لیلی و مجنون بخش ۵ - در مدح شروانشاه اختسان بن منوچهر سر خیل سپاه تاجداران سر جمله جمله شهریاران خاقان جهان ملک معظم مطلق ملک الملوک عالم دارنده تخت پادشاهی دارای سپیدی و سیاهی صاحب جهت جلال و تمکین یعنی که جلال دولت و دین تاج ملکان ابوالمظفر زیبنده ملک هفت کشور شروانشه آفتاب سایه کیخسرو کیقباد پایه شاه سخن اختسان که نامش مهریست که مهر شد غلامش سلطان به ترک چتر گفته پیدا نه خلیفه نهفته بهرام نژاد و مشتری چهر در صدف ملک منوچهر زین طایفه تا به دور اول شاهیش به نسل دل مسلسل نطفه‌اش که رسیده گاه بر گاه تا آدم هست شاه بر شاه در ملک جهان که باد تا دیر کوته قلم و دراز شمشیر اورنگ نشین ملک بی‌نقل فرمانده بی‌نقیصه چون عقل گردنکش هفت چرخ گردان محراب دعای هفت مردان رزاق نه کاسمان ارزاق سردار و سریر دار آفاق فیاضه چشمه معانی دانای رموز آسمانی اسرار دوازده علومش نرمست چنانکه مهر مومش این هفت قواره شش انگشت یک دیده چهار دست و نه پشت تا بر نکشد ز چنبرش سر مانده است چو حلقه سر به چنبر دریای خوشاب نام دارد زو آب حیات وام دارد کان از کف او خراب گشته بحر از کرمش سرای گشته زین سو ظفرش جهان ستاند زان سو کرمش جهان فشاند گیرد به بلا رک روانه بخشد به جناح تازیانه کوثر چکد از مشام بختش دوزخ جهد از دماغ لختش خورشید ممالک جهانست شایسته بزم و رزم از آنست مریخ به تیغ و زهره با جام بر راست و چپش گرفته آرام زهره دهدش به جام یاری مریخ کند سلیح داری از تیغش کوه لعل خیزد وز جام چو کوه لعل ریزد چون بنگری آن دو لعل خونخوار خونی و مییست لعل کردار لطفش بگه صبوح ساقی لطفیست چنانکه باد باقی زخمش که عدو به دوست مقهور زخمیست که چشم زخم ازو دور در لطف چو باد صبح تازد هرجا که رسد جگر نوازد در زخم چو صاعقه است قتال بر هر که فتاد سوخت در حال لطف از دم صبح جان فشان‌تر زخم از شب هجر جانستان‌تر چون سنجق شاهیش بجنبد پولادین صخره را بسنبد چون طره پرچمش بلرزد غوغای زمین جوی نیرزد در گردش روزگار دیر است کاتش زبر است و آب زیر است تا او شده شهسوار ابرش بگذشت محیط آب از آتش قیصر به درش جنیبه داری فغفور گدای کیست باری خورشید بدان گشاده‌روئی یک عطسه بزم اوست گوئی وان بدر که نام او منیر است در غاشیه داریش حقیر است گویند که بود تیر آرش چون نیزه عادیان سنان کش با تیر و کمان آن جهانگیر در مجری ناوک افتد آن تیر گویند که داشت شخص پرویز شکلی و شمایلی دلاویز با گرد رکابش ار ستیزد پرویز به قایمی بریزد بر هر که رسید تیغ تیزش بربست اجل ره گریزش بر هر زرهی که نیزه رانده یک حلقه در آن زره نمانده زوبینش به زخم نیم خورده شخص دو جهان دو نیم کرده در مهر چو آفتاب ظاهر در کینه چو روزگارقاهر چون صبح به مهر بی‌نظیر است چون مهر به کینه شیر گیر است بربست به نام خود به شش حرف گرد کمر زمانه شش طرف از شش زدن حروف نامش بر نرد شده ندب تمامش گر دشمن او چو پشه جو شد با صرصر قهر او نکو شد چون موکب آفتاب خیزد سایه به طلایه خود گریزد آنجا که سمند او زند سم شیر از نمط زمین شود گم تیرش چو برات مرگ راند کس نامه زندگی نخواند چون خنجر جزع گون برآرد لعل از دل سنگ خون برآرد چون تیغ دو رویه بر گشاید ده ده سر دشمنان رباید بر دشمن اگر فراسیابست تنها زدنش چو آفتابست لشگر گره کمر نبسته کو باشد خصم را شکسته چون لشگر او بدو رسیده از لشگر خصم کس ندیده صد رستمش ارچه در رکابست لشکر شکنیش ازین حسابست چون بزم نهد به شهر یاری پیدا شود ابر نو بهاری چندان که وجوه ساز بیند بخشد نه چنانکه باز بیند چندان که به روزی او کند خرج دوران نکند به سالها درج بخشیدن گوهرش به کیل است تحریر غلام خیل خیل است زان جام که جم به خود نبخشید روزی نبود که صد نبخشید سفتی جسد جهان ندارد کز خلعت او نشان ندارد یا جودش مشک قیر باشد چینی نه که چین حقیر باشد گیرد به جریده حصاری بخشید به قصیده دیاری آن فیض که ریزد او به یک جوش دریاش نیاورد در آغوش زر با دل او که بس فراخست گوئی نه زر است سنگلاخست گر هر شه را خزینه خیزد شاه اوست گر او خزینه ریزد با پشه‌ای آن چنان کند جود کافزون کندش ز پیل محمود در سایه تخت پیل سایش پیلان نکشند پیل پایش دریای فرات شد ولیکن دریای روان فرات ساکن آن روز که روز بار باشد نوروز بزرگوار باشد نادیه بگویم از جد و بخت کو چون بود از شکوه بر تخت چون بدر که سر برآرد از کوه صف بسته ستاره گردش انبوه یا چشمه آفتاب روشن کاید به نظاره گاه گلشن یا پرتو رحمت الهی کاید به نزول صبحگاهی هر چشم که بیند آنچنان نور چشم بد خلق ازو شود دور یارب تو مرا کاویس نامم در عشق محمدی تمامم زان شه که محمدی جمالست روزیم کن آنچه در خیالست لیلی و مجنون بخش ۶ - خطاب زمین بوس ای عالم جان و جان عالم دلخوش کن آدمی و آدم تاج تو ورای تاج خورشید تخت تو فزون ز تخت جمشید آبادی عالم از تمامیت و آزدی مردم از غلامیت مولا شده جمله ممالک توقیع ترا به (صح ذلک) هم ملک جهان به تو مکرم هم حکم جهان به تو مسلم هم خطبه تو طراز اسلام هم سکه تو خلیفه احرام گر خطبه تو دمند بر خاک زر خیزد از او به جای خاشاک ور سکه تو زنند بر سنگ کس در نزند به سیم و زر چنگ راضی شده از بزرگواریت دولت به یتاق نیزه داریت میرآخوری تو چرخ را کار کاه و جو ازان کشد در انبار آنچه از جو و کاه او نشانست چو خوشه و کاه کهکشانست بردی ز هوا لطیف خوئی وز باد صبا عبیر بوئی فیض تو که چشمه حیاتست روزی ده اصل امهاتست پالوده راوق ربیعی خاک قدم تو از مطیعی هرجا که دلیست قاف تا قاف از بندگی تو می‌زند لاف چون دست ظفر کلاه بخشی چون فضل خدا گناه بخشی باقیست به ملک در سیاست پیش و پس ملک هست پاست گر پیش روی چراغ راهی ور پس باشی جهان پناهی چون مشعله پیش بین موافق چون صبح پسین منیر و صادق دیوان عمل نشان تو داری حکم عمل جهان تو داری آنها که در این عمل رئیسند بر خاک تو عبده نویسند مستوفی عقل و مشرف رای در مملکت تو کار فرمای دولت که نشانه مراد است در حق تو صاحب اعتقاد است نصرت که عدو ازو گریزد