرد به خون ما اشارت ز فریب او بیندیش و غلط مکن نگارا دل عالمی بسوزی چو عذار برفروزی تو از این چه سود داری که نمیکنی مدارا همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی به پیام آشنایان بنوازد آشنا را چه قیامت است جانا که به عاشقان نمودی دل و جان فدای رویت بنما عذار ما را به خدا که جرعهای ده تو به حافظ سحرخیز که دعای صبحگاهی اثری کند شما را غزل شماره ۷ صوفی بیا که آینه صافیست جام را تا بنگری صفای می لعل فام را راز درون پرده ز رندان مست پرس کاین حال نیست زاهد عالی مقام را عنقا شکار کس نشود دام بازچین کان جا همیشه باد به دست است دام را در بزم دور یک دو قدح درکش و برو یعنی طمع مدار وصال دوام را ای دل شباب رفت و نچیدی گلی ز عیش پیرانه سر مکن هنری ننگ و نام را در عیش نقد کوش که چون آبخور نماند آدم بهشت روضه دارالسلام را ما را بر آستان تو بس حق خدمت است ای خواجه بازبین به ترحم غلام را حافظ مرید جام می است ای صبا برو وز بنده بندگی برسان شیخ جام را غزل شماره ۸ ساقیا برخیز و درده جام را خاک بر سر کن غم ایام را ساغر می بر کفم نه تا ز بر برکشم این دلق ازرق فام را گر چه بدنامیست نزد عاقلان ما نمیخواهیم ننگ و نام را باده درده چند از این باد غرور خاک بر سر نفس نافرجام را دود آه سینه نالان من سوخت این افسردگان خام را محرم راز دل شیدای خود کس نمیبینم ز خاص و عام را با دلارامی مرا خاطر خوش است کز دلم یک باره برد آرام را ننگرد دیگر به سرو اندر چمن هر که دید آن سرو سیم اندام را صبر کن حافظ به سختی روز و شب عاقبت روزی بیابی کام را غزل شماره ۹ رونق عهد شباب است دگر بستان را میرسد مژده گل بلبل خوش الحان را ای صبا گر به جوانان چمن بازرسی خدمت ما برسان سرو و گل و ریحان را گر چنین جلوه کند مغبچه باده فروش خاکروب در میخانه کنم مژگان را ای که بر مه کشی از عنبر سارا چوگان مضطرب حال مگردان من سرگردان را ترسم این قوم که بر دردکشان میخندند در سر کار خرابات کنند ایمان را یار مردان خدا باش که در کشتی نوح هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را برو از خانه گردون به در و نان مطلب کان سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را هر که را خوابگه آخر مشتی خاک است گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را ماه کنعانی من مسند مصر آن تو شد وقت آن است که بدرود کنی زندان را حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی دام تزویر مکن چون دگران قرآن را غزل شماره ۱۰ دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما ما مریدان روی سوی قبله چون آریم چون روی سوی خانه خمار دارد پیر ما در خرابات طریقت ما به هم منزل شویم کاین چنین رفتهست در عهد ازل تقدیر ما عقل اگر داند که دل دربند زلفش چون خوش است عاقلان دیوانه گردند از پی زنجیر ما روی خوبت آیتی از لطف بر ما کشف کرد زان زمان جز لطف و خوبی نیست در تفسیر ما با دل سنگینت آیا هیچ درگیرد شبی آه آتشناک و سوز سینه شبگیر ما تیر آه ما ز گردون بگذرد حافظ خموش رحم کن بر جان خود پرهیز کن از تیر ما غزل شماره ۱۱ ساقی به نور باده برافروز جام ما مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما ما در پیاله عکس رخ یار دیدهایم ای بیخبر ز لذت شرب مدام ما هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جریده عالم دوام ما چندان بود کرشمه و ناز سهی قدان کاید به جلوه سرو صنوبرخرام ما ای باد اگر به گلشن احباب بگذری زنهار عرضه ده بر جانان پیام ما گو نام ما ز یاد به عمدا چه میبری خود آید آن که یاد نیاری ز نام ما مستی به چشم شاهد دلبند ما خوش است زان رو سپردهاند به مستی زمام ما ترسم که صرفهای نبرد روز بازخواست نان حلال شیخ ز آب حرام ما حافظ ز دیده دانه اشکی همیفشان باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما دریای اخضر فلک و کشتی هلال هستند غرق نعمت حاجی قوام ما غزل شماره ۱۲ ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما آب روی خوبی از چاه زنخدان شما عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده بازگردد یا برآید چیست فرمان شما کس به دور نرگست طرفی نبست از عافیت به که نفروشند مستوری به مستان شما بخت خواب آلود ما بیدار خواهد شد مگر زان که زد بر دیده آبی روی رخشان شما با صبا همراه بفرست از رخت گلدستهای بو که بویی بشنویم از خاک بستان شما عمرتان باد و مراد ای ساقیان بزم جم گر چه جام ما نشد پرمی به دوران شما دل خرابی میکند دلدار را آگه کنید زینهار ای دوستان جان من و جان شما کی دهد دست این غرض یا رب که همدستان شوند خاطر مجموع ما زلف پریشان شما دور دار از خاک و خون دامن چو بر ما بگذری کاندر این ره کشته بسیارند قربان شما ای صبا با ساکنان شهر یزد از ما بگو کای سر حق ناشناسان گوی چوگان شما گر چه دوریم از بساط قرب همت دور نیست بنده شاه شماییم و ثناخوان شما ای شهنشاه بلنداختر خدا را همتی تا ببوسم همچو اختر خاک ایوان شما میکند حافظ دعایی بشنو آمینی بگو روزی ما باد لعل شکرافشان شما غزل شماره ۱۳ میدمد صبح و کله بست سحاب الصبوح الصبوح یا اصحاب میچکد ژاله بر رخ لاله المدام المدام یا احباب میوزد از چمن نسیم بهشت هان بنوشید دم به دم می ناب تخت زمرد زده است گل به چمن راح چون لعل آتشین دریاب در میخانه بستهاند دگر افتتح یا مفتح الابواب لب و دندانت را حقوق نمک هست بر جان و سینههای کباب این چنین موسمی عجب باشد که ببندند میکده به شتاب بر رخ ساقی پری پیکر همچو حافظ بنوش باده ناب غزل شماره ۱۴ گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدار خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب خفته بر سنجاب شاهی نازنینی را چه غم گر ز خار و خاره سازد بستر و بالین غریب ای که در زنجیر زلفت جای چندین آشناست خوش فتاد آن خال مشکین بر رخ رنگین غریب مینماید عکس می در رنگ روی مه وشت همچو برگ ارغوان بر صفحه نسرین غریب بس غریب افتاده است آن مور خط گرد رخت گر چه نبود در نگارستان خط مشکین غریب گفتم ای شام غریبان طره شبرنگ تو در سحرگاهان حذر کن چون بنالد این غریب گفت حافظ آشنایان در مقام حیرتند دور نبود گر نشیند خسته و مسکین غریب غزل شماره ۱۵ ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت و ای مرغ بهشتی که دهد دانه و آبت خوابم بشد از دیده در این فکر جگرسوز کاغوش که شد منزل آسایش و خوابت درویش نمیپرسی و ترسم که نباشد اندیشه آمرزش و پروای ثوابت راه دل عشاق زد آن چشم خماری پیداست از این شیوه که مست است شرابت تیری که زدی بر دلم از غمزه خطا رفت تا باز چه اندیشه کند رای صوابت هر ناله و فریاد که کردم نشنیدی پیداست نگارا که بلند است جنابت دور است سر آب از این بادیه هش دار تا غول بیابان نفریبد به سرابت تا در ره پیری به چه آیین روی ای دل باری به غلط صرف شد ایام شبابت ای قصر دل افروز که منزلگه انسی یا رب مکناد آفت ایام خرابت حافظ نه غلامیست که از خواجه گریزد صلحی کن و بازآ که خرابم ز عتابت غزل شماره ۱۶ خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت به قصد جان من زار ناتوان انداخت نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت به یک کرشمه که نرگس به خودفروشی کرد فریب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت شراب خورده و خوی کرده میروی به چمن که آب روی تو آتش در ارغوان انداخت به بزمگاه چمن دوش مست بگذشتم چو از دهان توام غنچه در گمان انداخت بنفشه طره مفتول خود گره میزد صبا حکایت زلف تو در میان انداخت ز شرم آن که به روی تو نسبتش کردم سمن به دست صبا خاک در دهان انداخت من از ورع می و مطرب ندیدمی زین پیش هوای مغبچگانم در این و آن انداخت کنون به آب می لعل خرقه میشویم نصیبه ازل از خود نمیتوان انداخت مگر گشایش حافظ در این خرابی بود که بخشش ازلش در می مغان انداخت جهان به کام من اکنون شود که دور زمان مرا به بندگی خواجه جهان انداخت غزل شماره ۱۷ سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت آشنایی نه غریب است که دلسوز من است چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت غزل شماره ۱۸ ساقیا آمدن عید مبارک بادت وان مواعید که کردی مرواد از یادت در شگفتم که در این مدت ایام فراق برگرفتی ز حریفان دل و دل میدادت برسان بندگی دختر رز گو به درآی که دم و همت ما کرد ز بند آزادت شادی مجلسیان در قدم و مقدم توست جای غم باد مر آن دل که نخواهد شادت شکر ایزد که ز تاراج خزان رخنه نیافت بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت چشم بد دور کز آن تفرقهات بازآورد طالع نامور و دولت مادرزادت حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت غزل شماره ۱۹ ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست شب تار است و ره وادی ایمن در پیش آتش طور کجا موعد دیدار کجاست هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد در خرابات بگویید که هشیار کجاست آن کس است اهل بشارت که اشارت داند نکتهها هست بسی محرم اسرار کجاست هر سر موی مرا با تو هزاران کار است ما کجاییم و ملامت گر بیکار کجاست بازپرسید ز گیسوی شکن در شکنش کاین دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست عقل دیوانه شد آن سلسله مشکین کو دل ز ما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست غزل شماره ۲۰ روزه یک سو شد و عید آمد و دلها برخاست می ز خمخانه به جوش آمد و می باید خواست نوبه زهدفروشان گران جان بگذشت وقت رندی و طرب کردن رندان پیداست چه ملامت بود آن را که چنین باده خورد این چه عیب است بدین بیخردی وین چه خطاست باده نوشی که در او روی و ریایی نبود بهتر از زهدفروشی که در او روی و ریاست ما نه رندان ریاییم و حریفان نفاق آن که او عالم سر است بدین حال گواست فرض ایزد بگزاریم و به کس بد نکنیم وان چه گویند روا نیست نگوییم رواست چه شود گر من و تو چند قدح باده خوریم باده از خون رزان است نه از خون شماست این چه عیب است کز آن عیب خلل خواهد بود ور بود نیز چه شد مردم بیعیب کجاست غزل شماره ۲۱ دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست گفت با ما منشین کز تو سلامت برخاست که شنیدی که در این بزم دمی خوش بنشست که نه در آخر صحبت به ندامت برخاست شمع اگر زان لب خندان به زبان لافی زد پیش عشاق تو شبها به غرامت برخاست در چمن باد بهاری ز کنار گل و سرو به هواداری آن عارض و قامت برخاست مست بگذشتی و از خلوتیان ملکوت به تماشای تو آشوب قیامت برخاست پیش رفتار تو پا برنگرفت از خجلت سرو سرکش که به ناز از قد و قامت برخاست حافظ این خرقه بینداز مگر جان ببری کاتش از خرقه سالوس و کرامت برخاست غزل شماره ۲۲ چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست سخن شناس نهای جان من خطا این جاست سرم به دنیی و عقبی فرو نمیآید تبارک الله از این فتنهها که در سر ماست در اندرون من خسته دل ندانم کیست که من خموشم و او در فغان و در غوغاست دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب بنال هان که از این پرده کار ما به نواست مرا به کار جهان هرگز التفات نبود رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست نخفتهام ز خیالی که میپزد دل من خمار صدشبه دارم شرابخانه کجاست چنین که صومعه آلوده شد ز خون دلم گرم به باده بشویید حق به دست شماست از آن به دیر مغانم عزیز میدارند که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست چه ساز بود که در پرده میزد آن مطرب که رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست ندای عشق تو دیشب در اندرون دادند فضای سینه حافظ هنوز پر ز صداست غزل شماره ۲۳ خیال روی تو در هر طریق همره ماست نسیم موی تو پیوند جان آگه ماست به رغم مدعیانی که منع عشق کنند جمال چهره تو حجت موجه ماست ببین که سیب زنخدان تو چه میگوید هزار یوسف مصری فتاده در چه ماست اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد گناه بخت پریشان و دست کوته ماست به حاجب در خلوت سرای خاص بگو فلان ز گوشه نشینان خاک درگه ماست به صورت از نظر ما اگر چه محجوب است همیشه در نظر خاطر مرفه ماست اگر به سالی حافظ دری زند بگشای که سالهاست که مشتاق روی چون مه ماست غزل شماره ۲۴ مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مست که به پیمانه کشی شهره شدم روز الست من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق چارتکبیر زدم یک سره بر هر چه که هست می بده تا دهمت آگهی از سر قضا که به روی که شدم عاشق و از بوی که مست کمر کوه کم است از کمر مور این جا ناامید از در رحمت مشو ای باده پرست بجز آن نرگس مستانه که چشمش مرساد زیر این طارم فیروزه کسی خوش ننشست جان فدای دهنش باد که در باغ نظر چمن آرای جهان خوشتر از این غنچه نبست حافظ از دولت عشق تو سلیمانی شد یعنی از وصل تواش نیست بجز باد به دست غزل شماره ۲۵ شکفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست صلای سرخوشی ای صوفیان باده پرست اساس توبه که در محکمی چو سنگ نمود ببین که جام زجاجی چه طرفهاش بشکست بیار باده که در بارگاه استغنا چه پاسبان و چه سلطان چه هوشیار و چه مست از این رباط دودر چون ضرورت است رحیل رواق و طاق معیشت چه سربلند و چه پست مقام عیش میسر نمیشود بیرنج بلی به حکم بلا بستهاند عهد الست به هست و نیست مرنجان ضمیر و خوش میباش که نیستیست سرانجام هر کمال که هست شکوه آصفی و اسب باد و منطق طیر به باد رفت و از او خواجه هیچ طرف نبست به بال و پر مرو از ره که تیر پرتابی هوا گرفت زمانی ولی به خاک نشست زبان کلک تو حافظ چه شکر آن گوید که گفته سخنت میبرند دست به دست غزل شماره ۲۶ زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست سر فرا گوش من آورد به آواز حزین گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند کافر عشق بود گر نشود باده پرست برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر که ندادند جز این تحفه به ما روز الست آن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم اگر از خمر بهشت است وگر باده مست خنده جام می و زلف گره گیر نگار ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست غزل شماره ۲۷ در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست مست از می و میخواران از نرگس مستش مست در نعل سمند او شکل مه نو پیدا وز قد بلند او بالای صنوبر پست آخر به چه گویم هست از خود خبرم چون نیست وز بهر چه گویم نیست با وی نظرم چون هست شمع دل دمسازم بنشست چو او برخاست و افغان ز نظربازان برخاست چو او بنشست گر غالیه خوش بو شد در گیسوی او پیچید ور وسمه کمانکش گشت در ابروی او پیوست بازآی که بازآید عمر شده حافظ هر چند که ناید باز تیری که بشد از شست غزل شماره ۲۸ به جان خواجه و حق قدیم و عهد درست که مونس دم صبحم دعای دولت توست سرشک من که ز طوفان نوح دست برد ز لوح سینه نیارست نقش مهر تو شست بکن معاملهای وین دل شکسته بخر که با شکستگی ارزد به صد هزار درست زبان مور به آصف دراز گشت و رواست که خواجه خاتم جم یاوه کرد و بازنجست دلا طمع مبر از لطف بینهایت دوست چو لاف عشق زدی سر بباز چابک و چست به صدق کوش که خورشید زاید از نفست که از دروغ سیه روی گشت صبح نخست شدم ز دست تو شیدای کوه و دشت و هنوز نمیکنی به ترحم نطاق سلسله سست مرنج حافظ و از دلبران حفاظ مجوی گناه باغ چه باشد چو این گیاه نرست غزل شماره ۲۹ ما را ز خیال تو چه پروای شراب است خم گو سر خود گیر که خمخانه خراب است گر خمر بهشت است بریزید که بی دوست هر شربت عذبم که دهی عین عذاب است افسوس که شد دلبر و در دیده گریان تحریر خیال خط او نقش بر آب است بیدار شو ای دیده که ایمن نتوان بود زین سیل دمادم که در این منزل خواب است معشوق عیان میگذرد بر تو ولیکن اغیار همیبیند از آن بسته نقاب است گل بر رخ رنگین تو تا لطف عرق دید در آتش شوق از غم دل غرق گلاب است سبز است در و دشت بیا تا نگذاریم دست از سر آبی که جهان جمله سراب است در کنج دماغم مطلب جای نصیحت کاین گوشه پر از زمزمه چنگ و رباب است حافظ چه شد ار عاشق و رند است و نظرباز بس طور عجب لازم ایام شباب است غزل شماره ۳۰ زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست راه هزار چاره گر از چار سو ببست تا عاشقان به بوی نسیمش دهند جان بگشود نافهای و در آرزو ببست شیدا از آن شدم که نگارم چو ماه نو ابرو نمود و جلوه گری کرد و رو ببست ساقی به چند رنگ می اندر پیاله ریخت این نقشها نگر که چه خوش در کدو ببست یا رب چه غمزه کرد صراحی که خون خم با نعرههای قلقلش اندر گلو ببست مطرب چه پرده ساخت که در پرده سماع بر اهل وجد و حال در های و هو ببست حافظ هر آن که عشق نورزید و وصل خواست احرام طوف کعبه دل بی وضو ببست اینمساقی نامه یفوق العاده یحافظ حافظ ساقی نامه بیا ساقی آن می که حال آورد کرامت فزاید کمال آورد به من ده که بس بیدل افتادهام وز این هر دو بیحاصل افتادهام بیا ساقی آن می که عکسش ز جام به کیخسرو و جم فرستد پیام بده تا بگویم به آواز نی که جمشید کی بود و کاووس کی بیا ساقی آن کیمیای فتوح که با گنج قارون دهد عمر نوح بده تا به رویت گشایند باز در کامرانی و عمر دراز بده ساقی آن می کز او جام جم زند لاف بینایی اندر عدم به من ده که گردم به تایید جام چو جم آگه از سر عالم تمام دم از سیر این دیر دیرینه زن صلایی به شاهان پیشینه زن همان منزل است این جهان خراب که دیدهست ایوان افراسیاب کجا رای پیران لشکرکشش کجا شیده آن ترک خنجرکشش نه تنها شد ایوان و قصرش به باد که کس دخمه نیزش ندارد به یاد همان مرحلهست این بیابان دور که گم شد در او لشکر سلم و تور بده ساقی آن می که عکسش ز جام به کیخسرو و جم فرستد پیام چه خوش گفت جمشید با تاج و گنج که یک جو نیرزد سرای سپنج بیا ساقی آن آتش تابناک که زردشت میجویدش زیر خاک به من ده که در کیش رندان مست چه آتشپرست و چه دنیاپرست بیا ساقی آن بکر مستور مست که اندر خرابات دارد نشست به من ده که بدنام خواهم شدن خراب می و جام خواهم شدن بیا ساقی آن آب اندیشهسوز که گر شیر نوشد شود بیشهسوز بده تا روم بر فلک شیر گیر به هم بر زنم دام این گرگ پیر بیا ساقی آن می که حور بهشت عبیر ملایک در آن می سرشت بده تا بخوری در آتش کنم مشام خرد تا ابد خوش کنم بده ساقی آن می که شاهی دهد به پاکی او دل گواهی دهد میام ده مگر گردم از عیب پاک بر آرم به عشرت سری زین مغاک چو شد باغ روحانیان مسکنم در اینجا چرا تختهبند تنم شرابم ده و روی دولت ببین خرابم کن و گنج حکمت ببین من آنم که چون جام گیرم به دست ببینم در آن آینه هر چه هست به مستی دم پادشاهی زنم دم خسروی در گدایی زنم به مستی توان در اسرار سفت که در بیخودی راز نتوان نهفت که حافظ چو مستانه سازد سرود ز چرخش دهد زهره آواز رود مغنی کجایی به گلبانگ رود به یاد آور آن خسروانی سرود که تا وجد را کارسازی کنم به رقص آیم و خرقهبازی کنم به اقبال دارای دیهیم و تخت بهین میوهٔ خسروانی درخت خدیو زمین پادشاه زمان مه برج دولت شه کامران که تمکین اورنگ شاهی از اوست تن آسایش مرغ و ماهی از اوست فروغ دل و دیدهٔ مقبلان ولی نعمت جان صاحبدلان الا ای همای همایون نظر خجسته سروش مبارک خبر فلک را گهر در صدف چون تو نیست فریدون و جم را خلف چون تو نیست به جای سکندر بمان سالها به دانادلی کشف کن حالها سر فتنه دارد دگر روزگار من و مستی و فتنهٔ چشم یار یکی تیغ داند زدن روز کار یکی را قلمزن کند روزگار مغنی بزن آن نوآیین سرود بگو با حریفان به آواز رود مرا با عدو عاقبت فرصت است که از آسمان مژدهٔ نصرت است مغنی نوای طرب ساز کن به قول وغزل قصه آغاز کن که بار غمم بر زمین دوخت پای به ضرب اصولم برآور ز جای مغنی نوایی به گلبانگ رود بگوی و بزن خسروانی سرود روان بزرگان ز خود شاد کن ز پرویز و از باربد یاد کن مغنی از آن پرده نقشی بیار ببین تا چه گفت از درون پردهدار چنان برکش آواز خنیاگری که ناهید چنگی به رقص آوری رهی زن که صوفی به حالت رود به مستی وصلش حوالت رود مغنی دف و چنگ را ساز ده به آیین خوش نغمه آواز ده فریب جهان قصهٔ روشن است ببین تا چه زاید شب آبستن است مغنی ملولم دوتایی بزن به یکتایی او که تایی بزن همیبینم از دور گردون شگفت ندانم که را خاک خواهد گرفت دگر رند مغ آتشی میزند ندانم چراغ که بر میکند در این خونفشان عرصهٔ رستخیز تو خون صراحی و ساغر بریز به مستان نوید سرودی فرست به یاران رفته درودی فرست رباعیاتزیبایحافظ حافظ رباعیات رباعی شماره ۱ جز نقش تو در نظر نیامد ما را جز کوی تو رهگذر نیامد ما را خواب ارچه خوش آمد همه را در عهدت حقا که به چشم در نیامد ما را رباعی شماره ۲ بر گیر شراب طربانگیز و بیا پنهان ز رقیب سفله بستیز و بیا مشنو سخن خصم که بنشین و مرو بشنو ز من این نکته که برخیز و بیا رباعی شماره ۳ گفتم که لبت، گفت لبم آب حیات گفتم دهنت، گفت زهی حب نبات گفتم سخن تو، گفت حافظ گفتا شادی همه لطیفه گویان صلوات رباعی شماره ۴ ماهی که قدش به سرو میماند راست آیینه به دست و روی خود میآراست دستارچهای پیشکشش کردم گفت وصلم طلبی زهی خیالی که توراست رباعی شماره ۵ من باکمر تو در میان کردم دست پنداشتمش که در میان چیزی هست پیداست از آن میان چو بربست کمر تا من ز کمر چه طرف خواهم بربست رباعی شماره ۶ تو بدری و خورشید تو را بنده شدهست تا بندهٔ تو شدهست تابنده شدهست زان روی که از شعاع نور رخ تو خورشید منیر و ماه تابنده شدهست رباعی شماره ۷ هر روز دلم به زیر باری دگر است در دیدهٔ من ز هجر خاری دگر است من جهد همیکنم قضا میگوید بیرون ز کفایت تو کاری دگراست رباعی شماره۸ ماهم که رخش روشنی خور بگرفت گرد خط او چشمهٔ کوثر بگرفت دلها همه در چاه زنخدان انداخت وآنگه سر چاه را به عنبر بگرفت رباعی شماره۹ امشب ز غمت میان خون خواهم خفت وز بستر عافیت برون خواهم خفت باور نکنی خیال خود را بفرست تا در نگرد که بیتو چون خواهم خفت رباعی شماره ۱۰ نی قصهٔ آن شمع چگل بتوان گفت نی حال دل سوخته دل بتوان گفت غم در دل تنگ من از آن است که نیست یک دوست که با او غم دل بتوان گفت رباعی شماره ۱۱ اول به وفا می وصالم درداد چون مست شدم جام جفا را سرداد پر آب دو دیده و پر از آتش دل خاک ره او شدم به بادم برداد رباعی شماره ۱۲ نی دولت دنیا به ستم میارزد نی لذت مستیاش الم میارزد نه هفت هزار ساله شادی جهان این محنت هفت روزه غم میارزد رباعی شماره ۱۳ هر دوست که دم زد ز وفا دشمن شد هر پاکروی که بود تردامن شد گویند شب آبستن و این است عجب کاو مرد ندید از چه آبستن شد رباعی شماره ۱۴ چون غنچهٔ گل قرابهپرداز شود نرگس به هوای می قدح ساز شود فارغ دل آن کسی که مانند حباب هم در سر میخانه سرانداز شود رباعی شماره ۱۵ با می به کنار جوی میباید بود وز غصه کنارهجوی میباید بود این مدت عمر ما چو گل ده روز است خندان لب و تازهروی میباید بود رباعی شماره ۱۶ این گل ز بر همنفسی میآید شادی به دلم از او بسی میآید پیوسته از آن روی کنم همدمیاش کز رنگ ویام بوی کسی میآید رباعی شماره ۱۷ از چرخ به هر گونه همیدار امید وز گردش روزگار میلرز چو بید گفتی که پس از سیاه رنگی نبود پس موی سیاه من چرا گشت سفید رباعی شماره ۱۸ ایام شباب است شراب اولیتر با سبز خطان بادهٔ ناب اولیتر عالم همه سر به سر رباطیست خراب در جای خراب هم خراب اولیتر رباعی شماره ۱۹ خوبان جهان صید توان کرد به زر خوش خوش بر از ایشان بتوان خورد به زر نرگس که کله دار جهان است ببین کاو نیز چگونه سر درآورد به زر رباعی شماره ۲۰ سیلاب گرفت گرد ویرانهٔ عمر وآغاز پری نهاد پیمانهٔ عمر بیدار شو ای خواجه که خوش خوش بکشد حمال زمانه رخت از خانهٔ عمر رباعی شماره ۲۱ عشق رخ یار بر من زار مگیر بر خسته دلان رند خمار مگیر صوفی چو تو رسم رهروان میدانی بر مردم رند نکته بسیار مگیر رباعی شماره ۲۲ در سنبلش آویختم از روی نیاز گفتم من سودازده را کار بساز گفتا که لبم بگیر و زلفم بگذار در عیش خوشآویز نه در عمر دراز رباعی شماره ۲۳ مردی ز کنندهٔ در خیبر پرس اسرار کرم ز خواجهٔ قنبر پرس گر طالب فیض حق به صدقی حافظ سر چشمهٔ آن ز ساقی کوثر پرس رباعی شماره ۲۴ چشم تو که سحر بابل است استادش یا رب که فسونها برواد از یادش آن گوش که حلقه کرد در گوش جمال آویزهٔ در ز نظم حافظ بادش رباعی شماره ۲۵ ای دوست دل از جفای دشمن درکش با روی نکو شراب روشن درکش با اهل هنر گوی گریبان بگشای وز نااهلان تمام دامن درکش رباعی شماره ۲۶ ماهی که نظیر خود ندارد به جمال چون جامه ز تن برکشد آن مشکین خال در سینه دلش ز نازکی بتوان دید مانندهٔ سنگ خاره در آب زلال رباعی شماره ۲۷ در باغ چو شد باد صبا دایهٔ گل بربست مشاطهوار پیرایهٔ گل از سایه به خورشید اگرت هست امان خورشید رخی طلب کن و سایهٔ گل رباعی شماره ۲۸ لب باز مگیر یک زمان از لب جام تا بستانی کام جهان از لب جام در جام جهان چو تلخ و شیرین به هم است این از لب یار خواه و آن از لب جام رباعی شماره ۲۹ در آرزوی بوس و کنارت مردم وز حسرت لعل آبدارت مردم قصه نکنم دراز کوتاه کنم بازآ بازآ کز انتظارت مردم رباعی شماره ۳۰ عمری ز پی مراد ضایع دارم وز دور فلک چیست که نافع دارم با هر که بگفتم که تو را دوست شدم شد دشمن من وه که چه طالع دارم 23قطعات زیبایحافظ حافظ قطعات قطعه شماره ۱ تو نیک و بد خود هم از خود بپرس چرا بایدت دیگری محتسب و من یتق الله یجعل له و یرزقه من حیث لا یحتسب قطعه شماره ۲ سرای مدرسه و بحث علم و طاق و رواق چه سود چون دل دانا و چشم بینا نیست سرای قاضی یزد ارچه منبع فضل است خلاف نیست که علم نظر در آنجا نیست قطعه شماره ۳ آصف عهد زمان جان جهان تورانشاه که در این مزرعه جز دانهٔ خیرات نکشت ناف هفته بد و از ماه صفر کاف و الف که به گلشن شد و این گلخن پر دود بهشت آنکه میلش سوی حقبینی و حقگویی بود سال تاریخ وفاتش طلب از میل بهشت قطعه شماره ۴ بهاء الحق و الدین طاب مثواه امام سنت و شیخ جماعت چو میرفت از جهان این بیت میخواند بر اهل فضل و ارباب براعت به طاعت قرب ایزد میتوان یافت قدم در نه گرت هست استطاعت بدین دستور تاریخ وفاتش برون آر از حروف قرب طاعت قطعه شماره ۵ قوت شاعرهٔ من سحر از فرط ملال متنفر شده از بنده گریزان میرفت نقش خوارزم و خیال لب جیحون میبست با هزاران گله از ملک سلیمان میرفت میشد آن کس که جز او جان سخن کس نشناخت من همیدیدم و از کالبدم جان میرفت چون همیگفتمش ای مونس دیرینهٔ من سخت میگفت و دلآزرده و گریان میرفت گفتم اکنون سخن خوش که بگوید با من کان شکر لهجهٔ خوشخوان خوش الحان میرفت لابه بسیار نمودم که مرو سود نداشت زانکه کار از نظر رحمت سلطان میرفت پادشاها ز سر لطف و کرم بازش خوان چه کند سوخته از غایت حرمان میرفت قطعه شماره ۶ رحمان لایموت چو آن پادشاه را دید آن چنان کز او عمل الخیر لایفوت جانش غریق رحمت خود کرد تا بود تاریخ این معامله رحمان لایموت قطعه شماره ۷ به عهد سلطنت شاه شیخ ابواسحاق به پنج شخص عجب ملک فارس بود آباد نخست پادشهی همچو او ولایت بخش که جان خویش بپرورد و داد عیش بداد دگر مربی اسلام شیخ مجدالدین که قاضیای به از او آسمان ندارد یاد دگر بقیهٔ ابدال شیخ امین الدین که یمن همت او کارهای بسته گشاد دگر شهنشه دانش عضد که در تصنیف بنای کار مواقف به نام شاه نهاد دگر کریم چو حاجی قوام دریادل که نام نیک ببرد از جهان به بخشش و داد نظیر خویش بنگذاشتند و بگذشتند خدای عز و جل جمله را بیامرزاد قطعه شماره ۸ خسروا گوی فلک در خم چوگان توشد ساحت کون ومکان عرصهٔ میدان تو باد زلف خاتون ظفر شیفتهٔ پرچم توست دیدهٔ فتح ابد عاشق جولان تو باد ای که انشاء عطارد صفت شوکت توست عقل کل چاکر طغراکش دیوان تو باد طیرهٔ جلوهٔ طوبی قد چون سرو تو شد غیرت خلد برین ساحت ایوان تو باد نه به تنها حیوانات و نباتات و جماد هر چه در عالم امر است به فرمان تو باد قطعه شماره ۹ دادگرا تو را فلک جرعه کش پیاله باد دشمن دل سیاه تو غرقه به خون چو لاله باد ذروهٔ کاخ رتبتت راست ز فرط ارتفاع راهروان وهم را راه هزار ساله باد ای مه برج منزلت چشم و چراغ عالمی بادهٔ صاف دایمت در قدح و پیاله باد چون به هوای مدحتت زهره شود ترانهساز حاسدت از سماع آن محروم آه و ناله باد نه طبق سپهر و آن قرصهٔ ماه و خور که هست بر لب خوان قسمتت سهلترین نواله باد دختر فکر بکر من محرم مدحت تو شد مهر چنان عروس را هم به کفت حواله باد قطعه شماره ۱۰ روح القدس آن سروش فرخ بر قبهٔ طارم زبرجد میگفت سحر گهی که یا رب در دولت و حشمت مخلد بر مسند خسروی بماناد منصور مظفر محمد قطعه شماره ۱۱ به سمع خواجه رسان ای ندیم وقتشناس به خلوتی که در او اجنبی صبا باشد لطیفهای به میان آر و خوش بخندانش به نکتهای که دلش را بدان رضا باشد پس آنگهش ز کرم این قدر به لطف بپرس که گر وظیفه تقاضا کنم روا باشد قطعه شماره ۱۲ شمهای از داستان عشق شورانگیز ماست این حکایتها که از فرهاد و شیرین کردهاند هیچ مژگان دراز و عشوهٔ جادو نکرد آنچه آن زلف دراز و خال مشکین کردهاند ساقیا می ده که با حکم ازل تدبیر نیست قابل تغییر نبود آنچه تعیین کردهاند در سفالین کاسهٔ رندان به خواری منگرید کاین حریفان خدمت جام جهانبین کردهاند نکهت جانبخش دارد خاک کوی دلبران عارفان آنجا مشام عقل مشکین کردهاند ساقیا دیوانهای چون من کجا دربر کشد دختر رز را که نقد عقل کابین کردهاند خاکیان بیبهرهاند از جرعهٔ کاس الکرام این تطاول بین که با عشاق مسکین کردهاند شهپر زاغ و زغن زیبا صید و قید نیست این کرامت همره شهباز و شاهین کردهاند قطعه شماره ۱۲ شمهای از داستان عشق شورانگیز ماست این حکایتها که از فرهاد و شیرین کردهاند هیچ مژگان دراز و عشوهٔ جادو نکرد آنچه آن زلف دراز و خال مشکین کردهاند ساقیا می ده که با حکم ازل تدبیر نیست قابل تغییر نبود آنچه تعیین کردهاند در سفالین کاسهٔ رندان به خواری منگرید کاین حریفان خدمت جام جهانبین کردهاند نکهت جانبخش دارد خاک کوی دلبران عارفان آنجا مشام عقل مشکین کردهاند ساقیا دیوانهای چون من کجا دربر کشد دختر رز را که نقد عقل کابین کردهاند خاکیان بیبهرهاند از جرعهٔ کاس الکرام این تطاول بین که با عشاق مسکین کردهاند شهپر زاغ و زغن زیبا صید و قید نیست این کرامت همره شهباز و شاهین کردهاند قطعه شماره ۱۳ اعظم قوام دولت و دین آنکه بر درش از بهر خاکبوس نمودی فلک سجود با آن وجود و آن عظمت زیر خاک رفت در نصف ماه ذیقعد از عرصهٔ وجود تا کس امید جود ندارد دگر ز کس آمد حروف سال وفاتش امید جود قطعه شماره ۱۴ دل منه بر دنیی و اسباب او زانکه از وی کس وفاداری ندید کس عسل بینیش از این دکان نخورد کس رطب بیخار از این بستان نچید هر به ایامی چراغی بر فروخت چون تمام افروخت بادش دردمید بی تکلف هر که دل بر وی نهاد چون بدیدی خصم خود میپرورید شاه غازی خسرو گیتیستان آنکه از شمشیر او خون میچکید گه به یک حمله سپاهی میشکست گه به هویی قلبگاهی میدرید از نهیبش پنجه میافکند شیر در بیابان نام او چون میشنید سروران را بیسبب میکرد حبس گردنان را بیخطر سر میبرید عاقبت شیراز و تبریز و عراق چون مسخر کرد وقتش در رسید آنکه روشن بد جهانبینش بدو میل در چشم جهانبینش کشید قطعه شماره ۱۵ بر سر بازار جانبازان منادی میزنند بشنوید ای ساکنان کوی رندی بشنوید دختر رز چند روزی شد که از ما گم شدهست رفت تا گیرد سر خود، هان و هان حاضر شوید جامهای دارد ز لعل و نیمتاجی از حباب عقل و دانش برد و شد تا ایمن از وی نغنوید هر که آن تلخم دهد حلوا بها جانش دهم ور بود پوشیده و پنهان به دوزخ در روید دختری شبگرد تند تلخ گلرنگ است و مست گر بیابیدش به سوی خانهٔ حافظ برید قطعه شماره ۱۶ برادر خواجه عادل طاب مثواه پس از پنجاه و نه سال از حیاتش به سوی روضهٔ رضوان سفر کرد خدا راضی ز افعال و صفاتش خلیل عادلش پیوسته بر خوان وز آنجا فهم کن سال وفاتش قطعه شماره ۱۶ برادر خواجه عادل طاب مثواه پس از پنجاه و نه سال از حیاتش به سوی روضهٔ رضوان سفر کرد خدا راضی ز افعال و صفاتش خلیل عادلش پیوسته بر خوان وز آنجا فهم کن سال وفاتش قطعه شماره ۱۷ بر تو خوانم ز دفتر اخلاق آیتی در وفا و در بخشش هر که بخراشدت جگر به جفا همچو کان کریم زر بخشش کم مباش از درخت سایه فکن هر که سنگت زند ثمر بخشش از صدف یاد دار نکتهٔ حلم هر که برد سرت گهر بخشش قطعه شماره ۱۸ زان حبه خضرا خور کز روی سبک روحی هر کاو بخورد یک جو بر سیخ زند سی مرغ زان لقمه که صوفی را در معرفت اندازد یک ذره و صد مستی یک دانه و صد سیمرغ قطعه شماره ۱۹ مجد دین سرور و سلطان قضات اسماعیل که زدی کلک زبان آورش از شرع نطق ناف هفته بد و از ماه رجب کاف و الف که برون رفت از این خانهٔ بینظم و نسق کنف رحمت حق منزل او دان و آنگه سال تاریخ وفاتش طلب از رحمت حق قطعه شماره ۱۹ مجد دین سرور و سلطان قضات اسماعیل که زدی کلک زبان آورش از شرع نطق ناف هفته بد و از ماه رجب کاف و الف که برون رفت از این خانهٔ بینظم و نسق کنف رحمت حق منزل او دان و آنگه سال تاریخ وفاتش طلب از رحمت حق قطعه شماره ۲۰ بلبل و سرو و سمن یاسمن و لاله و گل هست تاریخ وفات شه مشکین کاکل خسرو روی زمین غوث زمان بواسحاق که به مه طلعت او نازد و خندد بر گل جمعهٔ بیست و دوم ماه جمادی الاول در پسین بود که پیوسته شد از جزو به کل قطعه شماره ۲۱ سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت بادت اندر شهریاری برقرار و بر دوام سال خرم فال نیکو مال وافر حال خوش اصل ثابت نسل باقی تخت عالی بخت رام قطعه شماره ۲۲ سرور اهل عمایم شمع جمع انجمن صاحب صاحبقران خواجه قوام الدین حسن سادس ماه ربیع الاخر اندر نیمروز روز آدینه به حکم کردگار ذوالمنن هفتصد و پنجاه و چار از هجرت خیرالبشر مهر را جوزا مکان و ماه را خوشه وطن مرغ روحش کاو همای آشیان قدس بود شد سوی باغ بهشت از دام این دار محن قطعه شماره ۲۳ دلا دیدی که آن فرزانه فرزند چه دید اندر خم این طاق رنگین به جای لوح سیمین در کنارش فلک بر سر نهادش لوح سنگین 19 شعر منتسب حافظ حافظ اشعار منتسب شماره ۱ ما برفتیم، تو دانی و دل غمخور ما بخت بد تا به کجا می برد آبشخور ما از نثار مژه چون زلف تو در زر گیرم قاصدی کز تو سلامی برساند بر ما به دعا آمدهام هم به دعا دست بر آر که وفا با تو قرین باد و خدا یاور ما فلک آواره به هر سو کندم میدانی؟ رشک میآیدش از صحبت جان پرور ما گر همه خلق جهان بر من و تو حیف برند بکشد از همه انصاف ستم داور ما روز باشد که بیاید به سلامت بازم ای خوش آن روز که آید به سلامی بر ما به سرت گر همه آفاق به هم جمع شوند نتوان برد هوای تو برون از سر ما تا ز وصف رخ زیبای تو ما، دم زدهایم ورق گل خجل است از ورق دفتر ما هر که گوید که کجا رفت خدا را حافظ گو به زاری سفری کرد و برفت از بر ما شماره ۲ صبح دولت میدمد کو جام همچون آفتاب فرصتی زین به کجا باشد بده جام شراب خانه بیتشویش و ساقی یار و مطرب نکتهگوی موسم عیش است و دور ساغر و عهد شباب از پی تفریح طبع و زیور حسن طرب خوش بود ترکیب زرین جام با لعل مذاب از خیال لطف می مشاطهٔ چالاک طبع در ضمیر برگ گل خوش میکند پنهان گلاب شاهد و مطرب به دستافشان و مستان پایکوب غمزهٔ ساقی ز چشم میپرستان برده خواب تا شد آن مه مشتری درهای حافظ را به نقد میرسد هر دم به گوش زهره گلبانگ رباب شماره ۳ اگر به لطف بخوانی مزید الطاف است اگر به قهر برانی درون ما صاف است چو سرو سرکشی ای یار سنگدل با ما چه چشمهاست که بر روی تو ز اطراف است شماره ۴ غمش تا در دلم مأوا گرفتهست سرم چون زلف او سودا گرفتهست شماره ۵ هوس باد بهارم به سوی صحرا برد باد بوی تو بیاورد و قرار از ما برد هرکجا بود دلی چشم تو برد از راهش نه دل خسته بیمار مرا تنها برد آمد و گرم ببرد آب رخم اشک چو سیم زر به زر داد کسی کامد و این کالا برد دل سنگین ترا اشک من آورد به راه سنگ را سیل تواند به لب دریا برد دوش دست طربم سلسلهٔ شوق تو بست پای خیل خردم لشکر غم از جا برد راه ما غمزهٔ آن ترککمان ابرو زد رخت ما هندوی آن سرو سهی بالا برد جام می پیش لبت دم ز روانبخشی زد آب وی آن لب جانبخش روانافزا برد بحث بلبل بر حافظ مکن از خوش سخنی پیش طوطی نتوان نام هزارآوا برد شماره ۶ صراحی دگر بارم از دست برد به من باز بنمود می دستبرد شماره ۷ من و صلاح و سلامت کس این گمان نبرد که کس به رند خرابات ظن آن نبرد من این مرقع دیرینه بهر آن دارم که زیر خرقه کشم مى کسى گمان نبرد مباش غره به علم و عمل، فقیه! مدام که هیچکس ز قضاى خداى جان نبرد اگر چه دیده پاسبان تو ای دل به هوش باش که نقد تو پاسبان نبرد سخن به نزد سخندان ادا مکن حافظ که تحفه کس در و گوهر به بحر و کان نبرد شماره ۸ کارم ز دور چرخ به سامان نمیرسد خون شد دلم ز درد، به درمان نمیرسد با خاک ره ز روی مذلت برابرم آب رخم همیرود و نان نمیرسد پیپارهای نمیکنم از هیچ استخوان تا صدهزار زخم به دندان نمیرسد سیرم ز جان خود به سر راستان ولی بیچاره را چه چاره چو فرمان نمیرسد از آرزوست گشته گر انبار غم دلم آوخ که آرزوی من ارزان نمیرسد یعقوب را دو دیده ز حسرت سپید گشت وآوازهای ز مصر به کنعان نمیرسد از حشمت اهل جهل به کیوان رسیدهاند جز آه اهل فضل به کیوان نمیرسد از دستبرد جور زمان اهل فضل را این غصه بس که دست سوی جان نمیرسد حافظ صبور باش که در راه عاشقی هر کس که جان نداد به جانان نمیرسد شماره ۹ در هر هوا که جز برق اندر طلب نباشد گر خرمنی بسوزد چندان عجب نباشد مرغی که با غم دل شد الفتیش حاصل بر شاخسار عمرش برگ طرب نباشد در کارخانهٔ عشق ازکفر ناگزیر است آتش که را بسوزد گر بولهب نباشد در کیش جانفروشان فضل و شرف به رندیست اینجا نسب نگنجد آنجا حسب نباشد در محفلی که خورشید اندر شمار ذرهست خود را بزرگ دیدن شرط ادب نباشد می خور که عمر سرمد گر درجهان توان یافت جز بادهٔ بهشتی هیچش سبب نباشد حافظ وصال جانان با چون تو تنگدستی روزی شود که با آن پیوند شب نباشد شماره ۱۰ صورت خوبت نگارا خوش به آیین بستهاند گوییا نقش لبت از جان شیرین بستهاند از برای مقدم خیل و خیالت مردمان زاشک رنگین در دیار دیده آیین بستهاند کار زلف توست مشکافشانی و نظارگان مصلحت را تهمتی بر نافهٔ چین بستهاند یارب آن روی است و در پیرامنش بند کلاه یا به گرد ماه تابان عقد پروین بستهاند شماره ۱۱ مژده ای دل که مسیحا نفسی میآید که ز انفاس خوشش بوی کسی میآید از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش زدهام فالی و فریادرسی میآید زآتش وادی ایمن نه منم خرم و بس موسی آنجا به امید قبسی میآید هیچ کس نیست که درکوی تواش کاری نیست هرکس آنجا به طریق هوسی میآید کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست این قدر هست که بانگ جرسی میآید جرعهای ده که به میخانهٔ ارباب کرم هر حریفی ز پی ملتمسی میآید دوست را گر سر پرسیدن بیمار غم است گو بران خوش که هنوزش نفسی میآید خبر بلبل این باغ بپرسید که من نالهای میشنوم کز قفسی میآید یار دارد سر صید دل حافظ یاران شاهبازی به شکار مگسی میآید شماره ۱۲ دلا چندم بریزی خون ز دیده شرم دار آخر تو نیز ای دیده خوابی کن مراد دل بر آر آخر منم یا رب که جانان را ز ساعد بوسه میچینم دعای صبحدم دیدی که چون آمد به کار آخر مراد دنیی و عقبی به من بخشید روزیبخش به گوشم قول جنگ اول به دستم زلف یار آخر چو باد از خرمن دونان ربودن خوشهای تا چند ز همت توشهای بردار و خود تخمی بکار آخر نگارستان چین دانم نخواهد شد سرایت لیک به نوک کلک رنگآمیز نقشی مینگار آخر دلا در ملک شبخیزی گر از اندوه نگریزی دم صبحت بشارتها بیارد زآن دیار آخر بتی چون ماه زانو زد میی چون لعل پیش آورد تو گویی تائبم حافظ ز ساقی شرم دار آخر شماره ۱۳ صبا به مقدم گل راح روح بخشد باز کجاست بلبل خوشگوی؟ گو برآر آواز! چه حلقهها که زدم بر در دل از سر سوز به بوی روز وصال تو در شبان دراز دلا! ز هجر مکن ناله، زان که در عالم غم است و شادی و خار و گل و نشیب و فراز شبی وصال سحرگه ز بخت خواستهام که با تو شرح سرانجام خود کنم آغاز به هیچ در نروم بعد از این ز حضرت دوست چو کعبه یافتم آیم ز بتپرستی باز ز طرهٔ تو پریشانی دلم شد فاش ز مشک نیست غریب آری ار بود غماز هزار دیده به روی تو ناظرند و تو خود نظر به روی کسی بر نمیکنی از ناز امید قد تو میداشتم ز بخت بلند نسیم زلف تو میخواستم ز عمر دراز غبار خاطر ما چشم خصم کور کند تو رخ به خاک نه ای حافظ و بر آر نماز شماره ۱۴ جانا تو را که گفت که احوال ما مپرس بیگانه گرد و قصهٔ هیچ آشنا مپرس ز آنجا که لطف شامل و خلق کریم توست جرم نکرده عفو کن و ماجرا مپرس خواهی که روشنت شود احوال سوز ما از شمع پرس قصه ز باد هوا مپرس من ذوق سوز عشق تو دانم نه مدعی از شمع پرس قصه ز باد هوا مپرس هیچ آگهی ز عالم درویشیش نبود آن کس که با تو گفت که درویش را مپرس از دلقپوش صومعه نقد طلب مجوی یعنی ز مفلسان سخن کیمیا مپرس در دفتر طبیب خرد باب عشق نیست ای دل به درد خو کن و نام دوا مپرس ما قصهٔ سکندر و دارا نخواندهایم از ما به جز حکایت مهر و وفا مپرس حافظ رسید موسم گل معرفت مگوی دریاب نقد وقت و ز چون و چرا مپرس شماره ۱۵ به جد و جهد چو کاری نمیرود از پیش به کردگار رها کرده به مصالح خویش شماره ۱۶ رهروان را عشق بس باشد دلیل آب چشم اندر رهش کردم سبیل موج اشک ما کی آرد در حساب آن که کشتی راند بر خون قتیل بی می و مطرب به فردوسم مخوان راحتی فی الراح لا فی السلسبیل اختیاری نیست بدنامی من ضلنی فی العشق من یهدی السبیل آتش روی بتان در خود مزن ور نه در آتش گذر کن چون خلیل یا بنه بر خود که مقصد گم کنی یا منه پای اندرین ره بیدلیل با رسوم پیلبانان یاد گیر یا مده هندوستان با یاد پیل یا مکش بر چهره نیل عاشقی یا فرو بر جامهٔ تقوی به نیل حافظا گر معنیی داری بیار ورنه دعوی نیست غیر از قال و قیل شماره ۱۷ روز عید است و من امروز در آن تدبیرم که دهم حاصل سیروزه و ساغر گیرم چند روزیست که دورم ز رخ ساقی و جام بس خجالت که به روی آمد ازین تقصیرم من به خلوت ننشینم پس از این، ور به مثل زاهد صومعه بر پای نهد زنجیرم پند پیرانه دهد واعظ شهرم لیکن من نه آنم که دگر پند کسی بپذیرم آن که بر خاک در میکده جان داد کجاست تا نهم در قدم او سر و پیشش میرم می به زیر کش و سجادهٔ تقوی بر دوش آه اگر خلق شوند آگه از این تزویرم خلق گویند که حافظ سخن پیر نیوش سالخورده میی امروز به از صد پیرم شماره ۱۸ استاد غزل سعدیست نزد همهکس لیکن دارد سخن حافظ طرز غزل خواجو شماره ۱۹ ای از فروغ رویت روشن چراغ دیده خوشتر ز چشم مستت چشم جهان ندیده همچون تو نازنینی سر تا قدم لطافت گیتی نشان نداده ، ایزد نیافریده 10بخشلیلی مجنون ازنظامی نظامی خمسه لیلی و مجنون بخش ۱ - به نام ایزد بخشاینده ای نام تو بهترین سرآغاز بینام تو نامه کی کنم باز ای یاد تو مونس روانم جز نام تو نیست بر زبانم ای کار گشای هر چه هستند نام تو کلید هر چه بستند ای هیچ خطی نگشته ز اول بیحجت نام تو مسجل ای هست کن اساس هستی کوته ز درت دراز دستی ای خطبه تو تبارک الله فیض تو همیشه بارک الله ای هفت عروس نه عماری بر درگه تو به پرده داری ای هست نه بر طریق چونی دانای برونی و درونی ای هرچه رمیده وارمیده در کن فیکون تو آفریده ای واهب عقل و باعث جان با حکم تو هست و نیست یکسان ای محرم عالم تحیر عالم ز تو هم تهی و هم پر ای تو به صفات خویش موصوف ای نهی تو منکر امر معروف ای امر تو را نفاذ مطلق وز امر تو کائنات مشتق ای مقصد همت بلندان مقصود دل نیازمندان ای سرمه کش بلند بینان در باز کن درون نشینان ای بر ورق تو درس ایام ز آغاز رسیده تا به انجام صاحب توئی آن دگر غلامند سلطان توئی آن دگر کدامند راه تو به نور لایزالی از شرک و شریک هر دو خالی در صنع تو کامد از عدد بیش عاجز شده عقل علت اندیش ترتیب جهان چنانکه بایست کردی به مثابتی که شایست بر ابلق صبح و ادهم شام حکم تو زد این طویله بام گر هفت گره به چرخ دادی هفتاد گره بدو گشادی خاکستری ار ز خاک سودی صد آینه را بدان زدودی بر هر ورقی که حرف راندی نقش همه در دو حرف خواندی بیکوه کنی ز کاف و نونی کردی تو سپهر بیستونی هر جا که خزینه شگرفست قفلش به کلید این دو حرفست حرفی به غلط رها نکردی یک نکته درو خطا نکردی در عالم عالم آفریدن به زین نتوان رقم کشیدن هر دم نه به حق دسترنجی بخشی به من خراب گنجی گنج تو به بذل کم نیاید وز گنج کس این کرم نیاید از قسمت بندگی و شاهی دولت تو دهی بهر که خواهی از آتش ظلم و دود مظلوم احوال همه تراست معلوم هم قصه نانموده دانی هم نامه نانوشته خوانی عقل آبله پای و کوی تاریک وآنگاه رهی چو موی باریک توفیق تو گر نه ره نماید این عقده به عقل کی گشاید عقل از در تو بصر فروزد گر پای درون نهد بسوزد ای عقل مرا کفایت از تو جستن ز من و هدایت از تو من بددل و راه بیمناکست چون راهنما توئی چه باکست عاجز شدم از گرانی بار طاقت نه چگونه باشد این کار میکوشم و در تنم توان نیست کازرم تو هست باک از آن نیست گر لطف کنی و گر کنی قهر پیش تو یکی است نوش یا زهر شک نیست در اینکه من اسیرم کز لطف زیم ز قهر میرم یا شربت لطف دار پیشم یا قهر مکن به قهر خویشم گر قهر سزای ماست آخر هم لطف برای ماست آخر تا در نقسم عنایتی هست فتراک تو کی گذارم از دست وآن دم که نفس به آخر آید هم خطبه نام تو سراید وآن لحظه که مرگ را بسیجم هم نام تو در حنوط پیچم چون گرد شود وجود پستم هرجا که روم تو را پرستم در عصمت اینچنین حصاری شیطان رجیم کیست باری چون حرز توام حمایل آمود سرهنگی دیو کی کند سود احرام گرفتهام به کویت لبیک زنان به جستجویت احرام شکن بسی است زنهار ز احرام شکستنم نگهدار من بیکس و رخنها نهانی هان ای کس بیکسان تو دانی چون نیست به جز تو دستگیرم هست از کرم تو ناگزیرم یک ذره ز کیمیای اخلاص گر بر مس من زنی شوم خاص آنجا که دهی ز لطف یک تاب زر گردد خاک و در شود آب من گر گهرم و گر سفالم پیرایه توست روی مالم از عطر تو لافد آستینم گر عودم و گر درمنه اینم پیش تو نه دین نه طاعت آرم افلاس تهی شفاعت آرم تا غرق نشد سفینه در آب رحمت کن و دستگیر و دریاب بردار مرا که اوفتادم وز مرکب جهل خود پیادم هم تو به عنایت الهی آنجا قدمم رسان که خواهی از ظلمت خود رهائیم ده با نور خود آشنائیم ده تا چند مرا ز بیم و امید پروانه دهی به ماه و خورشید تا کی به نیاز هر نوالم بر شاه و شبان کنی حوالم از خوان تو با نعیمتر چیست وز حضرت تو کریمتر کیست از خرمن خویش ده زکاتم منویس به این و آن براتم تا مزرعه چو من خرابی آباد شود به خاک و آبی خاکی ده از آستان خویشم وابی که دغل برد ز پیشم روزی که مرا ز من ستانی ضایع مکن از من آنچه مانی وآندم که مرا به من دهی باز یک سایه ز لطف بر من انداز آن سایه نه کز چراغ دور است آن سایه که آن چراغ نوراست تا با تو چو سایه نور گردم چون نور ز سایه دور گردم با هر که نفس برآرم اینجا روزیش فروگذارم اینجا درهای همه ز عهد خالیست الا در تو که لایزالیست هر عهد که هست در حیاتست عهد از پس مرگ بیثباتست چون عهد تو هست جاودانی یعنی که به مرگ و زندگانی چندانکه قرار عهد یابم از عهد تو روی برنتابم بییاد توام نفس نیاید با یاد تو یاد کس نیاید اول که نیافریده بودم وین تعبیهها ندیده بودم کیمخت اگر از زمیم کردی با زاز زمیم ادیم کردی بر صورت من ز روی هستی آرایش آفرین تو بستی واکنون که نشانه گاه جودم تا باز عدم شود وجودم هرجا که نشاندیم نشستم وآنجا که بریم زیر دستم گردیده رهیت من در این راه گه بر سر تخت و گه بن چاه گر پیر بوم و گر جوانم ره مختلف است و من همانم از حال به حال اگر بگردم هم بر رق اولین نوردم بیجاحتم آفریدی اول آخر نگذاریم معطل گر مرگ رسد چرا هراسم کان راه بتست میشناسم این مرگ نه، باغ و بوستانست کو راه سرای دوستانست تا چند کنم ز مرگ فریاد چون مرگ ازوست مرگ من باد گر بنگرم آن چنان که رایست این مرگ نه مرگ نقل جایست از خورد گهی به خوابگاهی وز خوابگهی به بزم شاهی خوابی که به بزم تست راهش گردن نکشم ز خوابگاهش چون شوق تو هست خانه خیزم خوش خسبم و شادمانه خیزم گر بنده نظامی از سر درد در نظم دعا دلیریی کرد از بحر تو بینم ابر خیزش گر قطره برون دهد مریزش گر صد لغت از زبان گشاید در هر لغتی ترا ستاید هم در تو به صد هزار تشویر دارد رقم هزار تقصیر ور دم نزند چو تنگ حالان دانی که لغت زبان لالان گر تن حبشی سرشته تست ور خط ختنی نبشته تست گر هر چه نبشتهای بشوئی شویم دهن از زیاده گوئی ور باز به داورم نشانی ای داور داوران تو دانی زان پیش کاجل فرا رسد تنگ و ایام عنان ستاند از چنگ ره باز ده از ره قبولم بر روضه تربت رسولم لیلی و مجنون بخش ۲ - نعت پیغمبر اکرم (ص) ای شاه سوار ملک هستی سلطان خرد به چیره دستی ای ختم پیمبران مرسل حلوای پسین و ملح اول نوباوه باغ اولین صلب لشکرکش عهد آخرین تلب ای حاکم کشور کفایت فرمانده فتوی ولایت هرک آرد با تو خودپرستی شمشیر ادب خورد دو دستی ای بر سر سدره گشته راهت وی منظر عرش پایگاهت ای خاک تو توتیای بینش روشن بتو چشم آفرینش شمعی که نه از تو نور گیرد از باد بروت خود بمیرد ای قائل افصح القبایل یک زخمی اوضح الدلایل دارنده حجت الهی داننده راز صبحگاهی ای سید بارگاه کونین نسابه شهر قاب قوسین رفته ز ولای عرش والا هفتاد هزار پرده بالا ای صدر نشین عقل و جان هم محراب زمین و آسمان هم گشته زمی آسمان ز دینت نینی شده آسمان زمینت ای شش جهه از تو خیره مانده بر هفت فلک جنیبه رانده شش هفت هزار سال بوده کین دبدبه را جهان شنوده ای عقل نواله پیچ خوانت جان بنده نویس آستانت هر عقل که بی تو عقل برده هر جان که نه مرده تو مرده ای کینت و نام تو موید بوالقاسم وانگهی محمد عقل ارچه خلیفه شگرف است بر لوح سخن تمام حرف است هم مهر مویدی ندارد تا مهر محمدی ندارد ای شاه مقربان درگاه بزم تو ورای هفت خرگاه صاحب طرف ولایت جود مقصود جهان جهان مقصود سر جوش خلاصه معانی سرچشمه آب زندگانی خاک تو ادیم روی آدم روی تو چراغ چشم عالم دوران که فرس نهاده تست با هفت فرس پیاده تست طوف حرم تو سازد انجم در گشتن چرخ پی کندگم آن کیست که بر بساط هستی با تو نکند چو خاک پستی اکسیر تو داد خاک را لون وز بهر تو آفریده شد کون سر خیل توئی و جمله خیلند مقصود توئی همه طفیلند سلطان سریر کایناتی شاهنشه کشور حیاتی لشگر گه تو سپهر خضرا گیسوی تو چتر و غمزه طغرا وین پنج نماز کاصل توبه است در نوبتی تو پنج نوبه است در خانه دین به پنج بنیاد بستی در صد هزار بیداد وین خانه هفت سقف کرده بر چار خلیفه