از سایه دولت تو خیزد گوئی علمت که نور دیده است از دولت و نصرت آفریده است با هر که به حکم هم نبردی بندی کمر هزار مردی بی‌آنکه به خون کنی برش را در دامنش افکنی سرش را وآنکس که نظر بدو رسانی بر تخت سعادتش نشانی بر فتح نویسی آیتش را واباد کنی ولایتش را گرچه نظر تو بر نظامی فرخنده شد از بلند نامی او نیز که پاسبان کویست بر دولت تو خجسته رویست مرغی که همای نام دارد چون فرخی تمام دارد این مرغ که مهر تست مایه‌ش نشگفت که فرخست سایه‌ش هر مرغ که مرغ صبحگاهست ورد نفسش دعای شاهست با رفعت و قدر نام دارد بر فتح و ظفر مقام دارد با رفعت و قدر باد جاهت با فتح و ظفر سریر و گاهت عالم همه ساله خرم از تو معزول مباد عالم از تو اقبال مطیع و یار بادت توفیق رفیق کار بادت چشم همه دوستان گشاده از دولت شاه و شاهزاده لیلی و مجنون بخش ۷ - سپردن فرزند خویش به فرزند شروانشاه چون گوهر سرخ صبحگاهی بنمود سپیدی از سیاهی آن گوهر کان گشاده من پشت من و پشت زاده من گوهر به کلاه کان برافشاند وز گوهر کان شه سخن راند کاین بیکس را به عقد و پیوند درکش به پناه آن خداوند بسپار مرا به عهدش امروز کو نو قلم است و من نوآموز تا چون کرمش کمال گیرد اندرز ترا به فال گیرد کان تخت نشین که اوج سایست خرد است ولی بزرگ رایست سیاره آسمان ملک است جسم ملک است و جان ملک است آن یوسف هفت بزم و نه مهد هم والی عهد و هم ولیعهد نومجلس و نو نشاط و نومهر در صدف ملک منوچهر فخر دو جهان به سر بلندی مغز ملکان به هوش‌مندی میراث‌ستان ماه و خورشید منصوبه گشای بیم و امید نور بصر بزرگواران محراب نماز تاجداران پیرایهٔ تخت و مفخر تاج کاقبال به روی اوست محتاج ای از شرف تو شاهزاده چشم ملک اختسان گشاده ممزوج دو مملکت به شاهی چون سیب دو رنگ صبحگاهی یک تخم به خسروی نشانده از تخمه کیقباد مانده در مرکز خط هفت پرگار یک نقطه نو نشسته بر گار ایزد به خودت پناه دارد وز چشم بدت نگاه دارد دارم به خدا امیدواری کز غایت ذهن و هوشیاری آنجات رساند از عنایت کماده شوی بهر کفایت هم نامه خسروان بخوانی هم گفته بخردان بدانی این گنج نهفته را درین درج بینی چو مه دو هفته در برج دانی که چنین عروس مهدی ناید ز قران هیچ عهدی گر در پدرش نظر نیاری تیمار برادرش بداری از راه نوازش تمامش رسمی ابدی کنی به نامش تا حاجتمند کس نباشد سر پیش و نظر ز پس نباشد این گفتم و قصه گشت کوتاه اقبال تو باد و دولت شاه آن چشم گشاده باد از این نور وین سرو مباد ازان چمن دور روی تو به شاه پشت بسته پشت و دل دشمنان شکسته زنده به تو شاه جاودانی چون خضر به آب زندگانی اجرام سپهر اوج منظر افروخته باد از این دو پیکر لیلی و مجنون بخش ۸ - در شکایت حسودان و منکران بر جوش دلا که وقت جوش است گویای جهان چرا خموش است میدان سخن مراست امروز به زین سخنی کجاست امروز اجری خور دسترنج خویشم گر محتشمم ز گنج خویشم زین سحر سحرگهی که رانم مجموعه هفت سبع خوانم سحری که چنین حلال باشد منکر شدنش وبال باشد در سحر سخن چنان تمامم کایینه غیب گشت نامم شمشیر زبانم از فصیحی دارد سر معجز مسیحی نطقم اثر آنچنان نماید کز جذر اصم زبان گشاید حرفم ز تبش چنان فروزد کانگشت بر او نهی بسوزد شعر آب ز جویبار من یافت آوازه به روزگار من یافت این بی‌نمکان که نان خورانند در سایه من جهان خورانند افکندن صید کار شیر است روبه ز شکار شیر سیر است از خوردن من به کام و حلقی آن به که ز من خورند خلقی حاسد ز قبول این روائی دور از من و تو به ژاژ خائی چون سایه شده به پیش من پست تعریض مرا گرفته در دست گر پیشه کنم غزل‌سرائی او پیش نهد دغل درآئی گر ساز کنم قصایدی چست او باز کند قلایدی سست بازم چو به نظم قصه راند قصه چه کنم که قصه خواند من سکه زنم به قالبی خوب او نیز زند ولیک مقلوب کپی همه آن کند که مردم پیداست در آب تیره انجم بر هر جسدی که تابد آن نور از سایه خویش هست رنجور سایه که نقیصه ساز مردست در طنز گری گران نورداست طنزی کند و ندارد آزرم چون چشمش نیست کی بود شرم پیغمبر کو نداشت سایه آزاد نبود از این طلایه دریای محیط را که پاکست از چرک دهان سگ چه باکست هرچند ز چشم زرد گوشان سرخست رخم ز خون جوشان چون بحر کنم کناره‌شوئی اما نه ز روی تلخ‌روئی زخمی چو چراغ می‌خورم چست وز خنده چو شمع می‌شوم سست چون آینه گر نه آهنینم با سنگ دلان چرا نشینم کان کندن من مبین که مردم جان کندن خصم بین ز دردم در منکر صنعتم بهی نیست کالا شب چارشنبهی نیست دزد در من به جای مزدست بد گویدم ارچه بانگ دزدست دزدان چو به کوی دزد جویند در کوی دوند و دزد گویند در دزدی من حلال بادش بد گفتن من وبال باشد بیند هنر و هنر نداند بد می‌کند اینقدر نداند گر با بصر است بی‌بصر باد وز کور شد است کورتر باد او دزدد و من گدازم از شرم دزد افشاریست این نه آزرم نی‌نی چو به کدیه دل نهاد است گو خیزد و بیا که در گشاد است آن کاوست نیازمند سودی گر من بدمی چه چاره بودی گنج دو جهان در آستینم در دزدی مفلسی چه بینم واجب صدقه‌ام به زیر دستان گو خواه بدزد و خواه بستان دریای در است و کان گنجم از نقب زنان چگونه رنجم گنجینه به بند می‌توان داشت خوبی به سپند می‌توان داشت مادر که سپندیار دادم با درع سپندیار زادم در خط نظامی ار نهی گام بینی عدد هزار و یک نام والیاس کالف بری ز لامش هم با نود و نه است نامش زینگونه هزار و یک حصارم با صد کم یک سلیح دارم هم فارغم از کشیدن رنج هم ایمنم از بریدن گنج گنجی که چنین حصار دارد نقاب در او چکار دارد؟ اینست که گنج نیست بی‌مار هرجا که رطب بود خار هر ناموری که او جهانداشت بدنام کنی ز همرهان داشت یوسف که ز ماه عقد می‌بست از حقد برادران نمی‌رست عیسی که دمش نداشت دودی می‌برد جفای هر جهودی احمد که سرآمد عرب بود هم خسته خار بولهب بود دیر است که تا جهان چنین است پی نیش مگس کم انگبین است تا من منم از طریق زوری نازرد زمن جناح موری دری به خوشاب نشستم شوریدن کار کس نجستم زآنجا که نه من حریف خویم در حق سگی بدی نگویم بر فسق سگی که شیریم داد (لاعیب له) دلیریم داد دانم که غضب نهفته بهتر وین گفته که شد نگفته بهتر لیکن به حساب کاردانی بی‌غیرتی است بی‌زبانی آن کس که ز شهر آشنائیست داند که متاع ما کجائیست وانکو به کژی من کشد دست خصمش نه منم که جز منی هست خاموش دلا ز هرزه گوئی می‌خور جگری به تازه‌روئی چون گل به رحیل کوس می‌زن بر دست کشنده بوس می‌زن نان خورد ز خون خویش می‌دار سر نیست کلاه پیش می‌دار آزار کشی کن و میازار کازرده تو به که خلق بازار لیلی و مجنون بخش ۹ - در نصیحت فرزند خود محمد نظامی ای چارده ساله قره‌العین بالغ نظر علوم کونین آن روز که هفت ساله بودی چون گل به چمن حواله بودی و اکنون که به چارده رسیدی چون سرو بر اوج سرکشیدی غافل منشین نه وقت بازیست وقت هنر است و سرفرازیست دانش طلب و بزرگی آموز تا به نگرند روزت از روز نام و نسبت به خردسالی است نسل از شجر بزرگ خالی است جائی که بزرگ بایدت بود فرزندی من ندارت سود چون شیر به خود سپه‌شکن باش فرزند خصال خویشتن باش دولت‌طلبی سبب نگه‌دار با خلق خدا ادب نگه‌دار آنجا که فسانه‌ای سکالی از ترس خدا مباش خالی وان شغل طلب ز روی حالت کز کرده نباشدت خجالت گر دل دهی ای پسر بدین پند از پند پدر شوی برومند گرچه سر سروریت بینم و آیین سخنوریت بینم در شعر مپیچ و در فن او چون اکذب اوست احسن او زین فن مطلب بلند نامی کان ختم شد است بر نظامی نظم ارچه به مرتبت بلند است آن علم طلب که سودمند است در جدول این خط قیاسی میکوش به خویشتن‌شناسی تشریح نهاد خود درآموز کاین معرفتی است خاطر افروز پیغمبر گفت علم علمان علم الادیان و علم الابدان در ناف دو علم بوی طیب است وان هر دو فقیه یا طبیب است می‌باش طبیب عیسوی هش اما نه طبیب آدمی کش می‌باش فقیه طاعت اندوز اما نه فقیه حیلت آموز گر هردو شوی بلند گردی پیش همه ارجمند گردی صاحب طرفین عهد باشی صاحب طرف دو مهد باشی می‌کوش به هر ورق که خوانی کان دانش را تمام دانی پالان گریی به غایت خود بهتر ز کلاه‌دوزی بد گفتن ز من از تو کار بستن بی کار نمی‌توان نشستن با اینکه سخن به لطف آبست کم گفتن هر سخن صوابست آب ارچه همه زلال خیزد از خوردن پر ملال خیزد کم گوی و گزیده گوی چون در تا ز اندک تو جهان شود پر لاف از سخن چو در توان زد آن خشت بود که پر توان زد مرواریدی کز اصل پاکست آرایش بخش آب و خاکست تا هست درست گنج و کانهاست چون خرد شود دوای جانهاست یک دسته گل دماغ پرور از صد خرمن گیاه بهتر گر باشد صد ستاره در پیش تعظیم یک آفتاب ازو بیش گرچه همه کوکبی به تابست افروختگی در آفتابست لیلی و مجنون بخش ۱۰ - یاد کردن بعضی از گذشتگان خویش ساقی به کجا که می‌پرستم تا ساغر می دهد به دستم آن می که چو اشک من زلالست در مذهب عاشقان حلالست در می به امید آن زنم چنگ تا باز گشاید این دل تنگ شیریست نشسته بر گذرگاه خواهم که ز شیر گم کنم راه زین پیش نشاطی آزمودم امروز نه آنکسم که بودم این نیز چو بگذرد ز دستم عاجزتر از این شوم که هستم ساقی به من آور آن می لعل کافکند سخن در آتشم نعل آن می که گره‌گشای کارست با روح چو روح سازگارست گر شد پدرم به سنت جد یوسف پسر زکی موید با دور به داوری چه کوشم دورست نه جور چون خروشم چون در پدران رفته دیدم عرق پدری ز دل بریدم تا هرچه رسر ز نیش آن نوش دارم به فریضه تن فراموش ساقی منشین به من ده آن می کز خون فسرده برکشد خوی آن می که چو گنگ از آن بنوشد نطقش به مزاج در بجوشد گر مادر من رئیسه کرد مادر صفتانه پیش من مرد از لابه‌گری کرا کنم یاد تا پیش من آردش به فریاد غم بیشتر از قیاس خورداست گردابه فزون ز قد مرد است زان بیشتر است کاس این درد کانرا به هزار دم توان خورد با این غم و درد بی‌کناره داروی فرامشیست چاره ساقی پی بار گیم ریش است می ده که ره رحیل پیش است آن می‌که چو شور در سرآرد از پای هزار سر برآرد گر خواجه عمر که خال من بود خالی شدنش وبال من بود از تلخ گواری نواله‌ام درنای گلو شکست ناله‌ام می‌ترسم از این کبود زنجیر کافغان کنم او شود گلوگیر ساقی ز خم شراب خانه پیش آرمیی چو نار دانه آن می که محیط بخش کشتست همشیره شیره بهشتست تا کی دم اهل اهل دم کو همراه کجا و هم قدم کو نحلی که به شهد خرمی کرد آن شهد ز روی همدمی کرد پیله که بریشمین کلاهست از یاری همدمان راهست از شادی همدمان کشد مور آنرا که ازو فزون بود زور با هر که درین رهی هم آواز در پرده او نوا همی ساز در پرده این ترانه تنگ خارج بود ار ندانی آهنگ در چین نه همه حریر بافند گه حله گهی حصیر بافند در هر چه از اعتدال یاریست انجامش آن به سازگاریست هر رود که با غنا نسازد برد چو غنا گرش نوازد ساقی می مشکبوی بردار بنداز من چاره‌جوی بردار آن می که عصاره حیاتست باکوره کوزه نباتست زین خانه خاک پوش تا کی زان خوردن زهر و نوش تا کی آن خانه عنکوبت باشد کو بندد زخم و گه خراشد گه بر مگسی کند شبیخون گه دست کسی رهاند از خون چون پیله ببند خانه را در تا در شبخواب خوش نهی سر این خانه که خانه وبال است پیداست که وقف چند سال است ساقی ز می‌و نشاط منشین می‌تلخ ده و نشاط شیرین آن می که چنان که جال مرداست ظاهر کند آنچه در نورداست چون مار مکن به سرکشی میل کاینجا ز قفا همی‌رسد سیل گر هفت سرت چو اژدها هست هر هفت سرت نهند بر دست به گر خطری چنان نسنجی کز وی چو بیوفتی و به رنجی در وقت فرو فتادن از بام صد گز نبود چنانکه یک کام خاکی شو و از خطر میندیش خاک از سه گهر به ساکنی پیش هر گوهری ارچه تابناکست منظورترین جمله خاکست او هست پدید در سه هم کار وان هر سه در اوست ناپدیدار ساقی می لاله رنگ برگیر نصفی به نوای چنگ برگیر آن می که منادی صبوحست آباد کن سرای روحست تا کی غم نارسیده خوردن دانستن و ناشنیده کردن به گر سخنم به یاد داری وز عمر گذشته یاد ناری آن عمر شده که پیش خوردست پندار هنوز در نوردست هم بر ورق گذشته گیرش واکرده و در نبشه گیرش انگار که هفت سبع خواندی یا هفت هزار سال ماندی آخر نه چو مدت اسپری گشت آن هفت هزار سال بگذشت؟ چون قامت ما برای غرقست کوتاه و دراز را چه فرقست ساقی به صبوح بامدادم می ده که نخورده نوش بادم آن می که چو آفتاب گیرد زو چشمه خشک آب گیرد تا چند چو یخ فسرده بودن در آب چو موش مرده بودن چون گل بگذار نرم خوئی بگذر چو بنفشه از دوروئی جائی باشد که خار باید دیوانگیی به کار باید کردی خرکی به کعبه گم کرد در کعبه دوید واشتلم کرد کاین بادیه را رهی درازست گم گشتن خر زمن چه رازست این گفت و چو گفت باز پس دید خر دید و چو دید خر بخندید گفتا خرم از میانه گم بود وایافتنش به اشتلم بود گر اشتلمی نمی‌زد آن کرد خر می‌شد و بار نیز می‌برد این ده که حصار بیهشانست اقطاع ده زبون کشانست بی‌شیر دلی بسر نیاید وز گاو دلان هنر نیاید ساقی می‌ناب در قدح ریز آبی بزن آتشی برانگیز آن می که چو روی سنگ شوید یاقوت ز روی سنگ روید پائین طلب خسان چه باشی دست خوش ناکسان چه باشی گردن چه نهی به هر قفائی راضی چه شوی به هر جفائی چون کوه بلند پشتیی کن با نرم جهان درشتیی کن چون سوسن اگر حریر بافی دردی خوری از زمین صافی خواری خلل درونی آرد بیدادکشی زبونی آرد می‌باش چو خار حربه بر دوش تا خرمن گل کشی در آغوش نیرو شکن است حیف و بیداد از حیف بمیرد آدمیزاد ساقی منشین که روز دیرست می ده که سرم ز شغل سیرست آن می که چراغ رهروان شد هر پیر که خورد از او جوان شد با یک دو سه رند لاابالی راهی طلب از غرور خالی با ذره‌نشین چو نور خورشید تو کی و نشاطگاه جمشید بگذار معاش پادشاهی کاوارگی آورد سپاهی از صحبت پادشه به پرهیز چون پنبه خشک از آتش تیز زان آتش اگرچه پر ز نورست ایمن بود آن کسی که دورست پروانه که نور شمعش افروخت چون بزم نشین شمع شد سوخت ساقی نفسم ز غم فروبست می که ده که به می زغم توان رست آن می که صفای سیم دارد در دل اثری عظیم دارد دل نه به نصیب خاصه خویش خائیدن رزق کس میندیش بر گردد بخت از آن سبک رای کافزون ز گلیم خود کشد پای مرغی که نه اوج خویش گیرد هنجار هلاک پیش گیرد ماری که نه راه خود بسیچد از پیچش کار خود بپیچد زاهد که کند سلاج‌پوشی سیلی خورد از زیاده کوشی روبه که زند تپانچه با شیر دانی که به دست کیست شمشیر ساقی می‌مغز جوش درده جامی به صلای نوش درده آن می که کلید گنج شادیست جان داروی گنج کیقبادیست خرسندی را به طبع در بند می‌باش بدانچه هست خرسند جز آدمیان هرآنچه هستند بر شقه قانعی نشستند در جستن رزق خود شتابند سازند بدان قدر که یابند چون وجه کفایتی ندارند یارای شکایتی ندارند آن آدمی است کز دلیری کفر آرد وقت نیم سیری گر فوت شود یکی نواله‌ش بر چرخ رسد نفیر و ناله‌ش گرتر شودش به قطره‌ای بام در ابر زبان کشد به دشنام ور یک جو سنگ تاب گیرد خرسنگ در آفتاب گیرد شرط روش آن بود که چون نور زالایش نیک و بد شوی دور چون آب ز روی جان نوازی با جمله رنگها بسازی ساقی زره بهانه برخیز پیش آرمی مغانه برخیز آن می‌که به بزم ناز بخشد در رزم سلاح و ساز بخشد افسرده مباش اگر نه سنگی رهوارتر آی اگرنه لنگی گرد از سر این نمد فرو روب پائی به سر نمد فروکوب در رقص رونده چون فلک باش گو جمله راه پر خسک باش مرکب بده و پیادگی کن سیلی خور و روگشادگی کن بار همه میکش ار توانی بهتر چه ز بار کش رهانی تا چون تو بیفتی از سر کار سفت همه کس ترا کشد بار ساقی می ارغوانیم ده یاری ده زندگانیم ده آن می‌که چو با مزاج سازد جان تازه کند جگر نوازد زین دامگه اعتکاف بگشای بر عجز خود اعتراف بنمای در راه تلی بدین بلندی گستاخ مشو به زرومندی با یک سپر دریده چون گل تا چند شغب کنی چو بلبل ره پر شکن است پر بیفکن تیغ است قوی سپر بیفکن تا بارگی تو پیش تازد سربار تو چرخ بیش سازد یکباره بیفت ازین سواری تا یابی راه رستگاری بینی که چو مه شکسته گردد از عقده رخم رسته گردد ساقی به نفس رسید جانم تر کن به زلال می دهانم آن می که نخورده جای جانست چون خورده شود دوای جانست فارغ منشین که وقت کوچ است در خود منگر که چشم لوچ است تو آبله پای و راه دشوار ای پاره کار چون بود کار یا رخت خود از میانه بربند یا در به رخ زمانه در بند صحبت چو غله نمی‌دهد باز جان در غله‌دان خلوت انداز بی‌نقش صحیفه چند خوانی بی‌آب سفینه چند رانی آن به که نظامیا در این راه بر چشمه زنی چو خضر خرگاه سیراب شوی چو در مکنون از آب زلال عشق مجنون موش وگربه یعبید زاکانیبه همراه چندعشاق نامهزیبا   عبید زاکانی موش و گربه اگر داری تو عقل و دانش و هوش بیا بشنو حدیث گربه و موش بخوانم از برایت داستانی که در معنای آن حیران بمانی ای خردمند عاقل ودانا قصهٔ موش و گربه برخوانا قصهٔ موش و گربهٔ مظلوم گوش کن همچو در غلطانا از قضای فلک یکی گربه بود چون اژدها به کرمانا شکمش طبل و سینه‌اش چو سپر شیر دم و پلنگ چنگانا از غریوش به وقت غریدن شیر درنده شد هراسانا سر هر سفره چون نهادی پای شیر از وی شدی گریزانا روزی اندر شرابخانه شدی از برای شکار موشانا در پس خم می‌نمود کمین همچو دزدی که در بیابانا ناگهان موشکی ز دیواری جست بر خم می خروشانا سر به خم برنهاد و می نوشید مست شد همچو شیر غرانا گفت کو گربه تا سرش بکنم پوستش پر کنم ز کاهانا گربه در پیش من چو سگ باشد که شود روبرو بمیدانا گربه این را شنید و دم نزدی چنگ و دندان زدی بسوهانا ناگهان جست و موش را بگرفت چون پلنگی شکار کوهانا موش گفتا که من غلام توام عفو کن بر من این گناهانا مست بودم اگر گهی خوردم گه فراوان خورند مستانا گربه گفتا دروغ کمتر گوی نخورم من فریب و مکرانا میشنیدم هرآنچه میگفتی آروادین قحبهٔ مسلمانا گربه آنموش را بکشت و بخورد سوی مسجد شدی خرامانا دست و رو را بشست و مسح کشید ورد میخواند همچو ملانا بار الها که توبه کردم من ندرم موش را بدندانا بهر این خون ناحق ای خلاق من تصدق دهم دو من نانا آنقدر لابه کرد و زاری کردی تا بحدی که گشت گریانا موشکی بود در پس منبر زود برد این خبر بموشانا مژدگانی که گربه تائب شد زاهد و عابد و مسلمانا بود در مسجد آن ستوده خصال در نماز و نیاز و افغانا این خبر چون رسید بر موشان همه گشتند شاد و خندانا هفت موش گزیده برجستند هر یکی کدخدا و دهقانا برگرفتند بهر گربه ز مهر هر یکی تحفه‌های الوانا آن یکی شیشهٔ شراب به کف وان دگر بره‌های بریانا آن یکی طشتکی پر از کشمش وان دگر یک طبق ز خرمانا آن یکی ظرفی از پنیر به دست وان دگر ماست با کره نانا آن یکی خوانچه پلو بر سر افشره آب لیمو عمانا نزد گربه شدند آن موشان با سلام و درود و احسانا عرض کردند با هزار ادب کای فدای رهت همه جانا لایق خدمت تو پیشکشی کرده‌ایم ما قبول فرمانا گربه چون موشکان بدید بخواند رزقکم فی السماء حقانا من گرسنه بسی بسر بردم رزقم امروز شد فراوانا روزه بودم به روزهای دگر از برای رضای رحمانا هرکه کار خدا کند بیقین روزیش میشود فراوانا بعد از آن گفت پیش فرمائید قدمی چند ای رفیقانا موشکان جمله پیش میرفتند تنشان همچو بید لرزانا ناگهان گربه جست بر موشان چون مبارز به روز میدانا پنج موش گزیده را بگرفت هر یکی کدخدا و ایلخانا دو بدین چنگ و دو بدانچنگال یک به دندان چو شیر غرانا آندو موش دگر که جان بردند زود بردند خبر به موشانا که چه بنشسته‌اید ای موشان خاکتان بر سر ای جوانانا پنج موش رئیس را بدرید گربه با چنگها و دندانا موشکانرا از این مصیبت و غم شد لباس همه سیاهانا خاک بر سر کنان همی گفتند ای دریغا رئیس موشانا بعد از آن متفق شدند که ما می‌رویم پای تخت سلطانا تا بشه عرض حال خویش کنیم از ستم‌های خیل گربانا شاه موشان نشسته بود به تخت دید از دور خیل موشانا همه یکباره کردنش تعظیم کای تو شاهنشهی بدورانا گربه کرده است ظلم بر ماها ای شهنشه اولم به قربانا سالی یکدانه میگرفت از ما حال حرصش شده فراوانا این زمان پنج پنج میگیرد چون شده تائب و مسلمانا درد دل چون به شاه خود گفتند شاه فرمود کای عزیزانا من تلافی به گربه خواهم کرد که شود داستان به دورانا بعد یکهفته لشگری آراست سیصد و سی هزار موشانا همه با نیزه‌ها و تیر و کمان همه با سیف‌های برانا فوج‌های پیاده از یکسو تیغ‌ها در میانه جولانا چونکه جمع آوری لشگر شد از خراسان و رشت و گیلانا یکه موشی وزیر لشگر بود هوشمند و دلیر و فطانا گفت باید یکی ز ما برود نزد گربه به شهر کرمانا یا بیا پای تخت در خدمت یا که آماده باش جنگانا موشکی بود ایلچی ز قدیم شد روانه به شهر کرمانا نرم نرمک به گربه حالی کرد که منم ایلچی ز شاهانا خبر آورده‌ام برای شما عزم جنگ کرده شاه موشانا یا برو پای تخت در خدمت یا که آماده باش جنگانا گربه گفتا که موش گه خورده من نیایم برون ز کرمانا لیکن اندر خفا تدارک کرد لشگر معظمی ز گربانا گربه‌های براق شیر شکار از صفاهان و یزد و کرمانا لشگر گربه چون مهیا شد داد فرمان به سوی میدانا لشگر موشها ز راه کویر لشگر گربه از کهستانا در بیابان فارس هر دو سپاه رزم دادند چون دلیرانا جنگ مغلوبه شد در آن وادی هر طرف رستمانه جنگانا آنقدر موش و گربه کشته شدند که نیاید حساب آسانا حملهٔ سخت کرد گربه چو شیر بعد از آن زد به قلب موشانا موشکی اسب گربه را پی کرد گربه شد سرنگون ز زینانا الله الله فتاد در موشان که بگیرید پهلوانانا موشکان طبل شادیانه زدند بهر فتح و ظفر فراوانا شاه موشان بشد به فیل سوار لشگر از پیش و پس خروشانا گربه را هر دو دست بسته بهم با کلاف و طناب و ریسمانا شاه گفتا بدار آویزند این سگ روسیاه نادانا گربه چون دید شاه موشانرا غیرتش شد چو دیگ جوشانا همچو شیری نشست بر زانو کند آن ریسمان به دندانا موشکان را گرفت و زد بزمین که شدندی به خاک یکسانا لشگر از یکطرف فراری شد شاه از یک جهت گریزانا از میان رفت فیل و فیل سوار مخزن تاج و تخت و ایوانا هست این قصهٔ عجیب و غریب یادگار عبید زاکانا جان من پند گیر از این قصه که شوی در زمانه شادانا غرض از موش و گربه برخواندن مدعا فهم کن پسر جانا بخش ۱ - سرآغاز خدایا تا از این فیروزه ایوان فروزد ماه و مهر و تیر و کیوان شه خاور جهان آرای باشد زمان باقی زمین بر جای باشد بر این نیلوفری کاخ کیانی کند خورشید تابان قهرمانی جهانرا چار عنصر مایه باشد مکانرا از جهت شش پایه باشد ز جوهر تا عرض راهست تاری هیولا تا کند صورت نگاری همیشه تا فراز فرش غبرا معلق باشد این نه سقف مینا جهان محکوم سلطان جهان باد فلک مامور شاه کامران باد نخستین دم که خاطر خامه دربست بر این دیبای ششتر نقش بربست چو استاد طبیعت داد سازش نوشتم نام خسرو بر طرازش شهنشاه جهان دارای عالم چراغ دودمان نسل آدم همایون گوهر دریای شاهی وجودش آیت لطف الهی ضمیرش نقطهٔ پرگار معنی درونش مهبط انوار معنی جم ثانی جمال دنیی و دین ابواسحاق سلطان السلاطین خجسته پادشاه دادگستر جهانگیر آفتاب هفت کشور غلام بارگاهش تاجداران جنابش سجده‌گاه شهریاران زخیلش هر سوی صاحب کلاهی سپاهش هریکی میری و شاهی بروز بزم چون برگاه جمشید بگاه رزم چون تابنده خورشید سریرش پایه بر گردون کشیده قدم بر جای افریدون کشیده سرافکنده برش هر سر فرازی ز باغش هر تذوری شاهبازی بدو بادا فلک را سربلندی مبادا دشمنش را زورمندی در او قبلهٔ اقبال بادا حریمش کعبهٔ آمال بادا گرم اقبال روزی یار گردد غنوده بخت من بیدار گردد بر آن درگاه خواهم داد از این دل مسلمانان مرا فریاد از این دل دلی دارم دل از جان برگرفته امید از کفر و ایمان برگرفته دل ریشی غم اندوزی بلائی به دام عشق خوبان مبتلائی دلی شوریده شکلی بیقراری دلی دیوانه‌ای آشفته کاری دلی دارم غم دوری کشیده ز چشم یار رنجوری کشیده دلی کو از خدا شرمی ندارد ز روی خلق آزرمی ندارد مشقت خانهٔ عشق آشیانی محلت دیدهٔ بی دودمانی بخون آغشته ای سودا مزاجی کهن بیمار عشق بی علاجی چو چشم شاهدان پیوسته مستی مغی کافر نهادی بت پرستی چو زلف کافران آشفته کاری سیه روئی پریشان روزگاری همیشه بر بلای عشق مفتون سراپای وجودش قطرهٔ خون نباشد در پی مالی و جاهی نباشد هرگزش روئی به راهی ز غم هردم به صد دستان برآید ز بهر خط و خالش جان برآید ز شیدائی و خود رائی نترسد چو نادانان ز رسوائی نترسد شود حیران هر شوخی و شنگی نباشد هرگزش نامی و ننگی هرانکو داردش چون دیده در تاب نهانش را به خون دل دهد آب درون خویش دائم ریش خواهد بلا چندانکه بیند بیش خواهد همیشه سوگواری پیشه دارد همیشه عاشقی اندیشه دارد ز دور ار سرو بالائی ببیند به پایش در فتد دردش بچیند چو دست نار پستانی بگیرد به پیش نار بستانش بمیرد ز بهر خوبرویان جان ببازد به کفر زلفشان ایمان ببازد تو گوئی عادت پروانه دارد به جان خویشتن پروا ندارد من از افکار او پیوسته افگار من از تیمار او پیوسته بیمار به نور چشم بیند هر کسی راه دل مسکین ز چشم افتاده در چاه مرا دل کشت فریاد از که خواهم اسیر دل شدم داد از که خواهم؟ ز دست این دل دیوانه مستم درون سینه دشمن میپرستم ندیده دانه‌ای از وصف دلدار به دام دل گرفتارم گرفتار بدینسان خسته کسرا دل مبادا کسی را کار دل مشکل مبادا ز دست دل شدم با غصه دمساز خدایا این دلم را چاره‌ای ساز مرا دل در غم دلداری افکند به دام عشق گل رخساری افکند عبید زاکانی عشاق‌نامه بخش ۲ - در وصف معشوق بتی فرخ رخی فرخنده رائی به شهرستان خوبی پادشاهی میان نازنینان نازنینی ز شیرینیش شیرین خوشه چینی رخش گلبرگ خوبی ساز کرده قدش بر سرو رعنا ناز کرده گرفته سنبلش بر گل وطن گاه سهیل آویخته از گوشهٔ ماه بهار لطف را نازنده سروی به باغ دلبری رعنا تذروی ز عنبر راه را پیرایه کرده گلش را چتر سنبل سایه کرده نهان در عقد لؤلؤ درج یاقوت حدیث شکرینش روح را قوت دو چشمش چون دو جادوی فسونکار دو زلفش کاروان مشگ تاتار دهانش در حقیقت کمتر از هیچ سر زلفین جعدش پیچ در پیچ عبید زاکانی عشاق‌نامه بخش ۳ - غزل خم ابروی ا و در جان فزائی طراز آستین دلربائی خدا از لطف محضش آفریده به نام ایزد زهی لطف خدائی به غمزه چشم مستش کرده پیدا رسوم مستی و سحر آزمائی ز کوی او غباری کاورد باد کند در چشم جانها توتیائی چو بنماید رخ چون ماه تابان برو پیشش گدائی کن گدائی عبید زاکانی عشاق‌نامه بخش ۴ - سخن در عشق نخستین روز کاین چشم بلاکش مرا از عشق او در جان زد آتش دل از جان و جوانی بر گرفتم امید از زندگانی بر گرفتم چنان در عشق او دیوانه گشتم که در دیوانگی افسانه گشتم خرد میگفت کی مدهوش بیمار غمش را در میان جان نگه دار اگر دل میدهی باری بدو ده به هر خواری که آید دل فرو ده گهی چون شمع می‌افروز از عشق چو پروانه گهی میسوز از عشق میندیش ار جگر خوناب گیرد که چشم از آتش دل آب گیرد خراب عشق شو کاباد گشتی غلام عشق شو کازاد گشتی حدیث عشق انجامی ندارد خرد جز عاشقی کامی ندارد منوش از دهر جز پیمانهٔ عشق میاور یاد جز افسانهٔ عشق دلی کو با بتی عشقی نورزد مخوانش دل که او چیزی نیرزد نداند هرکه او شوقی ندارد که دل بی عاشقی کامی ندارد چرا جز عشق چیزی پرورد دل اگر سوزی نباشد بفسرد دل مباد آندل که او سوزی ندارد هوای مجلس افروزی ندارد برو در عشقبازی سر برافراز به کوی عشق نام و ننگ در باز کزین بهتر خرد را پیشه‌ای نیست وزین به در جهان اندیشه‌ای نیست شنیدم پند و دل در عشق بستم چو مدهوشان ز جام عشق مستم به دست عشق دادم ملک جانرا صلای عشق در دادم جهان را وگر در دام عشق انداختم دل شدم آماج محنت باختم دل از این پس کعبهٔ من کوی او بس مرا محراب جان ابروی او بس   عبید زاکانی عشاق‌نامه بخش ۵ - عرض شوق شبی شوقم شبیخون بر سر آورد ز غم در پای دل جوشی برآورد تنم زنار گبران در میان بست دل شوریده شوری در جهان بست بکلی از خرد بیگانه گشتم چو افیون خوردگان دیوانه گشتم چو زلفش بیقراری پیشه کردم فغان و آه و زاری پیشه کردم ز مژگان اشگ خونین میفشاندم به آبی آتش دل می‌نشاندم نمی‌آسودم از فریاد و زاری نمی‌ترسیدم از دشنام و خواری خروشم گوش گردون خیره میکرد هوا را دود آهم تیره میکرد پیاپی زهر هجران می‌چشیدم قلم بر هستی خود میکشیدم همه شب گرد منزلگاه یارم طواف کعبهٔ جان بود کارم ضمیرم با خیالش راز میخواند بسوز این بیتها را باز میخواند عبید زاکانی عشاق‌نامه بخش ۶ - غزل دلم زین بیش غوغا برنتابد سرم زین بیش سودا برنتابد غمت را گو بدار از جان ما دست که آن دیوانه یغما برنتابد ز شوقت بر دل دیوانهٔ ماست غمی کان سنگ خارا برنتابد ز چشمم هر شبی مژگان براند چنان سیلی که دریا برنتابد بیا امشب مگو فردا که این کار دگر امروز و فردا برنتابد سر اندر پایت اندازیم چون زلف اگر زلفت سر از ما برنتابد عبید از درد کی یابد رهائی چو درد دل مداوا برنتابد عبید زاکانی عشاق‌نامه بخش ۷ - واقف شدن معشوق از حال عاشق در آن شبهای تار از بیقراری چو بسیاری بنالیدم بزاری مگر کز آه من سرو گلندام صدائی گوش کرد از گوشهٔ بام بر آن نالیدن من رحمت آورد خرامان رو به نزدیکان خود کرد یکی را زان پریرویان طناز حکایت باز میپرسید در راز که این مسکین سودائی کدامست کز این دردسرش سودای خامست ز کوی ما کرا می‌جوید آخر به گرد ما چرا می‌پوید آخر که کردش اینچنین بیخواب و آرام کدامین دانه افکندش در این دام که زینسان بیخور و بیخواب کردش که از غم دیدهٔ پر خوناب کردش کدامین غمزه زد بر جان او تیر که با نخجیربانش کرد نخجیر کدامین سیل بگرفتش گذرگاه کدامین شوخ چشمش برد از راه جوابش داد کین دل داده از دست به کوی ما درآید هر شبی مست گهی در خاک غلطد همچو مستان گهی سجده برد چون بت پرستان کسی زو نشنود جز ناله آواز ز شیدائی نگوید با کسی راز درین دردش کسی فریادرس نیست به غیر از آه سردش هم‌نفس نیست همه وقتی در این شب‌های تاری گهی نالد گهی گرید بزاری به شب با اختران دمساز گردد چو روز آید دگر ره باز گردد مدام از دیده خون بر چهره راند کسی احوال این مسکین نداند به خنده گفت کین خام اوفتادست همانا نو در این دام اوفتادست دگر عاشق بدین زاری نباشد بدین خواری و غمخواری نباشد بغایت تند میسوزد چراغش خلل کرده است پنداری دماغش چنین شوریده، سامان دیر یابد چنین بیمار، درمان دیر یابد بدین سان کوی ما، او را نشاید چنین دیوانه را زنجیر باید کجا یابد کلید این بستگی را که سازد مرهم این دلخستگی را که جوید با چنین کس آشنائی شکستش را که سازد مومیائی گمان بردی دلی