وقف کرده صدیق به صدق پیشوا بود فاروق ز فرق هم جدا بود وان پیر حیائی خدا ترس با شیر خدای بود همدرس هر چار ز یک نورد بودند ریحان یک آبخورد بودند زین چار خلیفه ملک شدراست خانه به چهار حد مهیاست ز آمیزش این چهارگانه شد خوش نمک این چهارخانه دین را که چهار ساق دادی زینگونه چهار طاق دادی چون ابروی خوب تو در آفاق هم جفت شد این چهار وهم طاق از حلقه دست بند این فرش یک رقص تو تا کجاست تا عرش ای نقش تو معرج معانی معراج تو نقل آسمانی از هفت خزینه در گشاده بر چهار گهر قدم نهادن از حوصله زمانه تنگ بر فرق فلک زده شباهنگ چون شب علم سیاه برداشت شبرنگ تو رقص راه برداشت خلوتگه عرش گشت جایت پرواز پری گرفت پایت سر برزده از سرای فانی بر اوج سرای ام هانی جبریل رسید طوق در دست کز بهر تو آسمان کمر بست بر هفت فلک دو حلقه بستند نظاره تست هر چه هستند برخیز هلا نه وقت خوابست مه منتظر تو آفتابست در نسخ عطارد از حروفت منسوخ شد آیت وقوفت زهره طبق نثار بر فرق تا نور تو کی برآید از شرق خورشید به صورت هلالی زحمت ز ره تو کرده خالی مریخ ملازم یتاقت موکب رو کمترین وشاقت دراجه مشتری بدان نور از راه تو گفته چشم بد دور کیوان علم سیاه بر دوش در بندگی تو حلقه در گوش در کوکبه چنین غلامان شرط است برون شدن خرامان امشب شب قدرتست بشتاب قدر شب قدر خویش دریاب ای دولتی آن شبی که چون روز گشت از قدم تو عالم افروز پرگار به خاک در کشیدی جدول به سپهر بر کشیدی برقی که براق بود نامش رفق روش تو کرد رامش بر سفت چنان نسفته تختی طیاره شدی چو نیک بختی زآنجا که چنان یک اسبه راندی دوران دواسبه را بماندی ربع فلک از چهارگوشه داده ز درت هزار خوشه از سرخ و سپید دخل آن باغ بخش نظر تو مهر ما زاغ بر طره هفت بام عالم نه طاس گذاشتی نه پرچم هم پرچم چرخ را گسستی هم طاسک ماه را شکستی طاوس پران چرخ اخضر هم بال فکنده با تو هم پر جبریل ز همرهیت مانده (الله معک) ز دور خوانده میکائیلت نشانده بر سر واورده به خواجه تاش دیگر اسرافیل فتاده در پای هم نیم رهت بمانده برجای رفرف که شده رفیق راهت برده به سریر سدره گاهت چون از سر سدره بر گذشتی اوراق حدوث در نوشتی رفتی ز بساط هفت فرشی تا طارم تنگبار عرشی سبوح زنان عرش پایه از نور تو کرده عرش سایه از حجله عرش بر پریدی هفتاد حجاب را دریدی تنها شدی از گرانی رخت هم تاج گذاشتی و هم تخت بازار جهت بهم شکستی از زحمت تحت وفوق رستی خرگاه برون زدی ز کونین در خیمه خاص قاب قوسین هم حضرت ذوالجلال دیدی هم سر کلام حق شنیدی از غایت وهم و غور ادراک هم دیدن وهم شنودنت پاک درخواستی آنچه بود کامت درخواسته خاص شد به نامت از قربت حضرت الهی باز آمدی آنچنانکه خواهی گلزار شکفته از جبینت توقیع کرم در آستینت آورده برات رستگاران از بهر چو ما گناهکاران ما را چه محل که چون تو شاهی در سایه خود کند پناهی زآنجا که تو روشن آفتابی بر ما نه شگفت اگر نتابی دریای مروتست رایت خضرای نبوتست جایت شد بی تو به خلق بر مروت بر بستهتر از در نبوت هر که از قدم تو سرکشیده دولت قلمیش در کشیده وان کو کمر وفات بسته بر منظره ابد نشسته باغ ارم از امید و بیمت جزیت ده نافه نسیمت ای مصعد آسمان نوشته چون گنج به خاک بازگشته از سرعت آسمان خرامی سری بگشای بر نظامی موقوف نقاب چند باشی در برقع خواب چند باشی برخیز و نقاب رخ برانداز شاهی دو سه را به رخ درانداز این سفره ز پشت بار برگیر وین پرده ز روی کار برگیر رنگ از دو سیه سفید بزدای ضدی ز چهار طبع بگشای یک عهد کن این دو بیوفا را یک دست کن این چهار پا را چون تربیت حیات کردی حل همه مشکلات کردی زان نافه به باد بخش طیبی باشد که به ما رسد نصیبی زان لوح که خواندی از بدایت در خاطر ما فکن یک آیت زان صرف که یافتیش بیصرف در دفتر ما نویس یک حرف بنمای به ما که ما چه نامیم وز بت گر و بت شکن کدامیم ای کار مرا تمامی از تو نیروی دل نظامی از تو زین دل به دعا قناعتی کن وز بهر خدا شفاعتی کن تا پرده ما فرو گذارند وین پرده که هست بر ندارند لیلی و مجنون بخش ۳ - برهان قاطع در حدوث آفرینش در نوبت بار عام دادن باید همه شهر جام دادن فیاضه ابر جود گشتن ریحان همه وجود گشتن باریدن بیدریغ چون مل خندیدن بینقاب چون گل هرجای چو آفتاب راندن در راه ببدره زر فشاندن دادن همه را به بخشش عام وامی و حلال کردن آن وام پرسیدن هر که در جهان هست کز فاقه روزگار چون رست گفتن سخنی که کار بندد زان قطره چو غنچه باز خندد من کین شکرم در آستین است ریزم که حریف نازنین است بر جمله جهان فشانم این نوش فرزند عزیز خود کند گوش من بر همه تن شوم غذاساز خود قسم جگر بدو رسد باز ای ناظر نقش آفرینش بر دار خلل ز راه بینش در راه تو هر کرا وجودیست مشغول پرستش و سجودیست بر طبل تهی مزن جرس را بیکار مدان نوای کس را هر ذره که هست اگر غباریست در پرده مملکت بکاریست این هفت حصار برکشیده بر هزل نباشد آفریده وین هفت رواق زیر پرده آخر به گزاف نیست کرده کار من و تو بدین درازی کوتاه کنم که نیست بازی دیباچه ما که در نورد است نز بهر هوی و خواب و خورد است از خواب و خورش به اربتابی کین در همه گاو و خر بیابی زان مایه که طبعها سرشتند ما را ورقی دگر نوشتند تا در نگریم و راز جوئیم سررشته کار باز جوئیم بینیم زمین و آسمان را جوئیم یکایک این و آن را کاین کار و کیائی از پی چیست او کیست کیای کار او کیست هر خط که برین ورق کشید است شک نیست در آنکه آفرید است بر هر چه نشانه طرازیست ترتیب گواه کار سازیست سوگند دهم بدان خدایت کین نکته به دوست رهنمایت کان آینه در جهان که دید است کاول نه به صیقلی رسید است بیصیقلی آینه محال است هردم که جز این زنی وبال است در هر چه نظر کنی به تحقیق آراسته کن نظر به توفیق منگر که چگونه آفریده است کان دیدهوری ورای دیده است بنگر که ز خود چگونه برخاست وآن وضع به خود چگونه شد راست تا بر تو به قطع لازم آید کان از دگری ملازم آید چون رسم حواله شد برسام رستی تو ز جهل و من ز دشنام هر نقش بدیع کایدت پیش جز مبدع او در او میندیش زین هفت پرند پرنیان رنگ گر پای برون نهی خوری سنگ پنداشتی این پرند پوشی معلوم تو گردد ار بکوشی سررشته راز آفرینش دیدن نتوان به چشم بینش این رشته قضا نه آنچنان تافت کورا سررشته وا توان یافت سررشته قدرت خدائی بر کس نکند گره گشائی عاجز همه عاقلان و شیدا کین رقعه چگونه کرد پیدا گرداند کس که چون جهان کرد ممکن که تواند آنچنان کرد چون وضع جهان ز ما محالست چونیش برونتر از خیالست در پرده راز آسمانی سریست ز چشم ما نهانی چندانکه جنیبه رانم آنجا پی برد نمیتوانم آنجا در تخته هیکل رقومی خواندم همه نسخه نجومی بر هر چه از آن برون کشیدم آرام گهی درون ندیدم دانم که هر آنچه ساز کردند بر تعبیهایش باز کردند هرچ آن نظری در او توان بست پوشیده خزینهای در آن هست آن کن که کلید آن خزینه پولاد بود نه آبگینه تا چون به خزینه در شتابی شربت طلبی نه زهر یابی پیرامن هر چه ناپدیدست جدول کش خود خطی کشیدست وآن خط که ز اوج بر گذشته عطفیست به میل بازگشته کاندیشه چو سر به خط رساند جز باز پس آمدن نداند پرگار چو طوف ساز گردد در گام نخست باز گردد این حلقه که گرد خانه بستند از بهر چنین بهانه بستند تا هر که ز حلقه بر کند سر سرگشته شود چو حلقه بر در در سلسله فلک مزن دست کین سلسله را هم آخری هست گر حکم طبایع است بگذار کو نیز رسد به آخر کار بیرونتر ازین حواله گاهیست کانجا به طریق عجز راهیست زان پرده نسیم ده نفس را کو پرده کژ نداد کس را این هفت فلک به پرده سازی هست از جهت خیال بازی زین پرده ترانه ساخت نتوان واین پرده به خود شناخت نتوان گر پرده شناس ازین قیاسی هم پرده خود نمیشناسی گر باربدی به لحن و آواز بیپرده مزن دمی بر این ساز با پرده دریدگان خودبین در خلوت هیچ پرده منشین آن پرده طلب که چون نظامی معروف شوی به نیکنامی تا چند زمین نهاد بودن سیلی خود خاک و باد بودن چون باد دویدن از پی خاک مشغول شدن به خار و خاشاک بادی که وکیل خرج خاکست فراش گریوه مغاکست بستاند ازین بدان سپارد گه مایه برد گهی بیارد چندان که زمیست مرز بر مرز خاکیست نهاده درز بر درز گه زلزله گاه سیل خیزد زین ساید خاک و زان بریزد چون زلزله ریزد آب ساید درزی زخریطه واگشاید وان درز به صدمههای ایام وادی کدهای شود سرانجام جوئی که درین گل خرابست خاریده باد و چاک آبست از کوی زمین چو بگذری باز ابر و فلک است در تک و تاز هر یک به میانه دگر شرط افتاده به شکل گوی در خرط این شکل کری نه در زمین است هر خط که به گرد او چنین است هر دود کزین مغاک خیزد تا یک دو سه نیزه بر ستیزد وآنگه به طریق میل ناکی گردد به طواف دیر خاکی ابری که برآید از بیابان تا مصعد خود شود شتابان بر اوج صعود خود بکوشد از حد صعود بر نجوشد او نیز طواف دیر گیرد از دایره میل میپذیرد بینیش چو خیمه ایستاده سر بر افق زمین نهاده تا در نگری به کوچ و خیلش دانی که به دایره است میلش هر جوهر فردکو بسیط است میلش به ولایت محیط است گردون که محیط هفت موج است چندان که همیرود در اوج است گر در افق است و گر در اعلاست هرجا که رود به سوی بالاست زآنجا که جهان خرامی اوست بالائی او تمامی اوست بالا طلبان که اوج جویند بالای فلک جز این نگویند نز علم فلک گره گشائیست خود در همه علم روشنائیست گرمایه جویست ور پشیزی از چار گهر در اوست چیزی اما نتوان نهفت آن جست کین دانه در آب و خاک چون رست گرمایه زمین بدو رساند بخشیدن صورتش چه داند وآنجا که زمین به زیر پیبود در دانه جمال خوشه کی بود گیرم که ز دانه خوشه خیزد در قالب صورتش که ریزد در پرده این خیال گردان آخر سببی است حال گردان نزدیک تو آن سبب چه چیز است بنمای که این سخن عزیز است داننده هر آن سبب که بیند داند که مسبب آفریند زنهار نظامیا در این سیر پابست مشو به دام این دیر لیلی و مجنون بخش ۴ - سبب نظم کتاب روزی به مبارکی و شادی بودم به نشاط کیقبادی ابروی هلالیم گشاده دیوان نظامیم نهاده آیینه بخت پیش رویم اقبال به شانه کرده مویم صبح از گل سرخ دسته بسته روزم به نفس شده خجسته پروانه دل چراغ بر دست من بلبل باغ و باغ سرمست بر اوج سخن علم کشیده در درج هنر قلم کشیده منقار قلم به لعل سفتن دراج زبان به نکته گفتن در خاطرم اینکه وقت کار است کاقبال رفیق و بخت یار است تا کی نفس تهی گزینم وز شغل جهان تهی نشینم دوران که نشاط فربهی کرد پهلو ز تهی روان تهی کرد سگ را که تهی بود تهی گاه نانی نرسد تهی در این راه برساز جهان نوا توان ساخت کانراست جهان که با جهان ساخت گردن به هوا کسی فرازد کو با همه چون هوا بسازد چون آینه هر کجا که باشد جنسی به دروغ بر تراشد هر طبع که او خلاف جویست چون پرده کج خلاف گویست هان دولت گر بزرگواری کردی ز من التماس کاری من قرعه زنان به آنچنان فال واختر به گذشتن اندران حال مقبل که برد چنان برد رنج دولت که دهد چنان دهد گنج در حال رسید قاصد از راه آورد مثال حضرت شاه بنوشته به خط خوب خویشم ده پانزده سطر نغز بیشم هر حرفی از او شکفته باغی افروختهتر ز شب چراغی کای محرم حلقه غلامی جادو سخن جهان نظامی از چاشنی دم سحر خیز سحری دگر از سخن برانگیز در لافگه شگفت کاری بنمای فصاحتی که داری خواهم که به یاد عشق مجنون رانی سخنی چو در مکنون چون لیلی بکر اگر توانی بکری دو سه در سخن نشانی تا خوانم و گویم این شکربین جنبانم سر که تاج سر بین بالای هزار عشق نامه آراسته کن به نوک خامه شاه همه حرفهاست این حرف شاید که در او کنی سخن صرف در زیور پارسی و تازی این تازه عروس را طرازی دانی که من آن سخن شناسم کابیات نو از کهن شناسم تا ده دهی غرایبت هست ده پنج زنی رها کن از دست بنگر که ز حقه تفکر در مرسله که میکشی در ترکی صفت وفای مانیست ترکانه سخن سزای ما نیست آن کز نسب بلند زاید او را سخن بلند باید چون حلقه شاه یافت گوشم از دل به دماغ رفت هوشم نه زهره که سر ز خط بتابم نه دیده که ره به گنج یابم سرگشته شدم دران خجالت از سستی عمر و ضعف حالت کس محرم نه که راز گویم وین قصه به شرح باز گویم فرزند محمد نظامی آن بر دل من چو جان گرامی این نسخه چو دل نهاد بر دست در پهلوی من چو سایه بنشست داد از سر مهر پای من بوس کی آنکه زدی بر آسمان کوس خسروشیرین چو یاد کردی چندین دل خلق شاد کردی لیلی و مجنون ببایدت گفت تا گوهر قیمتی شود جفت این نامه نغز گفته بهتر طاووس جوانه جفته بهتر خاصه ملکی چو شاه شروان شروان چه که شهریار ایران نعمت ده و پایگاه سازست سرسبز کن و سخن نوازست این نامه به نامه از تو در خواست بنشین و طراز نامه کن راست گفتم سخن تو هست بر جای ای آینه روی آهنین رای لیکن چه کنم هوا دو رنگست اندیشه فراخ و سینه تنگست دهلیز فسانه چون بود تنگ گردد سخن از شد آمدن لنگ میدان سخن فراخ باید تا طبع سواریی نماید این آیت اگرچه هست مشهور تفسیر نشاط هست ازو دور افزار سخن نشاط و ناز است زین هردو سخن بهانه ساز است بر شیفتگی و بند و زنجیر باشد سخن برهنه دلگیر در مرحلهای که ره ندانم پیداست که نکته چند رانم نه باغ و نه بزم شهریاری نه رود و نه می نه کامکاری بر خشکی ریگ و سختی کوه تا چند سخن رود در اندوه باید سخن از نشاط سازی تا بیت کند به قصه بازی این بود کز ابتدای حالت کس گرد نگشتش از ملالت گوینده ز نظم او پر افشاند تا این غایت نگفت زان ماند چون شاه جهان به من کند باز کاین نامه به نام من بپرداز با اینهمه تنگی مسافت آنجاش رسانم از لطافت کز خواندن او به حضرت شاه ریزد گهر نسفته بر راه خوانندهاش اگر فسرده باشد عاشق شود ار نمرده باشد باز آن خلف خلیفه زاده کاین گنج به دوست در گشاده یک دانه اولین فتوحم یک لاله آخرین صبوحم گفت ای سخن تو همسر من یعنی لقبش برادر من در گفتن قصهای چنین چست اندیشه نظم را مکن سست هرجا که بدست عشق خوانیست این قصه بر او نمک فشانیست گرچه نمک تمام دارد بر سفره کباب خام دارد چون سفته خارش تو گردد پخته به گزارش تو گردد زیبا روئی بدین نکوئی وانگاه بدین برهنه روئی کس در نه به قدر او فشانده است زین روی برهنه روی مانداست جانست و چو کس به جان نکوشد پیراهن عاریت نپوشد پیرایه جان ز جان توان ساخت کس جان عزیز را نینداخت جان بخش جهانیان دم تست وین جان عزیز محرم تست از تو عمل سخن گزاری از بنده دعا ز بخت یاری چون دل دهی جگر شنیدم دل دوختم و جگر دریدم در جستن گوهر ایستادم کان کندم و کیمیا گشادم راهی طلبید طبع کوتاه کاندیشه بد از درازی راه کوتهتر از این نبود راهی چابکتر از این میانه گاهی بحریست سبک ولی رونده ماهیش نه مرده بلکه زنده بسیار سخن بدین حلاوت گویند و ندارد این طراوت زین بحر ضمیر هیچ غواص بر نارد گوهری چنین خاص هر بیتی از او چه رستهای در از عیب تهی و از هنر پر در جستن این متاع نغزم یک موی نبود پای لغزم میگفتم و دل جواب میداد خاریدم و چشمه آب میداد دخلی که ز عقل درج کردم در زیور او به خرج کردم این چار هزار بیت اکثر شد گفته به چار ماه کمتر گر شغل دگر حرام بودی در چاره شب تمام بودی بر جلوه این عروس آزاد آبادتر آنکه گوید آباد آراسته شد به بهترین حال در سلخ رجب بهثی و فی دال تاریخ عیان که داشت با خود هشتاد و چهار بعد پانصد پرداختمش به نغز کاری و انداختمش بدین عماری تا کس نبرد به سوی او راه الا نظر مبارک شاه