ناموس کردی بر این آسوده دل افسوس کردی   عبید زاکانی عشاق‌نامه بخش ۸ - پیغام فرستادن عاشق به معشوق پس از عمری که دل خونابه میخورد خرد بیرون شد و دل کار میکرد چو بر دل شد زغم راه نفس تنگ به صد افسون و صد دستان و نیرنگ عقابی تیز پر را رام کردم به سوی آن صنم پیغام کردم که ای هم جان و هم جانانهٔ دل غمت سلطان خلوت خانهٔ دل جمالت چشم جان را چشمهٔ نور ز رخسار تو بادا چشم بد دور منم آن بیدلی کز بیقراری کنم بر درگهت فریاد و زاری خلاف رای تو رایی ندارم بغیر از کوی تو جائی ندارم دلم دائم تمنای تو ورزد درونم مهر و سودای تو ورزد مرا جادوی چشمت برده از راه زنخدان توام افکنده در چاه اسیر زلف مشگین تو گشتم ترحم کن چو مسکین تو گشتم دلم پر جوش و تن پرتاب تا کی ز حسرت دیده پر خوناب تا کی چنین مدهوش و رسوا چند گردم چو گردون بی سر و پا چند گردم بر این مجروح سرگردان ببخشای بر این محزون بی‌سامان ببخشای چو زلف خویش بی‌سامانیم بین پریشانی و سرگردانیم بین جز از الطاف تو غمخواریم نیست ز چشمت بهره جز بیماریم نیست زمانی گر ز روی آشنائی دهد شمع جمالت روشنائی شوم پروانه در پای تو میرم به پیش قد و بالای تو میرم مرا از آفتابت ذره‌ای بس وز آن باغ ارم گل تره‌ای بس نگویم یک زمان پیشت نشینم شوم خرسند کز دورت ببینم چو احوالم سراسر عرضه داری یکایک قصهٔ من برشماری ز اشعار همام این نظم دلسوز ادا کن پیش آن ماه دلفروز چو اینجا هست این ابیات در کار ز استادان نباشد عاریت عار بگو میگوید آن بیخواب و آرام از آن ساعت که ناگاه از سر بام   عبید زاکانی عشاق‌نامه بخش ۹ - غزل همام بدیدم چشم مستت رفتم از دست گوام دایر دلی گویائی هست ؟ دلم خود رفت و میترسم که روزی به مهرت هم نسی خوش کامم اج دست ؟ بب زندگی این خوش عبارت لوانت لاوه نج من ذبل و کان بست ؟ دمی بر عاشق خود مهربان شو کج‌ای مهروانی کسب اومی کست ؟ اگر روزی ببینم روی خوبت به جم شهر اندر واسر زبان دست؟ ز عشقت گر همام از جان برآید مواجش کان یوان بمرد و وارست ؟ به گوش خاوا کنی پشتش بوینی به بویت خسته بی جهنامه سرمست   عبید زاکانی عشاق‌نامه بخش ۱۰ - پیغام رسانیدن قاصد ضمیر پاک آن مرغ سخن ساز چو این افسانه کردم پیشش آغاز شد از حال دل پر دردم آگاه چو آتش گشت و شد با باد همراه به خلوتگاه آن آرام جان رفت باستادی ز هر چشمی نهان رفت باو از هر دری افسانه میگفت حکایت خوب و استادانه میگفت ز من هر دم غمی تقریر میکرد ز دریائی نمی تقریر میکرد چو رمزی زین حکایت یاد کردی سمنبر زان سخن فریاد کردی بصنعت زین سخن دوری نمودی بدو آئین مستوری نمودی عبید زاکانی عشاق‌نامه بخش ۱۱ - خطاب معشوق با قاصد چو زلف خویشتن ناگه برآشفت بتندید و در آن آشفتگی گفت بدان رنجور بی درمان بگوئید بدان مجنون بی‌سامان بگوئید چو سودا داری ای دیوانه در سر ز سر سودای ما بگذار و بگذر نه کار تست این نیرنگ سازی سر خود گیر تا سر در نبازی کجا یابی ز وصلم روشنائی پری با دیو کی کرد آشنائی گدائی با شهی همدوش کی شد گیا با سرو هم آغوش کی شد توئی پروانه من شمع دل افروز کجا بر شمع شد پروانه دلسوز دلت گر ماجرای عشق ورزد درونت گر هوای عشق ورزد عبید زاکانی عشاق‌نامه بخش ۱۸ - حدیث گفتن قاصد با معشوق دگر بار آن فسون پرداز استاد بر او افسونی از نو کرد بنیاد جوابش داد کای سرو سرافراز مکن زین بیشتر بر بیدلان ناز اسیری کو تمنای تو دارد سرش پیوسته سودای تو دارد چنین تا چند کوشی در هلاکش بترس آخر ز آه سوزناکش بس این بیچاره را در درد کشتن چراغش را بباد سرد کشتن بهل تا از لبت کامی بگیرد بود کاین دردش آرامی بگیرد من آن پیر کهنسالم که در کار جوانان از من آموزند هنجار طبیب رنج رنجوران عشقم دوای درد بی‌درمان عشقم کنم دلدادگان را دلنوازی کنم بیچارگان را چاره‌سازی علاج عاشق دیوانه دانم هزار افسون از این افسانه دانم ز من بشنو غنیمت دان جوانی دوباره نیست کس را زندگی دگر بر عاشقان خویش خواری مکن گر طاقت خواری نداری بدین دلسوخته آتش چه ریزی رها کن بعد از این تندی و تیزی کز این آتش بجز دودی نبینی پشیمان گردی و سردی نبینی بهاری زحمت خاری نیرزد همه دنیا به آزاری نیرزد کسی با مهربانان کین نورزد خصومت کس بدین آئین نورزد بدین سرگشتگی مسکین جوانی غریبی دردمندی ناتوانی دل اندر مهر و سودای تو بسته شده از مهر و سودای تو خسته روا چون داریش مهجور کردن بخواری زاستانش دور کردن گرفتم کز تو کامی برنگیرد چرا باید که در هجرت بمیرد نمیگویم که در پیشت نشیند بهل تا یکدم از دورت ببیند چه رسمست این جفا با یار کردن دل یاران ز خود بیزار کردن زمانی با غریبی همزبان شو دمی با مهربانی مهربان شو بدین آتش دل او گرم میکرد دمش میداد و آهن نرم میکرد میانشان مدتی این ماجرا رفت ز هر جانب بسی چون و چرا رفت بهر عذری که میورد در کار جوابی مینهادش تازه در بار چو بسیاری از این معنی بر او خواند بت شکر لب از پاسخ فرو ماند بحیلت مرغ در شست آمد آخر رمیده باز در دست آمد آخر بت سوسن مزاج از بد لگامی به آئینی که میگوید نظامی « بچشمی ناز بی‌اندازه میکرد بدیگر چشم عهدی تازه میکرد» « عتابش گرچه میزد شیشه بر سنگ عقیقش نرخ می‌برید در جنگ »   عبید زاکانی عشاق‌نامه بخش ۲۳ - آمدن معشوق به خانهٔ عاشق چو زرین بال عنقای سرافراز ز مشرق سوی مغرب کرد پرواز نهان گردید شمع گیتی افروز سپاه شام شد بر روز پیروز عروس مهر رفت اندر عماری مقرر گشت بر شب پرده‌داری هیون کوه را در سایه بستند ز گوهر بر فلک پیرایه بستند فرو شد شاه خاور در سیاهی برآمد ماه بر اورنگ شاهی در آن گلشن که ماوا جای من بود بدان صورت که رسم و رای من بود به آئین جایگاهی ساز کردم بروی دوستان در باز کردم مقامی همچو جنت جانفزائی چو گلزار ارم بستان سرائی ز خاکش عنبر تر رشک برده ز آبش حوض کوثر غوطه خورده نشستم گوش بر در دیده بر راه بیمن دولت بیدار ناگاه خور خرم خرام و حور مهوش گل نازک مزاج و سرو سرکش چو گنج از دیدهٔ مردم نهانی بدان رونق بدان آئین که دانی درآمد ناگهان سرمست و دلشاد نقاب از روی چون خورشید بگشاد مبارک ساعتی فرخنده روزی که باز آید ز در مجلس فروزی بدیدم رویش و دیوانه گشتم بر شمع رخش پروانه گشتم به دستی چادر از رخ باز میکرد به دستی زلف مشکین ساز میکرد چو زد خورشید رویش در سرا تیغ برون آمد گل از غنچه مه از میغ ز زیبائی گلش در پای میمرد صنوبر پیش قدش سجده میبرد کمند زلف مشکین تاب داده ز سنبل خرمنی بر گل نهاده لب از باد نفس افکار گشته خمارین نرگسش بیمار گشته دهانش ز آب حیوان آب برده عقیقش رونق عناب برده صبا زلفش پریشان کرده در راه گلاب انگیز گشته گوشهٔ ماه بهشت آئین شد از وی خانهٔ ما منور گشت از او کاشانهٔ ما ز عزت بر سر و چشمش نشاندم زرش بر سر، سرش در پا فشاندم ز رویش خانه بستانی دگر شد سرای ما گلستانی دگر شد کسی کامی که میجوید همه سال چو با دست آیدش چون باشد احوال نشسته او و من استاده خاموش در او بکشاده چشم و رفته از هوش چو بیماری که درمان باز یابد چو درمان مرده‌ای جان باز یابد ز دل آتش فروزان پیش رویش چو شمع از دور سوزان پیش رویش نظر بر شمع رخسارش نهاده چو شمعم آتشی بر جان فتاده رمیده صبر و دل از جای رفته زبان از کار و زور از پای رفته چو چشم فتنه‌جویان رفته در خواب مسلط گشته بر آفاق مهتاب نشاط انگیز بزمی ساز کردیم ز هر سو مطربان آواز کردیم درآمد ساقی از در خرم و شاد می آورد و صلای عیش در داد گرفتم از رخش فالی مبارک زهی وقت خوش و حال مبارک زبانگ نی فلک را گوش بگرفت جهان آواز نوشا نوش بگرفت بخار می خرد را خانه پرداز بخور عود و عنبر گشته غماز پیاپی جام زرین دور میکرد دو چشمش ناز و ساقی جور میکرد جهان بر عشرت ما رشگ میبرد بر آن شب زهره شبها رشگ میبرد خرد را چون دماغ از می سبک شد حیا را شیشهٔ دعوی تنک شد چو خلخال زرش در پا فتادم به عزت بوسه بر پایش نهادم نشستم پیشش از گستاخ روئی شدم گستاخ در بیهوده گوئی حدیث تن بر جان عرضه کردم شکایتهای هجران عرضه کردم وز آن اندوه بی‌اندازه خوردن وز آن هرلحظه زخمی تازه خوردن وز آن آب سرشگ و آه دلسوز وز آن نالیدن شبهای بی‌روز وز آن رندی وز آن بی‌آب و رنگی وز آن مستی وزان بی‌نام و ننگی وز آن عجز غلام و دایه بردن حمایت بر در همسایه بردن چو از حال خودش آگاه کردم خجل گشتم سخن کوتاه کردم مرا چون آنچنان بی‌خویشتن دید به چشم مرحمت در حال من دید پریشان گشت و با دل داوری کرد زبان بگشاد و مسکین پروری کرد حکایتهای عذرآمیز میگفت شکایتهای شوق انگیز میگفت به هر لطفی که با این بنده میکرد تو گوئی مرده‌ای را زنده میکرد چو خوش باشد سخن با یار گفتن غم دیرینه با غمخوار گفتن مرا چون وصل او امیدگاهی شبی چون سالی و روزی چو ماهی چه خوش سالی چه خوش ماهیکه آن بود چه خوش وقتی چه خوش حالیکه آن بود جوانی بود و عیش و شادمانی خوشا آن دولت و آن کامرانی که یابد آنچنان دوران دیگر که بیند مثل آن دوران، دیگر خوشا آندور و آن تیمار و آن سوز خوشا آن موسم و آنوقت و آنروز گرفتم دولتم دمساز گردد کجا روز جوانی باز گردد اگر روزی نشاط و ناز بینم شب قدری چنان کی باز بینم همه شب تا سحر می نوش میکرد مرا از شوق خود مدهوش میکرد سحرگاهی صبوحی کرد برخاست به زیبا روی خود گلشن بیاراست چمن از مقدمش در شادی آمد ز قدش سرو در آزادی آمد چمان چون شاخ ریحان میخرامید چو گل بر طرف بستان میخرامید گل از شوق رخ رعناش میمرد صنوبر پیش سر تا پاش میمرد ز لعلش تنگ مانده غنچه را دل ز قدش سرو بن را پای درگل صبا هرگه که رخسارش بدیدی بخواندی آیتی بروی دمیدی چو بگذشتی چنان بالا بلندی فشاندی لاله بر آتش سپندی چو گل پیش خودش میدید در خود به صد افسوس میخندید بر خود نظر چون بر رخ زیباش میکرد به دامان زر نثار پاش میکرد شقایق جامه بر تن چاک میزد ز شوق او کله بر خاک میزد صنوبر بندهٔ بالاش می‌شد بساط سبزه خاک پاش می‌شد بدین رونق چو گامی چند پیمود نشاط افزود و عزم باده فرمود کنار آب دید و سایهٔ سرو دمی از لطف شد همسایهٔ سرو بهر دم کز شراب ناب میزد رخش رنگی دگر بر آب میزد چنین زیبا نگاری دل ستانی به رعنائی و خوبی داستانی گهی بر یاد گل می نوش میکرد گهی آواز بلبل گوش میکرد نسیم نوبهار و نکهت گل نوای قمری و گلبانگ بلبل دل غنچه چو طبع تنگدستان شده نرگس چو چشم نیم‌مستان چکاوک بیقراری پیشه کرده چو من فریاد و زاری پیشه کرده چو گبران لاله در آتش فشانی مقرر بر عنادل زنده خوانی برید سبز پوشان گشته بلبل ز جوش گل خروشان گشته بلبل ز هر مستی سرود آغاز کرده بهر برگی نوائی ساز کرده دمادم نالهٔ دلسوز میکرد نوا در پردهٔ نوروز میکرد به آواز بلند از شاخ شمشاد سحرگاه این ندا در باغ دردار بیاور ساقیا می در ده امروز که بختم فرخ است و روز پیروز از این خوشتر سر و کاری که دارد چنین باغی چنین یاری که دارد زهی موسم زهی جنت زهی حور از این مجلس خدایا چشم بد دور بده ساغر که یاران می‌پرستند ز بوی جرعه گلها نیم مستند مباش ار عاقلی یک لحظه هشیار که هشیاری فلاکت آورد بار مخور غم تا به شادی میتوان خورد غم دور فلک تا کی توان خورد غم بیهوده پایانی ندارد بغیر از باده درمانی ندارد در این ده روز عمر سست بنیاد میاور تا توان جز خرمی یاد   بخش ۲۹ - تمامی سخن دریغ آن روزگار شادمانی دریغ آن در تنم زندگانی کجا رفت آنکه طبعم شادمان بود امیدم حاصل و بختم جوان بود عبید زاکانی عشاق‌نامه بخش ۳۳ - در خاتمهٔ کتاب به بهتر طالع و فرخنده‌تر فال دوم روز رجب در نون الف ذال به نظم آوردم این درد دل ریش به هر کس باز گفتم قصهٔ خویش دو هفته هفتصد بکر از عماری برآوردم چو خاطر کرد یاری غرض آن بود کین ابیات دلسوز کند صاحبدلی بر من دعائی ببخشد حق بر این دلسوزی من بود کان ماه گردد روزی من سخن سازان که دل پرنور دارند غم دیوانه را معذور دارند حدیثم چون ندارد رنگ و بوئی که خواهد کرد او را جستجوئی ز ما دانا دلان معنی نجویند دماغ آشفتگان آشفته گویند کنون وقت است اگر کوتاه گیرم سوی خاموش گشتن راه گیرم کسی را پای دل در گل مبادا چنین کار کسی مشکل بادا