30غزل زیبای حافظ برای شماعزیزان الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها به بوی نافهای کاخر صبا زان طره بگشاید ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم جرس فریاد میدارد که بربندید محملها به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید که سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزلها شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفلها حضوری گر همیخواهی از او غایب مشو حافظ متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها غزل شماره ۲ صلاح کار کجا و من خراب کجا ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا چو کحل بینش ما خاک آستان شماست کجا رویم بفرما از این جناب کجا مبین به سیب زنخدان که چاه در راه است کجا همیروی ای دل بدین شتاب کجا بشد که یاد خوشش باد روزگار وصال خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست قرار چیست صبوری کدام و خواب کجا غزل شماره ۳ اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویم جواب تلخ میزیبد لب لعل شکرخا را نصیحت گوش کن جانا که از جان دوستتر دارند جوانان سعادتمند پند پیر دانا را حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا را غزل شماره ۴ صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را که سر به کوه و بیابان تو دادهای ما را شکرفروش که عمرش دراز باد چرا تفقدی نکند طوطی شکرخا را غرور حسنت اجازت مگر نداد ای گل که پرسشی نکنی عندلیب شیدا را به خلق و لطف توان کرد صید اهل نظر به بند و دام نگیرند مرغ دانا را ندانم از چه سبب رنگ آشنایی نیست سهی قدان سیه چشم ماه سیما را چو با حبیب نشینی و باده پیمایی به یاد دار محبان بادپیما را جز این قدر نتوان گفت در جمال تو عیب که وضع مهر و وفا نیست روی زیبا را در آسمان نه عجب گر به گفته حافظ سرود زهره به رقص آورد مسیحا را غزل شماره ۵ دل میرود ز دستم صاحب دلان خدا را دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز باشد که بازبینیم دیدار آشنا را ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل هات الصبوح هبوا یا ایها السکارا ای صاحب کرامت شکرانه سلامت روزی تفقدی کن درویش بینوا را آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است با دوستان مروت با دشمنان مدارا در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند گر تو نمیپسندی تغییر کن قضا را آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند اشهی لنا و احلی من قبله العذارا هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد دلبر که در کف او موم است سنگ خارا آیینه سکندر جام می است بنگر تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند ساقی بده بشارت رندان پارسا را حافظ به خود نپوشید این خرقه می آلود ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را غزل شماره ۶ به ملازمان سلطان که رساند این دعا را که به شکر پادشاهی ز نظر مران گدا را ز رقیب دیوسیرت به خدای خود پناهم مگر آن شهاب ثاقب مددی دهد خدا را مژه سیاهت ار کرد به خون ما اشارت ز فریب او بیندیش و غلط مکن نگارا دل عالمی بسوزی چو عذار برفروزی تو از این چه سود داری که نمیکنی مدارا همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی به پیام آشنایان بنوازد آشنا را چه قیامت است جانا که به عاشقان نمودی دل و جان فدای رویت بنما عذار ما را به خدا که جرعهای ده تو به حافظ سحرخیز که دعای صبحگاهی اثری کند شما را غزل شماره ۷ صوفی بیا که آینه صافیست جام را تا بنگری صفای می لعل فام را راز درون پرده ز رندان مست پرس کاین حال نیست زاهد عالی مقام را عنقا شکار کس نشود دام بازچین کان جا همیشه باد به دست است دام را در بزم دور یک دو قدح درکش و برو یعنی طمع مدار وصال دوام را ای دل شباب رفت و نچیدی گلی ز عیش پیرانه سر مکن هنری ننگ و نام را در عیش نقد کوش که چون آبخور نماند آدم بهشت روضه دارالسلام را ما را بر آستان تو بس حق خدمت است ای خواجه بازبین به ترحم غلام را حافظ مرید جام می است ای صبا برو وز بنده بندگی برسان شیخ جام را غزل شماره ۸ ساقیا برخیز و درده جام را خاک بر سر کن غم ایام را ساغر می بر کفم نه تا ز بر برکشم این دلق ازرق فام را گر چه بدنامیست نزد عاقلان ما نمیخواهیم ننگ و نام را باده درده چند از این باد غرور خاک بر سر نفس نافرجام را دود آه سینه نالان من سوخت این افسردگان خام را محرم راز دل شیدای خود کس نمیبینم ز خاص و عام را با دلارامی مرا خاطر خوش است کز دلم یک باره برد آرام را ننگرد دیگر به سرو اندر چمن هر که دید آن سرو سیم اندام را صبر کن حافظ به سختی روز و شب عاقبت روزی بیابی کام را غزل شماره ۹ رونق عهد شباب است دگر بستان را میرسد مژده گل بلبل خوش الحان را ای صبا گر به جوانان چمن بازرسی خدمت ما برسان سرو و گل و ریحان را گر چنین جلوه کند مغبچه باده فروش خاکروب در میخانه کنم مژگان را ای که بر مه کشی از عنبر سارا چوگان مضطرب حال مگردان من سرگردان را ترسم این قوم که بر دردکشان میخندند در سر کار خرابات کنند ایمان را یار مردان خدا باش که در کشتی نوح هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را برو از خانه گردون به در و نان مطلب کان سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را هر که را خوابگه آخر مشتی خاک است گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را ماه کنعانی من مسند مصر آن تو شد وقت آن است که بدرود کنی زندان را حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی دام تزویر مکن چون دگران قرآن را غزل شماره ۱۰ دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما ما مریدان روی سوی قبله چون آریم چون روی سوی خانه خمار دارد پیر ما در خرابات طریقت ما به هم منزل شویم کاین چنین رفتهست در عهد ازل تقدیر ما عقل اگر داند که دل دربند زلفش چون خوش است عاقلان دیوانه گردند از پی زنجیر ما روی خوبت آیتی از لطف بر ما کشف کرد زان زمان جز لطف و خوبی نیست در تفسیر ما با دل سنگینت آیا هیچ درگیرد شبی آه آتشناک و سوز سینه شبگیر ما تیر آه ما ز گردون بگذرد حافظ خموش رحم کن بر جان خود پرهیز کن از تیر ما غزل شماره ۱۱ ساقی به نور باده برافروز جام ما مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما ما در پیاله عکس رخ یار دیدهایم ای بیخبر ز لذت شرب مدام ما هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جریده عالم دوام ما چندان بود کرشمه و ناز سهی قدان کاید به جلوه سرو صنوبرخرام ما ای باد اگر به گلشن احباب بگذری زنهار عرضه ده بر جانان پیام ما گو نام ما ز یاد به عمدا چه میبری خود آید آن که یاد نیاری ز نام ما مستی به چشم شاهد دلبند ما خوش است زان رو سپردهاند به مستی زمام ما ترسم که صرفهای نبرد روز بازخواست نان حلال شیخ ز آب حرام ما حافظ ز دیده دانه اشکی همیفشان باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما دریای اخضر فلک و کشتی هلال هستند غرق نعمت حاجی قوام ما غزل شماره ۱۲ ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما آب روی خوبی از چاه زنخدان شما عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده بازگردد یا برآید چیست فرمان شما کس به دور نرگست طرفی نبست از عافیت به که نفروشند مستوری به مستان شما بخت خواب آلود ما بیدار خواهد شد مگر زان که زد بر دیده آبی روی رخشان شما با صبا همراه بفرست از رخت گلدستهای بو که بویی بشنویم از خاک بستان شما عمرتان باد و مراد ای ساقیان بزم جم گر چه جام ما نشد پرمی به دوران شما دل خرابی میکند دلدار را آگه کنید زینهار ای دوستان جان من و جان شما کی دهد دست این غرض یا رب که همدستان شوند خاطر مجموع ما زلف پریشان شما دور دار از خاک و خون دامن چو بر ما بگذری کاندر این ره کشته بسیارند قربان شما ای صبا با ساکنان شهر یزد از ما بگو کای سر حق ناشناسان گوی چوگان شما گر چه دوریم از بساط قرب همت دور نیست بنده شاه شماییم و ثناخوان شما ای شهنشاه بلنداختر خدا را همتی تا ببوسم همچو اختر خاک ایوان شما میکند حافظ دعایی بشنو آمینی بگو روزی ما باد لعل شکرافشان شما غزل شماره ۱۳ میدمد صبح و کله بست سحاب الصبوح الصبوح یا اصحاب میچکد ژاله بر رخ لاله المدام المدام یا احباب میوزد از چمن نسیم بهشت هان بنوشید دم به دم می ناب تخت زمرد زده است گل به چمن راح چون لعل آتشین دریاب در میخانه بستهاند دگر افتتح یا مفتح الابواب لب و دندانت را حقوق نمک هست بر جان و سینههای کباب این چنین موسمی عجب باشد که ببندند میکده به شتاب بر رخ ساقی پری پیکر همچو حافظ بنوش باده ناب غزل شماره ۱۴ گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدار خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب خفته بر سنجاب شاهی نازنینی را چه غم گر ز خار و خاره سازد بستر و بالین غریب ای که در زنجیر زلفت جای چندین آشناست خوش فتاد آن خال مشکین بر رخ رنگین غریب مینماید عکس می در رنگ روی مه وشت همچو برگ ارغوان بر صفحه نسرین غریب بس غریب افتاده است آن مور خط گرد رخت گر چه نبود در نگارستان خط مشکین غریب گفتم ای شام غریبان طره شبرنگ تو در سحرگاهان حذر کن چون بنالد این غریب گفت حافظ آشنایان در مقام حیرتند دور نبود گر نشیند خسته و مسکین غریب غزل شماره ۱۵ ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت و ای مرغ بهشتی که دهد دانه و آبت خوابم بشد از دیده در این فکر جگرسوز کاغوش که شد منزل آسایش و خوابت درویش نمیپرسی و ترسم که نباشد اندیشه آمرزش و پروای ثوابت راه دل عشاق زد آن چشم خماری پیداست از این شیوه که مست است شرابت تیری که زدی بر دلم از غمزه خطا رفت تا باز چه اندیشه کند رای صوابت هر ناله و فریاد که کردم نشنیدی پیداست نگارا که بلند است جنابت دور است سر آب از این بادیه هش دار تا غول بیابان نفریبد به سرابت تا در ره پیری به چه آیین روی ای دل باری به غلط صرف شد ایام شبابت ای قصر دل افروز که منزلگه انسی یا رب مکناد آفت ایام خرابت حافظ نه غلامیست که از خواجه گریزد صلحی کن و بازآ که خرابم ز عتابت غزل شماره ۱۶ خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت به قصد جان من زار ناتوان انداخت نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت به یک کرشمه که نرگس به خودفروشی کرد فریب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت شراب خورده و خوی کرده میروی به چمن که آب روی تو آتش در ارغوان انداخت به بزمگاه چمن دوش مست بگذشتم چو از دهان توام غنچه در گمان انداخت بنفشه طره مفتول خود گره میزد صبا حکایت زلف تو در میان انداخت ز شرم آن که به روی تو نسبتش کردم سمن به دست صبا خاک در دهان انداخت من از ورع می و مطرب ندیدمی زین پیش هوای مغبچگانم در این و آن انداخت کنون به آب می لعل خرقه میشویم نصیبه ازل از خود نمیتوان انداخت مگر گشایش حافظ در این خرابی بود که بخشش ازلش در می مغان انداخت جهان به کام من اکنون شود که دور زمان مرا به بندگی خواجه جهان انداخت غزل شماره ۱۷ سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت آشنایی نه غریب است که دلسوز من است چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت غزل شماره ۱۸ ساقیا آمدن عید مبارک بادت وان مواعید که کردی مرواد از یادت در شگفتم که در این مدت ایام فراق برگرفتی ز حریفان دل و دل میدادت برسان بندگی دختر رز گو به درآی که دم و همت ما کرد ز بند آزادت شادی مجلسیان در قدم و مقدم توست جای غم باد مر آن دل که نخواهد شادت شکر ایزد که ز تاراج خزان رخنه نیافت بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت چشم بد دور کز آن تفرقهات بازآورد طالع نامور و دولت مادرزادت حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت غزل شماره ۱۹ ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست شب تار است و ره وادی ایمن در پیش آتش طور کجا موعد دیدار کجاست هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد در خرابات بگویید که هشیار کجاست آن کس است اهل بشارت که اشارت داند نکتهها هست بسی محرم اسرار کجاست هر سر موی مرا با تو هزاران کار است ما کجاییم و ملامت گر بیکار کجاست بازپرسید ز گیسوی شکن در شکنش کاین دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست عقل دیوانه شد آن سلسله مشکین کو دل ز ما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست غزل شماره ۲۰ روزه یک سو شد و عید آمد و دلها برخاست می ز خمخانه به جوش آمد و می باید خواست نوبه زهدفروشان گران جان بگذشت وقت رندی و طرب کردن رندان پیداست چه ملامت بود آن را که چنین باده خورد این چه عیب است بدین بیخردی وین چه خطاست باده نوشی که در او روی و ریایی نبود بهتر از زهدفروشی که در او روی و ریاست ما نه رندان ریاییم و حریفان نفاق آن که او عالم سر است بدین حال گواست فرض ایزد بگزاریم و به کس بد نکنیم وان چه گویند روا نیست نگوییم رواست چه شود گر من و تو چند قدح باده خوریم باده از خون رزان است نه از خون شماست این چه عیب است کز آن عیب خلل خواهد بود ور بود نیز چه شد مردم بیعیب کجاست غزل شماره ۲۱ دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست گفت با ما منشین کز تو سلامت برخاست که شنیدی که در این بزم دمی خوش بنشست که نه در آخر صحبت به ندامت برخاست شمع اگر زان لب خندان به زبان لافی زد پیش عشاق تو شبها به غرامت برخاست در چمن باد بهاری ز کنار گل و سرو به هواداری آن عارض و قامت برخاست مست بگذشتی و از خلوتیان ملکوت به تماشای تو آشوب قیامت برخاست پیش رفتار تو پا برنگرفت از خجلت سرو سرکش که به ناز از قد و قامت برخاست حافظ این خرقه بینداز مگر جان ببری کاتش از خرقه سالوس و کرامت برخاست غزل شماره ۲۲ چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست سخن شناس نهای جان من خطا این جاست سرم به دنیی و عقبی فرو نمیآید تبارک الله از این فتنهها که در سر ماست در اندرون من خسته دل ندانم کیست که من خموشم و او در فغان و در غوغاست دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب بنال هان که از این پرده کار ما به نواست مرا به کار جهان هرگز التفات نبود رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست نخفتهام ز خیالی که میپزد دل من خمار صدشبه دارم شرابخانه کجاست چنین که صومعه آلوده شد ز خون دلم گرم به باده بشویید حق به دست شماست از آن به دیر مغانم عزیز میدارند که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست چه ساز بود که در پرده میزد آن مطرب که رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست ندای عشق تو دیشب در اندرون دادند فضای سینه حافظ هنوز پر ز صداست غزل شماره ۲۳ خیال روی تو در هر طریق همره ماست نسیم موی تو پیوند جان آگه ماست به رغم مدعیانی که منع عشق کنند جمال چهره تو حجت موجه ماست ببین که سیب زنخدان تو چه میگوید هزار یوسف مصری فتاده در چه ماست اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد گناه بخت پریشان و دست کوته ماست به حاجب در خلوت سرای خاص بگو فلان ز گوشه نشینان خاک درگه ماست به صورت از نظر ما اگر چه محجوب است همیشه در نظر خاطر مرفه ماست اگر به سالی حافظ دری زند بگشای که سالهاست که مشتاق روی چون مه ماست غزل شماره ۲۴ مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مست که به پیمانه کشی شهره شدم روز الست من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق چارتکبیر زدم یک سره بر هر چه که هست می بده تا دهمت آگهی از سر قضا که به روی که شدم عاشق و از بوی که مست کمر کوه کم است از کمر مور این جا ناامید از در رحمت مشو ای باده پرست بجز آن نرگس مستانه که چشمش مرساد زیر این طارم فیروزه کسی خوش ننشست جان فدای دهنش باد که در باغ نظر چمن آرای جهان خوشتر از این غنچه نبست حافظ از دولت عشق تو سلیمانی شد یعنی از وصل تواش نیست بجز باد به دست غزل شماره ۲۵ شکفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست صلای سرخوشی ای صوفیان باده پرست اساس توبه که در محکمی چو سنگ نمود ببین که جام زجاجی چه طرفهاش بشکست بیار باده که در بارگاه استغنا چه پاسبان و چه سلطان چه هوشیار و چه مست از این رباط دودر چون ضرورت است رحیل رواق و طاق معیشت چه سربلند و چه پست مقام عیش میسر نمیشود بیرنج بلی به حکم بلا بستهاند عهد الست به هست و نیست مرنجان ضمیر و خوش میباش که نیستیست سرانجام هر کمال که هست شکوه آصفی و اسب باد و منطق طیر به باد رفت و از او خواجه هیچ طرف نبست به بال و پر مرو از ره که تیر پرتابی هوا گرفت زمانی ولی به خاک نشست زبان کلک تو حافظ چه شکر آن گوید که گفته سخنت میبرند دست به دست غزل شماره ۲۶ زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست سر فرا گوش من آورد به آواز حزین گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند کافر عشق بود گر نشود باده پرست برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر که ندادند جز این تحفه به ما روز الست آن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم اگر از خمر بهشت است وگر باده مست خنده جام می و زلف گره گیر نگار ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست غزل شماره ۲۷ در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست مست از می و میخواران از نرگس مستش مست در نعل سمند او شکل مه نو پیدا وز قد بلند او بالای صنوبر پست آخر به چه گویم هست از خود خبرم چون نیست وز بهر چه گویم نیست با وی نظرم چون هست شمع دل دمسازم بنشست چو او برخاست و افغان ز نظربازان برخاست چو او بنشست گر غالیه خوش بو شد در گیسوی او پیچید ور وسمه کمانکش گشت در ابروی او پیوست بازآی که بازآید عمر شده حافظ هر چند که ناید باز تیری که بشد از شست غزل شماره ۲۸ به جان خواجه و حق قدیم و عهد درست که مونس دم صبحم دعای دولت توست سرشک من که ز طوفان نوح دست برد ز لوح سینه نیارست نقش مهر تو شست بکن معاملهای وین دل شکسته بخر که با شکستگی ارزد به صد هزار درست زبان مور به آصف دراز گشت و رواست که خواجه خاتم جم یاوه کرد و بازنجست دلا طمع مبر از لطف بینهایت دوست چو لاف عشق زدی سر بباز چابک و چست به صدق کوش که خورشید زاید از نفست که از دروغ سیه روی گشت صبح نخست شدم ز دست تو شیدای کوه و دشت و هنوز نمیکنی به ترحم نطاق سلسله سست مرنج حافظ و از دلبران حفاظ مجوی گناه باغ چه باشد چو این گیاه نرست غزل شماره ۲۹ ما را ز خیال تو چه پروای شراب است خم گو سر خود گیر که خمخانه خراب است گر خمر بهشت است بریزید که بی دوست هر شربت عذبم که دهی عین عذاب است افسوس که شد دلبر و در دیده گریان تحریر خیال خط او نقش بر آب است بیدار شو ای دیده که ایمن نتوان بود زین سیل دمادم که در این منزل خواب است معشوق عیان میگذرد بر تو ولیکن اغیار همیبیند از آن بسته نقاب است گل بر رخ رنگین تو تا لطف عرق دید در آتش شوق از غم دل غرق گلاب است سبز است در و دشت بیا تا نگذاریم دست از سر آبی که جهان جمله سراب است در کنج دماغم مطلب جای نصیحت کاین گوشه پر از زمزمه چنگ و رباب است حافظ چه شد ار عاشق و رند است و نظرباز بس طور عجب لازم ایام شباب است غزل شماره ۳۰ زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست راه هزار چاره گر از چار سو ببست تا عاشقان به بوی نسیمش دهند جان بگشود نافهای و در آرزو ببست شیدا از آن شدم که نگارم چو ماه نو ابرو نمود و جلوه گری کرد و رو ببست ساقی به چند رنگ می اندر پیاله ریخت این نقشها نگر که چه خوش در کدو ببست یا رب چه غمزه کرد صراحی که خون خم با نعرههای قلقلش اندر گلو ببست مطرب چه پرده ساخت که در پرده سماع بر اهل وجد و حال در های و هو ببست حافظ هر آن که عشق نورزید و وصل خواست احرام طوف کعبه دل بی وضو ببست اینمساقی نامه یفوق العاده یحافظ حافظ ساقی نامه بیا ساقی آن می که حال آورد کرامت فزاید کمال آورد به من ده که بس بیدل افتادهام وز این هر دو بیحاصل افتادهام بیا ساقی آن می که عکسش ز جام به کیخسرو و جم فرستد پیام بده تا بگویم به آواز نی که جمشید کی بود و کاووس کی بیا ساقی آن کیمیای فتوح که با گنج قارون دهد عمر نوح بده تا به رویت گشایند باز در کامرانی و عمر دراز بده ساقی آن می کز او جام جم زند لاف بینایی اندر عدم به من ده که گردم به تایید جام چو جم آگه از سر عالم تمام دم از سیر این دیر دیرینه زن صلایی به شاهان پیشینه زن همان منزل است این جهان خراب که دیدهست ایوان افراسیاب کجا رای پیران لشکرکشش کجا شیده آن ترک خنجرکشش نه تنها شد ایوان و قصرش به باد که کس دخمه نیزش ندارد به یاد همان مرحلهست این بیابان دور که گم شد در او لشکر سلم و تور بده ساقی آن می که عکسش ز جام به کیخسرو و جم فرستد پیام چه خوش گفت جمشید با تاج و گنج که یک جو نیرزد سرای سپنج بیا ساقی آن آتش تابناک که زردشت میجویدش زیر خاک به من ده که در کیش رندان مست چه آتشپرست و چه دنیاپرست بیا ساقی آن بکر مستور مست که اندر خرابات دارد نشست به من ده که بدنام خواهم شدن خراب می و جام خواهم شدن بیا ساقی آن آب اندیشهسوز که گر شیر نوشد شود بیشهسوز بده تا روم بر فلک شیر گیر به هم بر زنم دام این گرگ پیر بیا ساقی آن می که حور بهشت عبیر ملایک در آن می سرشت بده تا بخوری در آتش کنم مشام خرد تا ابد خوش کنم بده ساقی آن می که شاهی دهد به پاکی او دل گواهی دهد میام ده مگر گردم از عیب پاک بر آرم به عشرت سری زین مغاک چو شد باغ روحانیان مسکنم در اینجا چرا تختهبند تنم شرابم ده و روی دولت ببین خرابم کن و گنج حکمت ببین من آنم که چون جام گیرم به دست ببینم در آن آینه هر چه هست به مستی دم پادشاهی زنم دم خسروی در گدایی زنم به مستی توان در اسرار سفت که در بیخودی راز نتوان نهفت که حافظ چو مستانه سازد سرود ز چرخش دهد زهره آواز رود مغنی کجایی به گلبانگ رود به یاد آور آن خسروانی سرود که تا وجد را کارسازی کنم به رقص آیم و خرقهبازی کنم به اقبال دارای دیهیم و تخت بهین میوهٔ خسروانی درخت خدیو زمین پادشاه زمان مه برج دولت شه کامران که تمکین اورنگ شاهی از اوست تن آسایش مرغ و ماهی از اوست فروغ دل و دیدهٔ مقبلان ولی نعمت جان صاحبدلان الا ای همای همایون نظر خجسته سروش مبارک خبر فلک را گهر در صدف چون تو نیست فریدون و جم را خلف چون تو نیست به جای سکندر بمان سالها به دانادلی کشف کن حالها سر فتنه دارد دگر روزگار من و مستی و فتنهٔ چشم یار یکی تیغ داند زدن روز کار یکی را قلمزن کند روزگار مغنی بزن آن نوآیین سرود بگو با حریفان به آواز رود مرا با عدو عاقبت فرصت است که از آسمان مژدهٔ نصرت است مغنی نوای طرب ساز کن به قول وغزل قصه آغاز کن که بار غمم بر زمین دوخت پای به ضرب اصولم برآور ز جای مغنی نوایی به گلبانگ رود بگوی و بزن خسروانی سرود روان بزرگان ز خود شاد کن ز پرویز و از باربد یاد کن مغنی از آن پرده نقشی بیار ببین تا چه گفت از درون پردهدار چنان برکش آواز خنیاگری که ناهید چنگی به رقص آوری رهی زن که صوفی به حالت رود به مستی وصلش حوالت رود مغنی دف و چنگ را ساز ده به آیین خوش نغمه آواز ده فریب جهان قصهٔ روشن است ببین تا چه زاید شب آبستن است مغنی ملولم دوتایی بزن به یکتایی او که تایی بزن همیبینم از دور گردون شگفت ندانم که را خاک خواهد گرفت دگر رند مغ آتشی میزند ندانم چراغ که بر میکند در این خونفشان عرصهٔ رستخیز تو خون صراحی و ساغر بریز به مستان نوید سرودی فرست به یاران رفته درودی فرست رباعیاتزیبایحافظ حافظ رباعیات رباعی شماره ۱ جز نقش تو در نظر نیامد ما را جز کوی تو رهگذر نیامد ما را خواب ارچه خوش آمد همه را در عهدت حقا که به چشم در نیامد ما را رباعی شماره ۲ بر گیر شراب طربانگیز و بیا پنهان ز رقیب سفله بستیز و بیا مشنو سخن خصم که بنشین و مرو بشنو ز من این نکته که برخیز و بیا رباعی شماره ۳ گفتم که لبت، گفت لبم آب حیات گفتم دهنت، گفت زهی حب نبات گفتم سخن تو، گفت حافظ گفتا شادی همه لطیفه گویان صلوات رباعی شماره ۴ ماهی که قدش به سرو میماند راست آیینه به دست و روی خود میآراست دستارچهای پیشکشش کردم گفت وصلم طلبی زهی خیالی که توراست رباعی شماره ۵ من باکمر تو در میان کردم دست پنداشتمش که در میان چیزی هست پیداست از آن میان چو بربست کمر تا من ز کمر چه طرف خواهم بربست رباعی شماره ۶ تو بدری و خورشید تو را بنده شدهست تا بندهٔ تو شدهست تابنده شدهست زان روی که از شعاع نور رخ تو خورشید منیر و ماه تابنده شدهست رباعی شماره ۷ هر روز دلم به زیر باری دگر است در دیدهٔ من ز هجر خاری دگر است من جهد همیکنم قضا میگوید بیرون ز کفایت تو کاری دگراست رباعی شماره۸ ماهم که رخش روشنی خور بگرفت گرد خط او چشمهٔ کوثر بگرفت دلها همه در چاه زنخدان انداخت وآنگه سر چاه را به عنبر بگرفت رباعی شماره۹ امشب ز غمت میان خون خواهم خفت وز بستر عافیت برون خواهم خفت باور نکنی خیال خود را بفرست تا در نگرد که بیتو چون خواهم خفت رباعی شماره ۱۰ نی قصهٔ آن شمع چگل بتوان گفت نی حال دل سوخته دل بتوان گفت غم در دل تنگ من از آن است که نیست یک دوست که با او غم دل بتوان گفت رباعی شماره ۱۱ اول به وفا می وصالم درداد چون مست شدم جام جفا را سرداد پر آب دو دیده و پر از آتش دل خاک ره او شدم به بادم برداد رباعی شماره ۱۲ نی دولت دنیا به ستم میارزد نی لذت مستیاش الم میارزد نه هفت هزار ساله شادی جهان این محنت هفت روزه غم میارزد رباعی شماره ۱۳ هر دوست که دم زد ز وفا دشمن شد هر پاکروی که بود تردامن شد گویند شب آبستن و این است عجب کاو مرد ندید از چه آبستن شد رباعی شماره ۱۴ چون غنچهٔ گل قرابهپرداز شود نرگس به هوای می قدح ساز شود فارغ دل آن کسی که مانند حباب هم در سر میخانه سرانداز شود رباعی شماره ۱۵ با می به کنار جوی میباید بود وز غصه کنارهجوی میباید بود این مدت عمر ما چو گل ده روز است خندان لب و تازهروی میباید بود رباعی شماره ۱۶ این گل ز بر همنفسی میآید شادی به دلم از او بسی میآید پیوسته از آن روی کنم همدمیاش کز رنگ ویام بوی کسی میآید رباعی شماره ۱۷ از چرخ به هر گونه همیدار امید وز گردش روزگار میلرز چو بید گفتی که پس از سیاه رنگی نبود پس موی سیاه من چرا گشت سفید رباعی شماره ۱۸ ایام شباب است شراب اولیتر با سبز خطان بادهٔ ناب اولیتر عالم همه سر به سر رباطیست خراب در جای خراب هم خراب اولیتر رباعی شماره ۱۹ خوبان جهان صید توان کرد به زر خوش خوش بر از ایشان بتوان خورد به زر نرگس که کله دار جهان است ببین کاو نیز چگونه سر درآورد به زر رباعی شماره ۲۰ سیلاب گرفت گرد ویرانهٔ عمر وآغاز پری نهاد پیمانهٔ عمر بیدار شو ای خواجه که خوش خوش بکشد حمال زمانه رخت از خانهٔ عمر رباعی شماره ۲۱ عشق رخ یار بر من زار مگیر بر خسته دلان رند خمار مگیر صوفی چو تو رسم رهروان میدانی بر مردم رند نکته بسیار مگیر رباعی شماره ۲۲ در سنبلش آویختم از روی نیاز گفتم من سودازده را کار بساز گفتا که لبم بگیر و زلفم بگذار در عیش خوشآویز نه در عمر دراز رباعی شماره ۲۳ مردی ز کنندهٔ در خیبر پرس اسرار کرم ز خواجهٔ قنبر پرس گر طالب فیض حق به صدقی حافظ سر چشمهٔ آن ز ساقی کوثر پرس رباعی شماره ۲۴ چشم تو که سحر بابل است استادش یا رب که فسونها برواد از یادش آن گوش که حلقه کرد در گوش جمال آویزهٔ در ز نظم حافظ بادش رباعی شماره ۲۵ ای دوست دل از جفای دشمن درکش با روی نکو شراب روشن درکش با اهل هنر گوی گریبان بگشای وز نااهلان تمام دامن درکش رباعی شماره ۲۶ ماهی که نظیر خود ندارد به جمال چون جامه ز تن برکشد آن مشکین خال در سینه دلش ز نازکی بتوان دید مانندهٔ سنگ خاره در آب زلال رباعی شماره ۲۷ در باغ چو شد باد صبا دایهٔ گل بربست مشاطهوار پیرایهٔ گل از سایه به خورشید اگرت هست امان خورشید رخی طلب کن و سایهٔ گل رباعی شماره ۲۸ لب باز مگیر یک زمان از لب جام تا بستانی کام جهان از لب جام در جام جهان چو تلخ و شیرین به هم است این از لب یار خواه و آن از لب جام رباعی شماره ۲۹ در آرزوی بوس و کنارت مردم وز حسرت لعل آبدارت مردم قصه نکنم دراز کوتاه کنم بازآ بازآ کز انتظارت مردم رباعی شماره ۳۰ عمری ز پی مراد ضایع دارم وز دور فلک چیست که نافع دارم با هر که بگفتم که تو را دوست شدم شد دشمن من وه که چه طالع دارم 23قطعات زیبایحافظ حافظ قطعات قطعه شماره ۱ تو نیک و بد خود هم از خود بپرس چرا بایدت دیگری محتسب و من یتق الله یجعل له و یرزقه من حیث لا یحتسب قطعه شماره ۲ سرای مدرسه و بحث علم و طاق و رواق چه سود چون دل دانا و چشم بینا نیست سرای قاضی یزد ارچه منبع فضل است خلاف نیست که علم نظر در آنجا نیست قطعه شماره ۳ آصف عهد زمان جان جهان تورانشاه که در این مزرعه جز دانهٔ خیرات نکشت ناف هفته بد و از ماه صفر کاف و الف که به گلشن شد و این گلخن پر دود بهشت آنکه میلش سوی حقبینی و حقگویی بود سال تاریخ وفاتش طلب از میل بهشت قطعه شماره ۴ بهاء الحق و الدین طاب مثواه امام سنت و شیخ جماعت چو میرفت از جهان این بیت میخواند بر اهل فضل و ارباب براعت به طاعت قرب ایزد میتوان یافت قدم در نه گرت هست استطاعت بدین دستور تاریخ وفاتش برون آر از حروف قرب طاعت قطعه شماره ۵ قوت شاعرهٔ من سحر از فرط ملال متنفر شده از بنده گریزان میرفت نقش خوارزم و خیال لب جیحون میبست با هزاران گله از ملک سلیمان میرفت میشد آن کس که جز او جان سخن کس نشناخت من همیدیدم و از کالبدم جان میرفت چون همیگفتمش ای مونس دیرینهٔ من سخت میگفت و دلآزرده و گریان میرفت گفتم اکنون سخن خوش که بگوید با من کان شکر لهجهٔ خوشخوان خوش الحان میرفت لابه بسیار نمودم که مرو سود نداشت زانکه کار از نظر رحمت سلطان میرفت پادشاها ز سر لطف و کرم بازش خوان چه کند سوخته از غایت حرمان میرفت قطعه شماره ۶ رحمان لایموت چو آن پادشاه را دید آن چنان کز او عمل الخیر لایفوت جانش غریق رحمت خود کرد تا بود تاریخ این معامله رحمان لایموت قطعه شماره ۷ به عهد سلطنت شاه شیخ ابواسحاق به پنج شخص عجب ملک فارس بود آباد نخست پادشهی همچو او ولایت بخش که جان خویش بپرورد و داد عیش بداد دگر مربی اسلام شیخ مجدالدین که قاضیای به از او آسمان ندارد یاد دگر بقیهٔ ابدال شیخ امین الدین که یمن همت او کارهای بسته گشاد دگر شهنشه دانش عضد که در تصنیف بنای کار مواقف به نام شاه نهاد دگر کریم چو حاجی قوام دریادل که نام نیک ببرد از جهان به بخشش و داد نظیر خویش بنگذاشتند و بگذشتند خدای عز و جل جمله را بیامرزاد قطعه شماره ۸ خسروا گوی فلک در خم چوگان توشد ساحت کون ومکان عرصهٔ میدان تو باد زلف خاتون ظفر شیفتهٔ پرچم توست دیدهٔ فتح ابد عاشق جولان تو باد ای که انشاء عطارد صفت شوکت توست عقل کل چاکر طغراکش دیوان تو باد طیرهٔ جلوهٔ طوبی قد چون سرو تو شد غیرت خلد برین ساحت ایوان تو باد نه به تنها حیوانات و نباتات و جماد هر چه در عالم امر است به فرمان تو باد قطعه شماره ۹ دادگرا تو را فلک جرعه کش پیاله باد دشمن دل سیاه تو غرقه به خون چو لاله باد ذروهٔ کاخ رتبتت راست ز فرط ارتفاع راهروان وهم را راه هزار ساله باد ای مه برج منزلت چشم و چراغ عالمی بادهٔ صاف دایمت در قدح و پیاله باد چون به هوای مدحتت زهره شود ترانهساز حاسدت از سماع آن محروم آه و ناله باد نه طبق سپهر و آن قرصهٔ ماه و خور که هست بر لب خوان قسمتت سهلترین نواله باد دختر فکر بکر من محرم مدحت تو شد مهر چنان عروس را هم به کفت حواله باد قطعه شماره ۱۰ روح القدس آن سروش فرخ بر قبهٔ طارم زبرجد میگفت سحر گهی که یا رب در دولت و حشمت مخلد بر مسند خسروی بماناد منصور مظفر محمد قطعه شماره ۱۱ به سمع خواجه رسان ای ندیم وقتشناس به خلوتی که در او اجنبی صبا باشد لطیفهای به میان آر و خوش بخندانش به نکتهای که دلش را بدان رضا باشد پس آنگهش ز کرم این قدر به لطف بپرس که گر وظیفه تقاضا کنم روا باشد قطعه شماره ۱۲ شمهای از داستان عشق شورانگیز ماست این حکایتها که از فرهاد و شیرین کردهاند هیچ مژگان دراز و عشوهٔ جادو نکرد آنچه آن زلف دراز و خال مشکین کردهاند ساقیا می ده که با حکم ازل تدبیر نیست قابل تغییر نبود آنچه تعیین کردهاند در سفالین کاسهٔ رندان به خواری منگرید کاین حریفان خدمت جام جهانبین کردهاند نکهت جانبخش دارد خاک کوی دلبران عارفان آنجا مشام عقل مشکین کردهاند ساقیا دیوانهای چون من کجا دربر کشد دختر رز را که نقد عقل کابین کردهاند خاکیان بیبهرهاند از جرعهٔ کاس الکرام این تطاول بین که با عشاق مسکین کردهاند شهپر زاغ و زغن زیبا صید و قید نیست این کرامت همره شهباز و شاهین کردهاند قطعه شماره ۱۲ شمهای از داستان عشق شورانگیز ماست این حکایتها که از فرهاد و شیرین کردهاند هیچ مژگان دراز و عشوهٔ جادو نکرد آنچه آن زلف دراز و خال مشکین کردهاند ساقیا می ده که با حکم ازل تدبیر نیست قابل تغییر نبود آنچه تعیین کردهاند در سفالین کاسهٔ رندان به خواری منگرید کاین حریفان خدمت جام جهانبین کردهاند نکهت جانبخش دارد خاک کوی دلبران عارفان آنجا مشام عقل مشکین کردهاند ساقیا دیوانهای چون من کجا دربر کشد دختر رز را که نقد عقل کابین کردهاند خاکیان بیبهرهاند از جرعهٔ کاس الکرام این تطاول بین که با عشاق مسکین کردهاند شهپر زاغ و زغن زیبا صید و قید نیست این کرامت همره شهباز و شاهین کردهاند قطعه شماره ۱۳ اعظم قوام دولت و دین آنکه بر درش از بهر خاکبوس نمودی فلک سجود با آن وجود و آن عظمت زیر خاک رفت در نصف ماه ذیقعد از عرصهٔ وجود تا کس امید جود ندارد دگر ز کس آمد حروف سال وفاتش امید جود قطعه شماره ۱۴ دل منه بر دنیی و اسباب او زانکه از وی کس وفاداری ندید کس عسل بینیش از این دکان نخورد کس رطب بیخار از این بستان نچید هر به ایامی چراغی بر فروخت چون تمام افروخت بادش دردمید بی تکلف هر که دل بر وی نهاد چون بدیدی خصم خود میپرورید شاه غازی خسرو گیتیستان آنکه از شمشیر او خون میچکید گه به یک حمله سپاهی میشکست گه به هویی قلبگاهی میدرید از نهیبش پنجه میافکند شیر در بیابان نام او چون میشنید سروران را بیسبب میکرد حبس گردنان را بیخطر سر میبرید عاقبت شیراز و تبریز و عراق چون مسخر کرد وقتش در رسید آنکه روشن بد جهانبینش بدو میل در چشم جهانبینش کشید قطعه شماره ۱۵ بر سر بازار جانبازان منادی میزنند بشنوید ای ساکنان کوی رندی بشنوید دختر رز چند روزی شد که از ما گم شدهست رفت تا گیرد سر خود، هان و هان حاضر شوید جامهای دارد ز لعل و نیمتاجی از حباب عقل و دانش برد و شد تا ایمن از وی نغنوید هر که آن تلخم دهد حلوا بها جانش دهم ور بود پوشیده و پنهان به دوزخ در روید دختری شبگرد تند تلخ گلرنگ است و مست گر بیابیدش به سوی خانهٔ حافظ برید قطعه شماره ۱۶ برادر خواجه عادل طاب مثواه پس از پنجاه و نه سال از حیاتش به سوی روضهٔ رضوان سفر کرد خدا راضی ز افعال و صفاتش خلیل عادلش پیوسته بر خوان وز آنجا فهم کن سال وفاتش قطعه شماره ۱۶ برادر خواجه عادل طاب مثواه پس از پنجاه و نه سال از حیاتش به سوی روضهٔ رضوان سفر کرد خدا راضی ز افعال و صفاتش خلیل عادلش پیوسته بر خوان وز آنجا فهم کن سال وفاتش قطعه شماره ۱۷ بر تو خوانم ز دفتر اخلاق آیتی در وفا و در بخشش هر که بخراشدت جگر به جفا همچو کان کریم زر بخشش کم مباش از درخت سایه فکن هر که سنگت زند ثمر بخشش از صدف یاد دار نکتهٔ حلم هر که برد سرت گهر بخشش قطعه شماره ۱۸ زان حبه خضرا خور کز روی سبک روحی هر کاو بخورد یک جو بر سیخ زند سی مرغ زان لقمه که صوفی را در معرفت اندازد یک ذره و صد مستی یک دانه و صد سیمرغ قطعه شماره ۱۹ مجد دین سرور و سلطان قضات اسماعیل که زدی کلک زبان آورش از شرع نطق ناف هفته بد و از ماه رجب کاف و الف که برون رفت از این خانهٔ بینظم و نسق کنف رحمت حق منزل او دان و آنگه سال تاریخ وفاتش طلب از رحمت حق قطعه شماره ۱۹ مجد دین سرور و سلطان قضات اسماعیل که زدی کلک زبان آورش از شرع نطق ناف هفته بد و از ماه رجب کاف و الف که برون رفت از این خانهٔ بینظم و نسق کنف رحمت حق منزل او دان و آنگه سال تاریخ وفاتش طلب از رحمت حق قطعه شماره ۲۰ بلبل و سرو و سمن یاسمن و لاله و گل هست تاریخ وفات شه مشکین کاکل خسرو روی زمین غوث زمان بواسحاق که به مه طلعت او نازد و خندد بر گل جمعهٔ بیست و دوم ماه جمادی الاول در پسین بود که پیوسته شد از جزو به کل قطعه شماره ۲۱ سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت بادت اندر شهریاری برقرار و بر دوام سال خرم فال نیکو مال وافر حال خوش اصل ثابت نسل باقی تخت عالی بخت رام قطعه شماره ۲۲ سرور اهل عمایم شمع جمع انجمن صاحب صاحبقران خواجه قوام الدین حسن سادس ماه ربیع الاخر اندر نیمروز روز آدینه به حکم کردگار ذوالمنن هفتصد و پنجاه و چار از هجرت خیرالبشر مهر را جوزا مکان و ماه را خوشه وطن مرغ روحش کاو همای آشیان قدس بود شد سوی باغ بهشت از دام این دار محن قطعه شماره ۲۳ دلا دیدی که آن فرزانه فرزند چه دید اندر خم این طاق رنگین به جای لوح سیمین در کنارش فلک بر سر نهادش لوح سنگین 19 شعر منتسب حافظ حافظ اشعار منتسب شماره ۱ ما برفتیم، تو دانی و دل غمخور ما بخت بد تا به کجا می برد آبشخور ما از نثار مژه چون زلف تو در زر گیرم قاصدی کز تو سلامی برساند بر ما به دعا آمدهام هم به دعا دست بر آر که وفا با تو قرین باد و خدا یاور ما فلک آواره به هر سو کندم میدانی؟ رشک میآیدش از صحبت جان پرور ما گر همه خلق جهان بر من و تو حیف برند بکشد از همه انصاف ستم داور ما روز باشد که بیاید به سلامت بازم ای خوش آن روز که آید به سلامی بر ما به سرت گر همه آفاق به هم جمع شوند نتوان برد هوای تو برون از سر ما تا ز وصف رخ زیبای تو ما، دم زدهایم ورق گل خجل است از ورق دفتر ما هر که گوید که کجا رفت خدا را حافظ گو به زاری سفری کرد و برفت از بر ما شماره ۲ صبح دولت میدمد کو جام همچون آفتاب فرصتی زین به کجا باشد بده جام شراب خانه بیتشویش و ساقی یار و مطرب نکتهگوی موسم عیش است و دور ساغر و عهد شباب از پی تفریح طبع و زیور حسن طرب خوش بود ترکیب زرین جام با لعل مذاب از خیال لطف می مشاطهٔ چالاک طبع در ضمیر برگ گل خوش میکند پنهان گلاب شاهد و مطرب به دستافشان و مستان پایکوب غمزهٔ ساقی ز چشم میپرستان برده خواب تا شد آن مه مشتری درهای حافظ را به نقد میرسد هر دم به گوش زهره گلبانگ رباب شماره ۳ اگر به لطف بخوانی مزید الطاف است اگر به قهر برانی درون ما صاف است چو سرو سرکشی ای یار سنگدل با ما چه چشمهاست که بر روی تو ز اطراف است شماره ۴ غمش تا در دلم مأوا گرفتهست سرم چون زلف او سودا گرفتهست شماره ۵ هوس باد بهارم به سوی صحرا برد باد بوی تو بیاورد و قرار از ما برد هرکجا بود دلی چشم تو برد از راهش نه دل خسته بیمار مرا تنها برد آمد و گرم ببرد آب رخم اشک چو سیم زر به زر داد کسی کامد و این کالا برد دل سنگین ترا اشک من آورد به راه سنگ را سیل تواند به لب دریا برد دوش دست طربم سلسلهٔ شوق تو بست پای خیل خردم لشکر غم از جا برد راه ما غمزهٔ آن ترککمان ابرو زد رخت ما هندوی آن سرو سهی بالا برد جام می پیش لبت دم ز روانبخشی زد آب وی آن لب جانبخش روانافزا برد بحث بلبل بر حافظ مکن از خوش سخنی پیش طوطی نتوان نام هزارآوا برد شماره ۶ صراحی دگر بارم از دست برد به من باز بنمود می دستبرد شماره ۷ من و صلاح و سلامت کس این گمان نبرد که کس به رند خرابات ظن آن نبرد من این مرقع دیرینه بهر آن دارم که زیر خرقه کشم مى کسى گمان نبرد مباش غره به علم و عمل، فقیه! مدام که هیچکس ز قضاى خداى جان نبرد اگر چه دیده پاسبان تو ای دل به هوش باش که نقد تو پاسبان نبرد سخن به نزد سخندان ادا مکن حافظ که تحفه کس در و گوهر به بحر و کان نبرد شماره ۸ کارم ز دور چرخ به سامان نمیرسد خون شد دلم ز درد، به درمان نمیرسد با خاک ره ز روی مذلت برابرم آب رخم همیرود و نان نمیرسد پیپارهای نمیکنم از هیچ استخوان تا صدهزار زخم به دندان نمیرسد سیرم ز جان خود به سر راستان ولی بیچاره را چه چاره چو فرمان نمیرسد از آرزوست گشته گر انبار غم دلم آوخ که آرزوی من ارزان نمیرسد یعقوب را دو دیده ز حسرت سپید گشت وآوازهای ز مصر به کنعان نمیرسد از حشمت اهل جهل به کیوان رسیدهاند جز آه اهل فضل به کیوان نمیرسد از دستبرد جور زمان اهل فضل را این غصه بس که دست سوی جان نمیرسد حافظ صبور باش که در راه عاشقی هر کس که جان نداد به جانان نمیرسد شماره ۹ در هر هوا که جز برق اندر طلب نباشد گر خرمنی بسوزد چندان عجب نباشد مرغی که با غم دل شد الفتیش حاصل بر شاخسار عمرش برگ طرب نباشد در کارخانهٔ عشق ازکفر ناگزیر است آتش که را بسوزد گر بولهب نباشد در کیش جانفروشان فضل و شرف به رندیست اینجا نسب نگنجد آنجا حسب نباشد در محفلی که خورشید اندر شمار ذرهست خود را بزرگ دیدن شرط ادب نباشد می خور که عمر سرمد گر درجهان توان یافت جز بادهٔ بهشتی هیچش سبب نباشد حافظ وصال جانان با چون تو تنگدستی روزی شود که با آن پیوند شب نباشد شماره ۱۰ صورت خوبت نگارا خوش به آیین بستهاند گوییا نقش لبت از جان شیرین بستهاند از برای مقدم خیل و خیالت مردمان زاشک رنگین در دیار دیده آیین بستهاند کار زلف توست مشکافشانی و نظارگان مصلحت را تهمتی بر نافهٔ چین بستهاند یارب آن روی است و در پیرامنش بند کلاه یا به گرد ماه تابان عقد پروین بستهاند شماره ۱۱ مژده ای دل که مسیحا نفسی میآید که ز انفاس خوشش بوی کسی میآید از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش زدهام فالی و فریادرسی میآید زآتش وادی ایمن نه منم خرم و بس موسی آنجا به امید قبسی میآید هیچ کس نیست که درکوی تواش کاری نیست هرکس آنجا به طریق هوسی میآید کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست این قدر هست که بانگ جرسی میآید جرعهای ده که به میخانهٔ ارباب کرم هر حریفی ز پی ملتمسی میآید دوست را گر سر پرسیدن بیمار غم است گو بران خوش که هنوزش نفسی میآید خبر بلبل این باغ بپرسید که من نالهای میشنوم کز قفسی میآید یار دارد سر صید دل حافظ یاران شاهبازی به شکار مگسی میآید شماره ۱۲ دلا چندم بریزی خون ز دیده شرم دار آخر تو نیز ای دیده خوابی کن مراد دل بر آر آخر منم یا رب که جانان را ز ساعد بوسه میچینم دعای صبحدم دیدی که چون آمد به کار آخر مراد دنیی و عقبی به من بخشید روزیبخش به گوشم قول جنگ اول به دستم زلف یار آخر چو باد از خرمن دونان ربودن خوشهای تا چند ز همت توشهای بردار و خود تخمی بکار آخر نگارستان چین دانم نخواهد شد سرایت لیک به نوک کلک رنگآمیز نقشی مینگار آخر دلا در ملک شبخیزی گر از اندوه نگریزی دم صبحت بشارتها بیارد زآن دیار آخر بتی چون ماه زانو زد میی چون لعل پیش آورد تو گویی تائبم حافظ ز ساقی شرم دار آخر شماره ۱۳ صبا به مقدم گل راح روح بخشد باز کجاست بلبل خوشگوی؟ گو برآر آواز! چه حلقهها که زدم بر در دل از سر سوز به بوی روز وصال تو در شبان دراز دلا! ز هجر مکن ناله، زان که در عالم غم است و شادی و خار و گل و نشیب و فراز شبی وصال سحرگه ز بخت خواستهام که با تو شرح سرانجام خود کنم آغاز به هیچ در نروم بعد از این ز حضرت دوست چو کعبه یافتم آیم ز بتپرستی باز ز طرهٔ تو پریشانی دلم شد فاش ز مشک نیست غریب آری ار بود غماز هزار دیده به روی تو ناظرند و تو خود نظر به روی کسی بر نمیکنی از ناز امید قد تو میداشتم ز بخت بلند نسیم زلف تو میخواستم ز عمر دراز غبار خاطر ما چشم خصم کور کند تو رخ به خاک نه ای حافظ و بر آر نماز شماره ۱۴ جانا تو را که گفت که احوال ما مپرس بیگانه گرد و قصهٔ هیچ آشنا مپرس ز آنجا که لطف شامل و خلق کریم توست جرم نکرده عفو کن و ماجرا مپرس خواهی که روشنت شود احوال سوز ما از شمع پرس قصه ز باد هوا مپرس من ذوق سوز عشق تو دانم نه مدعی از شمع پرس قصه ز باد هوا مپرس هیچ آگهی ز عالم درویشیش نبود آن کس که با تو گفت که درویش را مپرس از دلقپوش صومعه نقد طلب مجوی یعنی ز مفلسان سخن کیمیا مپرس در دفتر طبیب خرد باب عشق نیست ای دل به درد خو کن و نام دوا مپرس ما قصهٔ سکندر و دارا نخواندهایم از ما به جز حکایت مهر و وفا مپرس حافظ رسید موسم گل معرفت مگوی دریاب نقد وقت و ز چون و چرا مپرس شماره ۱۵ به جد و جهد چو کاری نمیرود از پیش به کردگار رها کرده به مصالح خویش شماره ۱۶ رهروان را عشق بس باشد دلیل آب چشم اندر رهش کردم سبیل موج اشک ما کی آرد در حساب آن که کشتی راند بر خون قتیل بی می و مطرب به فردوسم مخوان راحتی فی الراح لا فی السلسبیل اختیاری نیست بدنامی من ضلنی فی العشق من یهدی السبیل آتش روی بتان در خود مزن ور نه در آتش گذر کن چون خلیل یا بنه بر خود که مقصد گم کنی یا منه پای اندرین ره بیدلیل با رسوم پیلبانان یاد گیر یا مده هندوستان با یاد پیل یا مکش بر چهره نیل عاشقی یا فرو بر جامهٔ تقوی به نیل حافظا گر معنیی داری بیار ورنه دعوی نیست غیر از قال و قیل شماره ۱۷ روز عید است و من امروز در آن تدبیرم که دهم حاصل سیروزه و ساغر گیرم چند روزیست که دورم ز رخ ساقی و جام بس خجالت که به روی آمد ازین تقصیرم من به خلوت ننشینم پس از این، ور به مثل زاهد صومعه بر پای نهد زنجیرم پند پیرانه دهد واعظ شهرم لیکن من نه آنم که دگر پند کسی بپذیرم آن که بر خاک در میکده جان داد کجاست تا نهم در قدم او سر و پیشش میرم می به زیر کش و سجادهٔ تقوی بر دوش آه اگر خلق شوند آگه از این تزویرم خلق گویند که حافظ سخن پیر نیوش سالخورده میی امروز به از صد پیرم شماره ۱۸ استاد غزل سعدیست نزد همهکس لیکن دارد سخن حافظ طرز غزل خواجو شماره ۱۹ ای از فروغ رویت روشن چراغ دیده خوشتر ز چشم مستت چشم جهان ندیده همچون تو نازنینی سر تا قدم لطافت گیتی نشان نداده ، ایزد نیافریده 10بخشلیلی مجنون ازنظامی نظامی خمسه لیلی و مجنون بخش ۱ - به نام ایزد بخشاینده ای نام تو بهترین سرآغاز بینام تو نامه کی کنم باز ای یاد تو مونس روانم جز نام تو نیست بر زبانم ای کار گشای هر چه هستند نام تو کلید هر چه بستند ای هیچ خطی نگشته ز اول بیحجت نام تو مسجل ای هست کن اساس هستی کوته ز درت دراز دستی ای خطبه تو تبارک الله فیض تو همیشه بارک الله ای هفت عروس نه عماری بر درگه تو به پرده داری ای هست نه بر طریق چونی دانای برونی و درونی ای هرچه رمیده وارمیده در کن فیکون تو آفریده ای واهب عقل و باعث جان با حکم تو هست و نیست یکسان ای محرم عالم تحیر عالم ز تو هم تهی و هم پر ای تو به صفات خویش موصوف ای نهی تو منکر امر معروف ای امر تو را نفاذ مطلق وز امر تو کائنات مشتق ای مقصد همت بلندان مقصود دل نیازمندان ای سرمه کش بلند بینان در باز کن درون نشینان ای بر ورق تو درس ایام ز آغاز رسیده تا به انجام صاحب توئی آن دگر غلامند سلطان توئی آن دگر کدامند راه تو به نور لایزالی از شرک و شریک هر دو خالی در صنع تو کامد از عدد بیش عاجز شده عقل علت اندیش ترتیب جهان چنانکه بایست کردی به مثابتی که شایست بر ابلق صبح و ادهم شام حکم تو زد این طویله بام گر هفت گره به چرخ دادی هفتاد گره بدو گشادی خاکستری ار ز خاک سودی صد آینه را بدان زدودی بر هر ورقی که حرف راندی نقش همه در دو حرف خواندی بیکوه کنی ز کاف و نونی کردی تو سپهر بیستونی هر جا که خزینه شگرفست قفلش به کلید این دو حرفست حرفی به غلط رها نکردی یک نکته درو خطا نکردی در عالم عالم آفریدن به زین نتوان رقم کشیدن هر دم نه به حق دسترنجی بخشی به من خراب گنجی گنج تو به بذل کم نیاید وز گنج کس این کرم نیاید از قسمت بندگی و شاهی دولت تو دهی بهر که خواهی از آتش ظلم و دود مظلوم احوال همه تراست معلوم هم قصه نانموده دانی هم نامه نانوشته خوانی عقل آبله پای و کوی تاریک وآنگاه رهی چو موی باریک توفیق تو گر نه ره نماید این عقده به عقل کی گشاید عقل از در تو بصر فروزد گر پای درون نهد بسوزد ای عقل مرا کفایت از تو جستن ز من و هدایت از تو من بددل و راه بیمناکست چون راهنما توئی چه باکست عاجز شدم از گرانی بار طاقت نه چگونه باشد این کار میکوشم و در تنم توان نیست کازرم تو هست باک از آن نیست گر لطف کنی و گر کنی قهر پیش تو یکی است نوش یا زهر شک نیست در اینکه من اسیرم کز لطف زیم ز قهر میرم یا شربت لطف دار پیشم یا قهر مکن به قهر خویشم گر قهر سزای ماست آخر هم لطف برای ماست آخر تا در نقسم عنایتی هست فتراک تو کی گذارم از دست وآن دم که نفس به آخر آید هم خطبه نام تو سراید وآن لحظه که مرگ را بسیجم هم نام تو در حنوط پیچم چون گرد شود وجود پستم هرجا که روم تو را پرستم در عصمت اینچنین حصاری شیطان رجیم کیست باری چون حرز توام حمایل آمود سرهنگی دیو کی کند سود احرام گرفتهام به کویت لبیک زنان به جستجویت احرام شکن بسی است زنهار ز احرام شکستنم نگهدار من بیکس و رخنها نهانی هان ای کس بیکسان تو دانی چون نیست به جز تو دستگیرم هست از کرم تو ناگزیرم یک ذره ز کیمیای اخلاص گر بر مس من زنی شوم خاص آنجا که دهی ز لطف یک تاب زر گردد خاک و در شود آب من گر گهرم و گر سفالم پیرایه توست روی مالم از عطر تو لافد آستینم گر عودم و گر درمنه اینم پیش تو نه دین نه طاعت آرم افلاس تهی شفاعت آرم تا غرق نشد سفینه در آب رحمت کن و دستگیر و دریاب بردار مرا که اوفتادم وز مرکب جهل خود پیادم هم تو به عنایت الهی آنجا قدمم رسان که خواهی از ظلمت خود رهائیم ده با نور خود آشنائیم ده تا چند مرا ز بیم و امید پروانه دهی به ماه و خورشید تا کی به نیاز هر نوالم بر شاه و شبان کنی حوالم از خوان تو با نعیمتر چیست وز حضرت تو کریمتر کیست از خرمن خویش ده زکاتم منویس به این و آن براتم تا مزرعه چو من خرابی آباد شود به خاک و آبی خاکی ده از آستان خویشم وابی که دغل برد ز پیشم روزی که مرا ز من ستانی ضایع مکن از من آنچه مانی وآندم که مرا به من دهی باز یک سایه ز لطف بر من انداز آن سایه نه کز چراغ دور است آن سایه که آن چراغ نوراست تا با تو چو سایه نور گردم چون نور ز سایه دور گردم با هر که نفس برآرم اینجا روزیش فروگذارم اینجا درهای همه ز عهد خالیست الا در تو که لایزالیست هر عهد که هست در حیاتست عهد از پس مرگ بیثباتست چون عهد تو هست جاودانی یعنی که به مرگ و زندگانی چندانکه قرار عهد یابم از عهد تو روی برنتابم بییاد توام نفس نیاید با یاد تو یاد کس نیاید اول که نیافریده بودم وین تعبیهها ندیده بودم کیمخت اگر از زمیم کردی با زاز زمیم ادیم کردی بر صورت من ز روی هستی آرایش آفرین تو بستی واکنون که نشانه گاه جودم تا باز عدم شود وجودم هرجا که نشاندیم نشستم وآنجا که بریم زیر دستم گردیده رهیت من در این راه گه بر سر تخت و گه بن چاه گر پیر بوم و گر جوانم ره مختلف است و من همانم از حال به حال اگر بگردم هم بر رق اولین نوردم بیجاحتم آفریدی اول آخر نگذاریم معطل گر مرگ رسد چرا هراسم کان راه بتست میشناسم این مرگ نه، باغ و بوستانست کو راه سرای دوستانست تا چند کنم ز مرگ فریاد چون مرگ ازوست مرگ من باد گر بنگرم آن چنان که رایست این مرگ نه مرگ نقل جایست از خورد گهی به خوابگاهی وز خوابگهی به بزم شاهی خوابی که به بزم تست راهش گردن نکشم ز خوابگاهش چون شوق تو هست خانه خیزم خوش خسبم و شادمانه خیزم گر بنده نظامی از سر درد در نظم دعا دلیریی کرد از بحر تو بینم ابر خیزش گر قطره برون دهد مریزش گر صد لغت از زبان گشاید در هر لغتی ترا ستاید هم در تو به صد هزار تشویر دارد رقم هزار تقصیر ور دم نزند چو تنگ حالان دانی که لغت زبان لالان گر تن حبشی سرشته تست ور خط ختنی نبشته تست گر هر چه نبشتهای بشوئی شویم دهن از زیاده گوئی ور باز به داورم نشانی ای داور داوران تو دانی زان پیش کاجل فرا رسد تنگ و ایام عنان ستاند از چنگ ره باز ده از ره قبولم بر روضه تربت رسولم لیلی و مجنون بخش ۲ - نعت پیغمبر اکرم (ص) ای شاه سوار ملک هستی سلطان خرد به چیره دستی ای ختم پیمبران مرسل حلوای پسین و ملح اول نوباوه باغ اولین صلب لشکرکش عهد آخرین تلب ای حاکم کشور کفایت فرمانده فتوی ولایت هرک آرد با تو خودپرستی شمشیر ادب خورد دو دستی ای بر سر سدره گشته راهت وی منظر عرش پایگاهت ای خاک تو توتیای بینش روشن بتو چشم آفرینش شمعی که نه از تو نور گیرد از باد بروت خود بمیرد ای قائل افصح القبایل یک زخمی اوضح الدلایل دارنده حجت الهی داننده راز صبحگاهی ای سید بارگاه کونین نسابه شهر قاب قوسین رفته ز ولای عرش والا هفتاد هزار پرده بالا ای صدر نشین عقل و جان هم محراب زمین و آسمان هم گشته زمی آسمان ز دینت نینی شده آسمان زمینت ای شش جهه از تو خیره مانده بر هفت فلک جنیبه رانده شش هفت هزار سال بوده کین دبدبه را جهان شنوده ای عقل نواله پیچ خوانت جان بنده نویس آستانت هر عقل که بی تو عقل برده هر جان که نه مرده تو مرده ای کینت و نام تو موید بوالقاسم وانگهی محمد عقل ارچه خلیفه شگرف است بر لوح سخن تمام حرف است هم مهر مویدی ندارد تا مهر محمدی ندارد ای شاه مقربان درگاه بزم تو ورای هفت خرگاه صاحب طرف ولایت جود مقصود جهان جهان مقصود سر جوش خلاصه معانی سرچشمه آب زندگانی خاک تو ادیم روی آدم روی تو چراغ چشم عالم دوران که فرس نهاده تست با هفت فرس پیاده تست طوف حرم تو سازد انجم در گشتن چرخ پی کندگم آن کیست که بر بساط هستی با تو نکند چو خاک پستی اکسیر تو داد خاک را لون وز بهر تو آفریده شد کون سر خیل توئی و جمله خیلند مقصود توئی همه طفیلند سلطان سریر کایناتی شاهنشه کشور حیاتی لشگر گه تو سپهر خضرا گیسوی تو چتر و غمزه طغرا وین پنج نماز کاصل توبه است در نوبتی تو پنج نوبه است در خانه دین به پنج بنیاد بستی در صد هزار بیداد وین خانه هفت سقف کرده بر چار خلیفه وقف کرده صدیق به صدق پیشوا بود فاروق ز فرق هم جدا بود وان پیر حیائی خدا ترس با شیر خدای بود همدرس هر چار ز یک نورد بودند ریحان یک آبخورد بودند زین چار خلیفه ملک شدراست خانه به چهار حد مهیاست ز آمیزش این چهارگانه شد خوش نمک این چهارخانه دین را که چهار ساق دادی زینگونه چهار طاق دادی چون ابروی خوب تو در آفاق هم جفت شد این چهار وهم طاق از حلقه دست بند این فرش یک رقص تو تا کجاست تا عرش ای نقش تو معرج معانی معراج تو نقل آسمانی از هفت خزینه در گشاده بر چهار گهر قدم نهادن از حوصله زمانه تنگ بر فرق فلک زده شباهنگ چون شب علم سیاه برداشت شبرنگ تو رقص راه برداشت خلوتگه عرش گشت جایت پرواز پری گرفت پایت سر برزده از سرای فانی بر اوج سرای ام هانی جبریل رسید طوق در دست کز بهر تو آسمان کمر بست بر هفت فلک دو حلقه بستند نظاره تست هر چه هستند برخیز هلا نه وقت خوابست مه منتظر تو آفتابست در نسخ عطارد از حروفت منسوخ شد آیت وقوفت زهره طبق نثار بر فرق تا نور تو کی برآید از شرق خورشید به صورت هلالی زحمت ز ره تو کرده خالی مریخ ملازم یتاقت موکب رو کمترین وشاقت دراجه مشتری بدان نور از راه تو گفته چشم بد دور کیوان علم سیاه بر دوش در بندگی تو حلقه در گوش در کوکبه چنین غلامان شرط است برون شدن خرامان امشب شب قدرتست بشتاب قدر شب قدر خویش دریاب ای دولتی آن شبی که چون روز گشت از قدم تو عالم افروز پرگار به خاک در کشیدی جدول به سپهر بر کشیدی برقی که براق بود نامش رفق روش تو کرد رامش بر سفت چنان نسفته تختی طیاره شدی چو نیک بختی زآنجا که چنان یک اسبه راندی دوران دواسبه را بماندی ربع فلک از چهارگوشه داده ز درت هزار خوشه از سرخ و سپید دخل آن باغ بخش نظر تو مهر ما زاغ بر طره هفت بام عالم نه طاس گذاشتی نه پرچم هم پرچم چرخ را گسستی هم طاسک ماه را شکستی طاوس پران چرخ اخضر هم بال فکنده با تو هم پر جبریل ز همرهیت مانده (الله معک) ز دور خوانده میکائیلت نشانده بر سر واورده به خواجه تاش دیگر اسرافیل فتاده در پای هم نیم رهت بمانده برجای رفرف که شده رفیق راهت برده به سریر سدره گاهت چون از سر سدره بر گذشتی اوراق حدوث در نوشتی رفتی ز بساط هفت فرشی تا طارم تنگبار عرشی سبوح زنان عرش پایه از نور تو کرده عرش سایه از حجله عرش بر پریدی هفتاد حجاب را دریدی تنها شدی از گرانی رخت هم تاج گذاشتی و هم تخت بازار جهت بهم شکستی از زحمت تحت وفوق رستی خرگاه برون زدی ز کونین در خیمه خاص قاب قوسین هم حضرت ذوالجلال دیدی هم سر کلام حق شنیدی از غایت وهم و غور ادراک هم دیدن وهم شنودنت پاک درخواستی آنچه بود کامت درخواسته خاص شد به نامت از قربت حضرت الهی باز آمدی آنچنانکه خواهی گلزار شکفته از جبینت توقیع کرم در آستینت آورده برات رستگاران از بهر چو ما گناهکاران ما را چه محل که چون تو شاهی در سایه خود کند پناهی زآنجا که تو روشن آفتابی بر ما نه شگفت اگر نتابی دریای مروتست رایت خضرای نبوتست جایت شد بی تو به خلق بر مروت بر بستهتر از در نبوت هر که از قدم تو سرکشیده دولت قلمیش در کشیده وان کو کمر وفات بسته بر منظره ابد نشسته باغ ارم از امید و بیمت جزیت ده نافه نسیمت ای مصعد آسمان نوشته چون گنج به خاک بازگشته از سرعت آسمان خرامی سری بگشای بر نظامی موقوف نقاب چند باشی در برقع خواب چند باشی برخیز و نقاب رخ برانداز شاهی دو سه را به رخ درانداز این سفره ز پشت بار برگیر وین پرده ز روی کار برگیر رنگ از دو سیه سفید بزدای ضدی ز چهار طبع بگشای یک عهد کن این دو بیوفا را یک دست کن این چهار پا را چون تربیت حیات کردی حل همه مشکلات کردی زان نافه به باد بخش طیبی باشد که به ما رسد نصیبی زان لوح که خواندی از بدایت در خاطر ما فکن یک آیت زان صرف که یافتیش بیصرف در دفتر ما نویس یک حرف بنمای به ما که ما چه نامیم وز بت گر و بت شکن کدامیم ای کار مرا تمامی از تو نیروی دل نظامی از تو زین دل به دعا قناعتی کن وز بهر خدا شفاعتی کن تا پرده ما فرو گذارند وین پرده که هست بر ندارند لیلی و مجنون بخش ۳ - برهان قاطع در حدوث آفرینش در نوبت بار عام دادن باید همه شهر جام دادن فیاضه ابر جود گشتن ریحان همه وجود گشتن باریدن بیدریغ چون مل خندیدن بینقاب چون گل هرجای چو آفتاب راندن در راه ببدره زر فشاندن دادن همه را به بخشش عام وامی و حلال کردن آن وام پرسیدن هر که در جهان هست کز فاقه روزگار چون رست گفتن سخنی که کار بندد زان قطره چو غنچه باز خندد من کین شکرم در آستین است ریزم که حریف نازنین است بر جمله جهان فشانم این نوش فرزند عزیز خود کند گوش من بر همه تن شوم غذاساز خود قسم جگر بدو رسد باز ای ناظر نقش آفرینش بر دار خلل ز راه بینش در راه تو هر کرا وجودیست مشغول پرستش و سجودیست بر طبل تهی مزن جرس را بیکار مدان نوای کس را هر ذره که هست اگر غباریست در پرده مملکت بکاریست این هفت حصار برکشیده بر هزل نباشد آفریده وین هفت رواق زیر پرده آخر به گزاف نیست کرده کار من و تو بدین درازی کوتاه کنم که نیست بازی دیباچه ما که در نورد است نز بهر هوی و خواب و خورد است از خواب و خورش به اربتابی کین در همه گاو و خر بیابی زان مایه که طبعها سرشتند ما را ورقی دگر نوشتند تا در نگریم و راز جوئیم سررشته کار باز جوئیم بینیم زمین و آسمان را جوئیم یکایک این و آن را کاین کار و کیائی از پی چیست او کیست کیای کار او کیست هر خط که برین ورق کشید است شک نیست در آنکه آفرید است بر هر چه نشانه طرازیست ترتیب گواه کار سازیست سوگند دهم بدان خدایت کین نکته به دوست رهنمایت کان آینه در جهان که دید است کاول نه به صیقلی رسید است بیصیقلی آینه محال است هردم که جز این زنی وبال است در هر چه نظر کنی به تحقیق آراسته کن نظر به توفیق منگر که چگونه آفریده است کان دیدهوری ورای دیده است بنگر که ز خود چگونه برخاست وآن وضع به خود چگونه شد راست تا بر تو به قطع لازم آید کان از دگری ملازم آید چون رسم حواله شد برسام رستی تو ز جهل و من ز دشنام هر نقش بدیع کایدت پیش جز مبدع او در او میندیش زین هفت پرند پرنیان رنگ گر پای برون نهی خوری سنگ پنداشتی این پرند پوشی معلوم تو گردد ار بکوشی سررشته راز آفرینش دیدن نتوان به چشم بینش این رشته قضا نه آنچنان تافت کورا سررشته وا توان یافت سررشته قدرت خدائی بر کس نکند گره گشائی عاجز همه عاقلان و شیدا کین رقعه چگونه کرد پیدا گرداند کس که چون جهان کرد ممکن که تواند آنچنان کرد چون وضع جهان ز ما محالست چونیش برونتر از خیالست در پرده راز آسمانی سریست ز چشم ما نهانی چندانکه جنیبه رانم آنجا پی برد نمیتوانم آنجا در تخته هیکل رقومی خواندم همه نسخه نجومی بر هر چه از آن برون کشیدم آرام گهی درون ندیدم دانم که هر آنچه ساز کردند بر تعبیهایش باز کردند هرچ آن نظری در او توان بست پوشیده خزینهای در آن هست آن کن که کلید آن خزینه پولاد بود نه آبگینه تا چون به خزینه در شتابی شربت طلبی نه زهر یابی پیرامن هر چه ناپدیدست جدول کش خود خطی کشیدست وآن خط که ز اوج بر گذشته عطفیست به میل بازگشته کاندیشه چو سر به خط رساند جز باز پس آمدن نداند پرگار چو طوف ساز گردد در گام نخست باز گردد این حلقه که گرد خانه بستند از بهر چنین بهانه بستند تا هر که ز حلقه بر کند سر سرگشته شود چو حلقه بر در در سلسله فلک مزن دست کین سلسله را هم آخری هست گر حکم طبایع است بگذار کو نیز رسد به آخر کار بیرونتر ازین حواله گاهیست کانجا به طریق عجز راهیست زان پرده نسیم ده نفس را کو پرده کژ نداد کس را این هفت فلک به پرده سازی هست از جهت خیال بازی زین پرده ترانه ساخت نتوان واین پرده به خود شناخت نتوان گر پرده شناس ازین قیاسی هم پرده خود نمیشناسی گر باربدی به لحن و آواز بیپرده مزن دمی بر این ساز با پرده دریدگان خودبین در خلوت هیچ پرده منشین آن پرده طلب که چون نظامی معروف شوی به نیکنامی تا چند زمین نهاد بودن سیلی خود خاک و باد بودن چون باد دویدن از پی خاک مشغول شدن به خار و خاشاک بادی که وکیل خرج خاکست فراش گریوه مغاکست بستاند ازین بدان سپارد گه مایه برد گهی بیارد چندان که زمیست مرز بر مرز خاکیست نهاده درز بر درز گه زلزله گاه سیل خیزد زین ساید خاک و زان بریزد چون زلزله ریزد آب ساید درزی زخریطه واگشاید وان درز به صدمههای ایام وادی کدهای شود سرانجام جوئی که درین گل خرابست خاریده باد و چاک آبست از کوی زمین چو بگذری باز ابر و فلک است در تک و تاز هر یک به میانه دگر شرط افتاده به شکل گوی در خرط این شکل کری نه در زمین است هر خط که به گرد او چنین است هر دود کزین مغاک خیزد تا یک دو سه نیزه بر ستیزد وآنگه به طریق میل ناکی گردد به طواف دیر خاکی ابری که برآید از بیابان تا مصعد خود شود شتابان بر اوج صعود خود بکوشد از حد صعود بر نجوشد او نیز طواف دیر گیرد از دایره میل میپذیرد بینیش چو خیمه ایستاده سر بر افق زمین نهاده تا در نگری به کوچ و خیلش دانی که به دایره است میلش هر جوهر فردکو بسیط است میلش به ولایت محیط است گردون که محیط هفت موج است چندان که همیرود در اوج است گر در افق است و گر در اعلاست هرجا که رود به سوی بالاست زآنجا که جهان خرامی اوست بالائی او تمامی اوست بالا طلبان که اوج جویند بالای فلک جز این نگویند نز علم فلک گره گشائیست خود در همه علم روشنائیست گرمایه جویست ور پشیزی از چار گهر در اوست چیزی اما نتوان نهفت آن جست کین دانه در آب و خاک چون رست گرمایه زمین بدو رساند بخشیدن صورتش چه داند وآنجا که زمین به زیر پیبود در دانه جمال خوشه کی بود گیرم که ز دانه خوشه خیزد در قالب صورتش که ریزد در پرده این خیال گردان آخر سببی است حال گردان نزدیک تو آن سبب چه چیز است بنمای که این سخن عزیز است داننده هر آن سبب که بیند داند که مسبب آفریند زنهار نظامیا در این سیر پابست مشو به دام این دیر لیلی و مجنون بخش ۴ - سبب نظم کتاب روزی به مبارکی و شادی بودم به نشاط کیقبادی ابروی هلالیم گشاده دیوان نظامیم نهاده آیینه بخت پیش رویم اقبال به شانه کرده مویم صبح از گل سرخ دسته بسته روزم به نفس شده خجسته پروانه دل چراغ بر دست من بلبل باغ و باغ سرمست بر اوج سخن علم کشیده در درج هنر قلم کشیده منقار قلم به لعل سفتن دراج زبان به نکته گفتن در خاطرم اینکه وقت کار است کاقبال رفیق و بخت یار است تا کی نفس تهی گزینم وز شغل جهان تهی نشینم دوران که نشاط فربهی کرد پهلو ز تهی روان تهی کرد سگ را که تهی بود تهی گاه نانی نرسد تهی در این راه برساز جهان نوا توان ساخت کانراست جهان که با جهان ساخت گردن به هوا کسی فرازد کو با همه چون هوا بسازد چون آینه هر کجا که باشد جنسی به دروغ بر تراشد هر طبع که او خلاف جویست چون پرده کج خلاف گویست هان دولت گر بزرگواری کردی ز من التماس کاری من قرعه زنان به آنچنان فال واختر به گذشتن اندران حال مقبل که برد چنان برد رنج دولت که دهد چنان دهد گنج در حال رسید قاصد از راه آورد مثال حضرت شاه بنوشته به خط خوب خویشم ده پانزده سطر نغز بیشم هر حرفی از او شکفته باغی افروختهتر ز شب چراغی کای محرم حلقه غلامی جادو سخن جهان نظامی از چاشنی دم سحر خیز سحری دگر از سخن برانگیز در لافگه شگفت کاری بنمای فصاحتی که داری خواهم که به یاد عشق مجنون رانی سخنی چو در مکنون چون لیلی بکر اگر توانی بکری دو سه در سخن نشانی تا خوانم و گویم این شکربین جنبانم سر که تاج سر بین بالای هزار عشق نامه آراسته کن به نوک خامه شاه همه حرفهاست این حرف شاید که در او کنی سخن صرف در زیور پارسی و تازی این تازه عروس را طرازی دانی که من آن سخن شناسم کابیات نو از کهن شناسم تا ده دهی غرایبت هست ده پنج زنی رها کن از دست بنگر که ز حقه تفکر در مرسله که میکشی در ترکی صفت وفای مانیست ترکانه سخن سزای ما نیست آن کز نسب بلند زاید او را سخن بلند باید چون حلقه شاه یافت گوشم از دل به دماغ رفت هوشم نه زهره که سر ز خط بتابم نه دیده که ره به گنج یابم سرگشته شدم دران خجالت از سستی عمر و ضعف حالت کس محرم نه که راز گویم وین قصه به شرح باز گویم فرزند محمد نظامی آن بر دل من چو جان گرامی این نسخه چو دل نهاد بر دست در پهلوی من چو سایه بنشست داد از سر مهر پای من بوس کی آنکه زدی بر آسمان کوس خسروشیرین چو یاد کردی چندین دل خلق شاد کردی لیلی و مجنون ببایدت گفت تا گوهر قیمتی شود جفت این نامه نغز گفته بهتر طاووس جوانه جفته بهتر خاصه ملکی چو شاه شروان شروان چه که شهریار ایران نعمت ده و پایگاه سازست سرسبز کن و سخن نوازست این نامه به نامه از تو در خواست بنشین و طراز نامه کن راست گفتم سخن تو هست بر جای ای آینه روی آهنین رای لیکن چه کنم هوا دو رنگست اندیشه فراخ و سینه تنگست دهلیز فسانه چون بود تنگ گردد سخن از شد آمدن لنگ میدان سخن فراخ باید تا طبع سواریی نماید این آیت اگرچه هست مشهور تفسیر نشاط هست ازو دور افزار سخن نشاط و ناز است زین هردو سخن بهانه ساز است بر شیفتگی و بند و زنجیر باشد سخن برهنه دلگیر در مرحلهای که ره ندانم پیداست که نکته چند رانم نه باغ و نه بزم شهریاری نه رود و نه می نه کامکاری بر خشکی ریگ و سختی کوه تا چند سخن رود در اندوه باید سخن از نشاط سازی تا بیت کند به قصه بازی این بود کز ابتدای حالت کس گرد نگشتش از ملالت گوینده ز نظم او پر افشاند تا این غایت نگفت زان ماند چون شاه جهان به من کند باز کاین نامه به نام من بپرداز با اینهمه تنگی مسافت آنجاش رسانم از لطافت کز خواندن او به حضرت شاه ریزد گهر نسفته بر راه خوانندهاش اگر فسرده باشد عاشق شود ار نمرده باشد باز آن خلف خلیفه زاده کاین گنج به دوست در گشاده یک دانه اولین فتوحم یک لاله آخرین صبوحم گفت ای سخن تو همسر من یعنی لقبش برادر من در گفتن قصهای چنین چست اندیشه نظم را مکن سست هرجا که بدست عشق خوانیست این قصه بر او نمک فشانیست گرچه نمک تمام دارد بر سفره کباب خام دارد چون سفته خارش تو گردد پخته به گزارش تو گردد زیبا روئی بدین نکوئی وانگاه بدین برهنه روئی کس در نه به قدر او فشانده است زین روی برهنه روی مانداست جانست و چو کس به جان نکوشد پیراهن عاریت نپوشد پیرایه جان ز جان توان ساخت کس جان عزیز را نینداخت جان بخش جهانیان دم تست وین جان عزیز محرم تست از تو عمل سخن گزاری از بنده دعا ز بخت یاری چون دل دهی جگر شنیدم دل دوختم و جگر دریدم در جستن گوهر ایستادم کان کندم و کیمیا گشادم راهی طلبید طبع کوتاه کاندیشه بد از درازی راه کوتهتر از این نبود راهی چابکتر از این میانه گاهی بحریست سبک ولی رونده ماهیش نه مرده بلکه زنده بسیار سخن بدین حلاوت گویند و ندارد این طراوت زین بحر ضمیر هیچ غواص بر نارد گوهری چنین خاص هر بیتی از او چه رستهای در از عیب تهی و از هنر پر در جستن این متاع نغزم یک موی نبود پای لغزم میگفتم و دل جواب میداد خاریدم و چشمه آب میداد دخلی که ز عقل درج کردم در زیور او به خرج کردم این چار هزار بیت اکثر شد گفته به چار ماه کمتر گر شغل دگر حرام بودی در چاره شب تمام بودی بر جلوه این عروس آزاد آبادتر آنکه گوید آباد آراسته شد به بهترین حال در سلخ رجب بهثی و فی دال تاریخ عیان که داشت با خود هشتاد و چهار بعد پانصد پرداختمش به نغز کاری و انداختمش بدین عماری تا کس نبرد به سوی او راه الا نظر مبارک شاه
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۱/۰۱/۱۹ ساعت ۱۲:۴۹ ب.ظ توسط مهدی
|